نگاتیو به قلم حانیه باصری
پارت هفتاد و هفتم :
تا اینو گفتم چاقو از زیر گلوم اومد پایین و صدای آشنایی گفت:
_ عه ستاره تویی! تغییر جنسیت دادی؟
آروم برگشتم و با دیدن سیا یه لحظه هنگ کردم. اونم همینطور بود!
شایسته ترسیده گفت :
_ چیشده؟ همو میشناسید؟
یهو خون به مغزم نرسید و به سمتش حمله کردم
_ کثافت بیشعور میکُشمت.
چاقو رو پشتش قایم کرد تا نخور به من و عقب رفت
_وایستا،وایستا نزن
با چک و لگد افتادم به جونش و ی
لطفا صبر کنید...
