نگاتیو به قلم حانیه باصری
پارت هفتاد و یک :
حرفشو که زد انگار خودش هم از عمق چیزی که گفته بود جا خورد.
نگاهش رو ازم گرفت و با دستپاچگی که تا به حال ازش ندیده بودم استکان چایی رو بلند کرد و کمی ازش خورد.
چند لحظه سکوت توی اتاق پخش شد. سکوتی که با تپش قلب من و حرف چند لحظه پیش هومن سنگینتر شده بود. نمیدونم چیشد که اینو گفت ولی دیگه برای انکار و پشیمونی دیر بود. من شنیده بودم.
نفس توی سینم حبس شد. دلم لرزید. انگار چیزی توی وجو
لطفا صبر کنید...
