پارت بیست و ششم :
در چشمهای کریم خباثتی را دید که تا آن لحظه ندیده بود، باور نمیکرد حرفی که زده بود راست باشد، جان کند و نفسش را رها کرد و بریده بریده لب زد.
_ چی عصبیت میکنه؟
ابروهای پهنش را بالا انداخت و خم شد پنبهی سیگار را در کاسهی کوچک استیل خاموش کرد.
_ نه خوشم اومد، میپرسی که بدونی و انجامش ندی...
دستش را شل کرد و بالاخره اجازه داد تا از او فاصله بگیرد. منیژه بیهØ
لطفا صبر کنید...
