پارت هفتم :

بیست دقیقه بعد، من و ماهرو و شیدا از سلف بیرون آمدیم و به طبقه‌‌ی دوم رفتیم تا به کلاس بعدی‌‌امان برسیم. وسط راهرو، با دیدن دایی شهاب به یکباره خنده بر لبم نقش بست و از پشت صدایش زدم:

ـ دایی!

دایی با شتاب نگاهش را سمت من چرخاند. انگشتش ر ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!