نگاتیو به قلم حانیه باصری
پارت شصت و چهارم :
درحالی که توی بغلش بودم به چهره جدیش نگاه کردم و با انگشت اشاره ام یکی زدم رو لپش.
نگاهشو از رو به رو برداشت و به من داد. لبامو کش دادم و گفتم :
_ دستت درد نکنه. خیر ببینی.
سرعت قدم هاشو تندتر کرد. یهو زدم زیر گریه
_ بتمن یا اسپایدرمنی چیزی هستی؟ چجوری تونستی منو نجات بدی؟
با نگاهش اطراف رو میپایید. هنوز کامل از ویلا خارج نشده بودیم
_ شاید فامیلاتن. فامیل همتون مَنه. ه
لطفا صبر کنید...
