پارت بیست و هفتم :


اما سارا، بدون این‌که حتی تکانی به خودش بدهد، با صدای بلندی گفت:
- دختر چه عجله داری! بشین یه دقیقه؛ رژی، ریملی، چیزی برات بزنم تا حداقل این‌قدر بی‌روح نباشی.
با حرص داخل ماشین خم شدم و به طرفش تشر زدم:
- چرا داد می‌زنی،سارا؟ چند بار بگم من اهل این رنگ و روغن‌ا نیستم؟
با تمسخر خندید و به‌زور، میان خنده‌هایش گفت:
- وا... وای! چی گفتی؟ یه بار دیگه بگو... رنگ و روغن؟! اُه، م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Jester

    0

    مثل همیشه عالی 💫

    ۱ هفته پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم از شما

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️