لیست کلیه پارتهای رمان پیله ی پروانه : پارت های 81 تا 86
تعداد کل پارت های منتشر شده : 86
-
رمان پیله ی پروانه - پارت 81
***** لباس روی تن پروانه سنگینی میکرد.لباس سفید پر زرق وبرق وسنگ کاری شده بدون آستین!زن دو طرف لباس را گرفت وبه عقب کشید،نفس پروانه برای لحظهای رفت.زیپ لباس را بالا کشید. _آخ ببخشید.. در واقع احساس تاسفش آنقدر هم باور پذیر نبود.پروانه معذب بود،شانه هایش لخت بودند ولباس فقط روی سینه هایش را پ...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان پیله ی پروانه - پارت 82
****** دست هایش می لرزیدند!گوشهای مانتویش را که روی رانش قرار گرفته بود،چنگ زد.نه یک بار ،نه دوبار،با استمرار اینکار را انجام می داد.میخواست از دست تنش های ذهنی اش رها شود.کف دستش عرق کرده بود ودائم فکرش را می سنجید.سبک وسنگین میکرد اما ته دلش می دانست که کفه ای ترازو بیشتر طرف درست بود. هیچ ...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان پیله ی پروانه - پارت 83
**** بهار انگشت هایش را درون هم حلقه کرده بود وکف دست هایش را بهم چسپانده بود. _میگی حرف داری اما ساکتی... نگاهش را بالا کشید.زل زد به چشم های در خون نشستهی هوتن. _من باید برم... از جا بلند شد وبند کیفش را روی شانهاش جابه جا کرد.دلش میخواست خودش را به در ودیوار بکوبد اما کلمه هارا از ده...
بروزرسانی در : ۷۳۱ روز پیش
-
رمان پیله ی پروانه - پارت 84
*** هوتن نمی دانست تمام مسیر منتهی به این خانه را چطوری طی کرده بود.پشت درب ایستاده بود ومشت هایش را گره کرده بود. _پس کدوم گورین؟ بهار در حالی که به ماشین تکیه زده بود،پای چپش را روی پای راستش قرار داد. _خودت که کل خونه رو زیر ورو کردی... هوتن برزخی به سمت او برگشت. _آره شده تا فردا صبح هم...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان پیله ی پروانه - پارت 85
_فکر کردی پول منو میخوری ویه آبم روش! پروانه دیگر به حرف های مرد توجه نمی کرد!البته که مخاطبش هم نبود. _ما شغلمون قاچاق انسانه،نفه یه لحظه به این فکر نکردی که تمام دنیا رو زیر رو میکنیم تا یه جای سالم تو بدنت نزاریم؟واقعا تو چیزی به نام مغز تو کلهت هست؟ به طرف حامی رفت وموهای او را گرفت. _ک...
بروزرسانی در : ۷۲۶ روز پیش
-
رمان پیله ی پروانه - پارت 86
**** ایپزود آخر. چهار سال بعد. پروانه به آشپزخانهای بهم ریخته اش نگاه کرد.ظرف های کثیف درون سینک..کف آشپزخانه خیس بود وهرآن ممکن بود سُر بخورد . _مامان من گشنمه... به عقب چرخید.دخترک کوچکش با موهای فرفری طلایی وچشم های درشت عسلیاش میان درگاه آشپزخانه ایستاده بود وزل زده بود به او. _اما هی...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
