همه چیز برای نیک‌آیین آشوب‌گشت، مردی با گذشته‌ای غیر عادی که به او توانایی حرف زدن با اجساد را داده، از یک دیالوگ شروع می‌شود: «- هی... تو امشب می‌میری!» به ظاهر سربه‌سر گذاشتن یک دیوانه است اما طولی نمی‌کشد که متوجه می‌شود این اخطار، واقعی است. با این حال، هنوز برای نیک‌آیینی که ملقب به «مرده‌نشین» است و تمام وابستگی‌اش به دنیا را از دست داده، ترسی از مرگ وجود ندارد اما به خاطر حضور غیرمنتظره‌ی یک خواهر و برادر عجیب مجبور می‌شود از مرگ فرار کند؛ بی‌خبر از این که قاتلی که دنبالش می‌کند، هم‌خون او است. گذشته‌ای که پیش از تولدش با مرگ مادرش دفن شده بود، بالاخره برای بلعیدنش دهان باز می‌کند... پایانش به مرگ نوشته شده اما... با حضور آن خواهر و برادر می‌تواند بالاخره وابستگی‌ای به دنیا پیدا کند و این پایان را تغییر دهد؟

ژانر : عاشقانه، طنز، جنایی، فانتزی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۲۹ دقیقه ۹ ثانیه

نویسنده : Raiya

ژانر : #فانتزی #جنایی #عاشقانه #طنز

خلاصه :

همه چیز برای نیک‌آیین آشوب‌گشت، مردی با گذشته‌ای غیر عادی که به او توانایی حرف زدن با اجساد را داده، از یک دیالوگ شروع می‌شود: «- هی... تو امشب می‌میری!» به ظاهر سربه‌سر گذاشتن یک دیوانه است اما طولی نمی‌کشد که متوجه می‌شود این اخطار، واقعی است. با این حال، هنوز برای نیک‌آیینی که ملقب به «مرده‌نشین» است و تمام وابستگی‌اش به دنیا را از دست داده، ترسی از مرگ وجود ندارد اما به خاطر حضور غیرمنتظره‌ی یک خواهر و برادر عجیب مجبور می‌شود از مرگ فرار کند؛ بی‌خبر از این که قاتلی که دنبالش می‌کند، هم‌خون او است.

گذشته‌ای که پیش از تولدش با مرگ مادرش دفن شده بود، بالاخره برای بلعیدنش دهان باز می‌کند... پایانش به مرگ نوشته شده اما... با حضور آن خواهر و برادر می‌تواند بالاخره وابستگی‌ای به دنیا پیدا کند و این پایان را تغییر دهد؟

مقدمه:

"همیشه فکر می‌کردم چرا آن موقع، مرگ سراغم نیامد؟ هیچ وقت نفهمیدم... مگر منطقی نبود یک بچه‌ی پنج ساله که چهار ماه در ویلای جنگلی تنها مانده، خودش را زخمی کرده، سوزانده و حتی پایش را شکانده، از خونریزی، درد، یا ترس بمیرد؟ پس چرا من نمردم و «مرده‌نشین» شدم؟"

___

- هی... تو امشب میمیری!

گفتنش کمتر از سی ثانیه زمان برد و وقتی تمام شد، با وجود چهره‌ی پوکرم قانع شده بودم که باید با آسایشگاه روانی و احتمالا نگه‌بانی پاساژ تماس بگیرم؛ یک دیوانه در پارکینگ داشت آزادانه می‌چرخید و شبیه حیوان شریفی به نام میمون، از گردنم آویزان شده بود!

فشار دستی که دور گردنم حلقه کرده بود، خودش به تنهایی می‌توانست خفه‌ام کند؛ گویی از وضعیت هم راضی بود، دندان‌نما می‌خندید و صمیمانه سرش را دم لاله‌ی گوشم نگه داشته بود.

برای مفهوم حرفش، ژست بیش از حد خودمانی‌ای داشت.

نه که ترسیده باشم، نه... من اگر مردنی بودم، سال‌ها پیش باید می‌مردم و تا الان، هفتمین کفنم را می‌پوساندم؛ منتها انسان خودآزار دردسر دوستی هم نبودم و او، عجیب بوی دردسر و وقت تلف کردن می‌داد!

با دست مخالفی که کنار صورت گرد گندمی‌اش گذاشتم، به زور سرش را از لاله‌ی گوشم دور کردم و پسش زدم. قدمی از او دور شدم و دستی به یقه‌ی به هم ریخته‌ی پیراهنم کشیدم.

ابتدا با تعجب به کارهایم نگاه کرد، چشم درشت نمود و ابرو بالا انداخت اما به فاصله‌ی کوتاهی، بدون آن که از رو برود، دوباره صمیمانه خندید!

در حال درست کردن لبه‌ی آستین دستی که با آن پسش زده بودم، نگاهی به او انداختم؛ در کمال تعجب، با وجود کت و شلوار سرمه‌ای مارک‌دار، کفش چرم مشکی، ساعت، دست‌بند و زنجیر پلاتینیومی، دیوانه‌ی ثروت‌مندی به نظر می‌رسید.

بیشتر شبیه دامادی بود که از مراسمش فرار کرده باشد!

نفس عمیقی کشیدم و بی‌خیال گزارش دادنش شدم؛ اگر دهانش را می‌بست، ظاهر واقعا معقول و رسمی‌ای داشت.

نمی‌خواستم بیشتر از آن وقتم را برایش بگذارم؛ بنابراین بدون حرف چرخیدم تا به سمت ماشینم بروم که هنوز قدم اولم را کامل برنداشته بودم، بلند و خندان از پشت سرم گفت:

- ترسیدی؟

لحن شیطنت‌آمیزی داشت، می‌خواست به عمد روی روانم راه برود‌؛ توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم...

