راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت سی و دوم :
شاهرخ به آقاجون نگاه کرد و آرام گفت:
- ممنون، اما فکر نمیکنم برای من مناسب باشه!
متعجب ابرویی بالا انداختم، اما حاجعمو خیلی زود به حرف آمد:
- حق با شاهرخه... به نظرم باید شرکت خودش رو راه بندازه.
بابا هم حرفش را تأیید کرد، اما خانبابا هنوز ساکت بود؛ انگار منتظر بود ببیند شاهرخ چه میگوید.
درست مثل من.
شاهرخ کمی مکث کرد و بعد، خیلی ساده گفت:
- من نمیخوام شرکت بزنم.<
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
1بترکی شاهرخ گناه داره بچه اذیتش نکن 🫠😂