راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت سی و سوم :
راوی *شاهرخ*
نگاهِ مشکیرنگِ دخترک، پر از مبارزه بود؛ انگار وسط یک رینگ نامرئی ایستاده بود و بیآنکه خودش بداند، داشت مقابل حریف قَدر و حرفهایش ایستادگی میکرد.
شاهرخ از دیدنش لذت میبرد.
از این تضاد عجیب خوشش میآمد؛ از ظریف بودن و در عین حال محکم به نظر رسیدنِ دختری که با تمام وجود ادعا داشت که از هیچچیز نمیترسد.
نمیترسد؟
باشد!
شاهرخ آمده بود تا برای حر

لطفا صبر کنید...

🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
0الهی این عزیزه بمیره زنیکه …… بتمرگ سرجات قرمصاق 🫥🫥