پارت هفده :

پدرم سکوت کرد و به شقایق نگاه کرد که با کلی آرایش و قر و فر کنار پدرم آمده بود و از او کسب تکلیف می‌‌کرد. در این حین، نگاهم به یک پسر جوان افتاد که کنار وانت ایستاده و به صورت من زل زده بود!... چنان نگاهم می‌‌کرد که انگار لباس بر تن نداشتم. چقدر از نگاهش بدم آمد. وقتی نگاه مرا دید، چشم از من برداشت و به طرف شقایق آمد. با صدایی آهسته پرسید:
ـ آبجی چی کار کنیم؟ راننده خسته و عصبانی شده از این

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پروانه

    1

    حس میکنم آخرش شقایق پولارو برمیداره و فلنگو میبنده بابای یاس هم بدبخت و پشیمون میشه

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    معلومه که اون زنش چشمش دنبال مالشه... باید حق و حقوق خودشون رو بگیرن

    ۴ ماه پیش
  • میم

    2

    حق با بچه هاست یه لحظه تحمل این زندگی ذلت بار واقعا حماقته حالا هر چیم بعدش از لحاظ مالی به سختی بیفتن ولی به آرامش روحی می رسن 🤔

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    2

    آخر همینها مال می دزدند الفرار🙏💋💞

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄

    ۴ ماه پیش
کپی شد!