پارت شصت و چهارم :

درحالی که توی بغلش بودم به چهره جدیش نگاه کردم و با انگشت اشاره ام یکی زدم رو لپش.
نگاهشو از رو به رو برداشت و به من داد. لبامو کش دادم و گفتم :
_ دستت درد نکنه. خیر ببینی.
سرعت قدم هاشو تندتر کرد. یهو زدم زیر گریه
_ بتمن یا اسپایدرمنی چیزی هستی؟ چجوری تونستی منو نجات بدی؟
با نگاهش اطراف رو می‌پایید. هنوز کامل از ویلا خارج نشده بودیم
_ شاید فامیلاتن. فامیل همتون مَنه. ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️