راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت بیست و هفتم :
اما سارا، بدون اینکه حتی تکانی به خودش بدهد، با صدای بلندی گفت:
- دختر چه عجله داری! بشین یه دقیقه؛ رژی، ریملی، چیزی برات بزنم تا حداقل اینقدر بیروح نباشی.
با حرص داخل ماشین خم شدم و به طرفش تشر زدم:
- چرا داد میزنی،سارا؟ چند بار بگم من اهل این رنگ و روغنا نیستم؟
با تمسخر خندید و بهزور، میان خندههایش گفت:
- وا... وای! چی گفتی؟ یه بار دیگه بگو... رنگ و روغن؟! اُه، م

لطفا صبر کنید...

Jester
0مثل همیشه عالی 💫