پارت سی و دوم :

شاهرخ به آقاجون نگاه کرد و آرام گفت:
- ممنون، اما فکر نمی‌کنم برای من مناسب باشه!
متعجب ابرویی بالا انداختم، اما حاج‌عمو خیلی زود به حرف آمد:
- حق با شاهرخه... به نظرم باید شرکت خودش رو راه بندازه.
بابا هم حرفش را تأیید کرد، اما خان‌بابا هنوز ساکت بود؛ انگار منتظر بود ببیند شاهرخ چه می‌گوید.
درست مثل من.
شاهرخ کمی مکث کرد و بعد، خیلی ساده گفت:
- من نمی‌خوام شرکت بزنم.<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان)

    1

    بترکی شاهرخ گناه داره بچه اذیتش نکن 🫠😂

    دیروز
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    شاهرخ: هنوز شروع نکردم😉

    دیروز
  • یگانه

    1

    بسیار عالی خیلی از شخصیت ماهور خوشم میاد بازم ممنون

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم از شما

    دیروز
  • Jester

    1

    اوه فکر کنم واقعا قراره پارت فعالیت سوسک داشته باشیم 🤣

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️