نگین قلبم به قلم راضیه نعمتی
پارت هفده :
پدرم سکوت کرد و به شقایق نگاه کرد که با کلی آرایش و قر و فر کنار پدرم آمده بود و از او کسب تکلیف میکرد. در این حین، نگاهم به یک پسر جوان افتاد که کنار وانت ایستاده و به صورت من زل زده بود!... چنان نگاهم میکرد که انگار لباس بر تن نداشتم. چقدر از نگاهش بدم آمد. وقتی نگاه مرا دید، چشم از من برداشت و به طرف شقایق آمد. با صدایی آهسته پرسید:
ـ آبجی چی کار کنیم؟ راننده خسته و عصبانی شده از این
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😄
۴ ماه پیشاکرم بانو
2معلومه که اون زنش چشمش دنبال مالشه... باید حق و حقوق خودشون رو بگیرن
۴ ماه پیشمیم
2حق با بچه هاست یه لحظه تحمل این زندگی ذلت بار واقعا حماقته حالا هر چیم بعدش از لحاظ مالی به سختی بیفتن ولی به آرامش روحی می رسن 🤔
۴ ماه پیشاسرا
2آخر همینها مال می دزدند الفرار🙏💋💞
۴ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😄
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پروانه
1حس میکنم آخرش شقایق پولارو برمیداره و فلنگو میبنده بابای یاس هم بدبخت و پشیمون میشه