راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت بیست و یک :
حالا باید چه میکرد؟ حرفی برای گفتن نداشت؛ نقشهها داشت، اما کلامی برای دلتنگی و چاپلوسی؟ هرگز!
پدرش اما شتابزده جای او زبان باز کرد؛ حرفی که تلخیاش روی اعصاب شاهرخ خط انداخت:
- خانبابا ببین کی اومده... شیرمردمون اومده دستبوسی! ببین چه شاخ و شمشادی شده واسه خودش.
محمدرضا با غرور خندید، اما شاهرخ نگاهش را در نگاه خانبابا عمیقتر کرد. هر دو نگاهِ هم را بهخوبی میخو

لطفا صبر کنید...

Jester
1ببین چقد اتفاقه بد بوده که ماهور هنوز کابوس میبینه ! عالی بود ، مشتاقانه منتظر پارت بعدی