پارت بیست و پنجم :
رحیم با پوزخندی که رنگ تمسخر داشت، سرتکان داد و منیژه از آن حرکت او دلش آشوب شد، میخواست به او نزدیک شود و بپرسد که منظورش چیست و چرا او را به تمسخر گرفته اما ترسید، نمیخواست چیزی بشنود و حالش از آن که بود بدتر شود! در حالی که استکان و نعلبکیها را با حرص در سینی میگذاشت، گفت:
_ حاجتی به سرزنش و نصیحت نیست، کار من از اینحرفا گذشته...
باصدای آتیه چیزی درونش فر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
1واقعا زرین چطور این همه هیولا و بی حم شده بخاطر کینه و انتقام یا فقط پول پرسته 😠🤔🙏🏻