پارت هفتاد و یک :

حرفشو که زد انگار خودش هم از عمق چیزی که گفته بود جا خورد.
نگاهش رو ازم گرفت و با دستپاچگی که تا به حال ازش ندیده بودم استکان چایی رو بلند کرد و کمی ازش خورد.
چند لحظه سکوت توی اتاق پخش شد. سکوتی که با تپش قلب من و حرف چند لحظه پیش هومن سنگین‌تر شده بود. نمیدونم چیشد که اینو گفت ولی دیگه برای انکار و پشیمونی دیر بود. من شنیده بودم.
نفس توی سینم حبس شد. دلم لرزید. انگار چیزی توی وجو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️