پارت بیست و یک :

حالا باید چه می‌کرد؟ حرفی برای گفتن نداشت؛ نقشه‌ها داشت، اما کلامی برای دلتنگی و چاپلوسی؟ هرگز!
پدرش اما شتاب‌زده جای او زبان باز کرد؛ حرفی که تلخی‌اش روی اعصاب شاهرخ خط انداخت:
- خان‌بابا ببین کی اومده... شیرمردمون اومده دست‌بوسی! ببین چه شاخ و شمشادی شده واسه خودش.
محمدرضا با غرور خندید، اما شاهرخ نگاهش را در نگاه خان‌بابا عمیق‌تر کرد. هر دو نگاهِ هم را به‌خوبی می‌خو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Jester

    1

    ببین چقد اتفاقه بد بوده که ماهور هنوز کابوس میبینه ! عالی بود ، مشتاقانه منتظر پارت بعدی

    دیروز
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم از شما

    ۲۴ ساعت پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    1

    چقدر داستان پرتنش شده 🫠

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    هنوز که چیزی نشده اینه🥲

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️