نگین قلبم به قلم راضیه نعمتی
پارت هفتم :
بیست دقیقه بعد، من و ماهرو و شیدا از سلف بیرون آمدیم و به طبقهی دوم رفتیم تا به کلاس بعدیامان برسیم. وسط راهرو، با دیدن دایی شهاب به یکباره خنده بر لبم نقش بست و از پشت صدایش زدم:
ـ دایی!
دایی با شتاب نگاهش را سمت من چرخاند. انگشتش ر ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

میم
1اوه چقدر لطف کرد دایی جان،مگه قرار بود جلسه بعدم محروم باشه،ولی یاس حقش بود راهش ندن کلاس،جلسه اولم به سختی خودشو انداخت جلوی استاد،کلا انگار تنبله 🤔