صدای قدم‌هایش را می‌شنیدم که پشت سرم می‌آمد؛ اگر چسب بود، حتما چسب با کیفیتی می‌شد.

- بذار حدس بزنم، الان داری فکر می‌کنی دارم دری وری، چرت و پرت، چرند و پرند می‌گم، نه؟

با چهره‌ی پوکری به راهم ادامه دادم؛ وقتی به اندازه‌ای عقل داشت که بفهمد حرف‌های مناسبی نمی‌زند، چرا فقط بی‌خیال نمی‌شد؟

گویی می‌خواست سماجت را معنا کند که با وجود سکوتم، خودش جواب خودش را داد‌:

- سکوت، علامت رضاست؛ نه؟ پس بذار ثابت کنم دری وری نمی‌گم! فکت‌های جالبی ازت می‌دونم...

حتی کنجکاو هم نشدم!

بالاخره به خودرویم رسیدم، نوید آزادی گوش‌هایم را می‌داد؛ دست راستم، کلید روی سوییچش را فشرد که قفلش باز شد و دست چپم، روی دست‌گیره‌اش نشست.

همین که خواستم دستگیره را بکشم تا در ماشین باز شود، دیوانه‌ی ثروت‌مند پشت سرم، خندان و سرخوش ادامه داد:

- اسمت نیک‌آیینه! سرکار آقای نیک‌آیین آشوب‌گشت، ملقب به نیکین... بیست و هشت ساله و اسم مستعار قدیمیت مرده‌نشینه؛ به صورت عجیبی توانایی حرف زدن با اجساد رو داری که فکر کنم یکی از دلایلی که بهت مرده‌نشین می‌گن، همینه! لقب جالب و گنگیه، ابهتی برای خودش داره...

خشک شدم؛ خشک‌تر از مجسمه... «مرده‌نشین»، تک ضرب کاری‌ای برای متوقف کردنم بود؛ ناقوس نحسش در سرم به صدا درآمد، آوایش جسد مادرم را زنده کرد، چنان که گویی از پشت کفنش برایم دست تکان می‌داد!

«مرده‌نشین»، لقبی بود که زندگی‌اش کرده بودم اما خاله خیلی زود دورش انداخت... وقتی هنوز خاک مامان خشک نشده، برای همیشه از آن‌جا دورم کرد.

متوجه نمی‌شدم؛ این لقب را از کجا فهمیده بود؟ چگونه از توانایی حرف زدنم با اجساد خبر داشت؟ و بدتر از آن... هنوز هم به آن می‌گفت توانایی؟! و نه جنون؟!

چهره‌ام درهم رفت. چشم‌هایم را بستم. نفس عمیق کشیدم. دور از ذهن بود، ولی مهم نه...

وقتی چشم‌هایم را باز کردم، خونسردی‌ام برگشته بود. با چشم‌های ریز شده، ناگهانی به سمتش چرخیدم که جا خورد... تک ابرویی بالا انداخت و از خنده‌اش، فقط یک لبخند باقی ماند.

مستقیم، به چشم‌های آبی پررنگش نگاه کردم.

- و کسی که قراره امشب من رو بکشه، تویی؟

لبخندش که دوباره به سمت کشیده شدن می‌رفت، در آنی رنگ باخت و لب‌هایش آویزان شدند. رنگش پرید، گویی ترسیده باشد. ابروهایش بالا رفتند و دهانش نیمه باز ماند.

مات و مبهوت زمزمه کرد:

- چی؟!

پوکر نگاهش کردم. صادقانه از پس درک واکنشش برنمی‌آمدم. مگر برای همین نزدیکم نشده بود؟ خودش شروع کرده بود، سرنخ داده بود، ترسیدنش چه می‌گفت؟!

مهم نبود...

بی‌تفاوت، کارت تبلیغاتی مهدکودک‌های نیک‌آیین که همیشه دست کم یکی در جیب کتم می‌گذاشتم را برداشتم و با خوش‌نویسی که به جیب داخلی کتم آویزان بود، آدرس خانه‌ام را پشت کارت مهدکودک نوشتم.

در حال نوشتن بودم که سرش را به چپ و راست تکان داد و بالاخره دوباره لب باز کرد:

- وایسا ببینم! می‌خوای بگی چیزایی که گفتم درست بودن؟!

یا خودش دیوانه بود، یا گوش‌های من را مخملی دیده بود! اطلاعاتش برای شانسی درست درآمدن بیش از حد جزئی، دور از ذهن و غیرمحتمل بودند.

با همان چهره‌ی بی‌تفاوت، کارت مهدکودک را درون جیب روی سینه‌ی کتش سراندم.

- اگه واقعی پرسیدی، آره، درست بودن... نیک‌آیین آشوب‌گشت هستم.

چشم‌هایش هر لحظه درشت‌تر می‌شدند و رنگش، هر لحظه پریده‌تر...

بی‌توجه به واکنشش، با چشم به کارت درون جیبش اشاره کردم و ادامه دادم:

- آدرس خونه‌م رو روش نوشتم، می‌تونی امشب برای کشتنم بیای! حالا خودت، کارگرت یا کارفرمات... خیلی فرقی نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش‌نویسم را درون جیب کتم گذاشتم و در حالی که رو برمی‌گرداندم تا سوار ماشین شوم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در ضمن تنها هستم؛ از این لحاظ می‌تونی راحت باشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره، هنوز فرصت نکرده بودم دستگیره‌ی در ماشین را کامل بکشم که ناگهان بازویم را گرفت، برم گرداند و به ضرب به ماشینم کوباند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حدی سریع کارش را انجام داد که فقط توانستم چهره‌ام را درهم بکشم، بدون شانسی برای مقاومت و تا به خودم بیایم، داشت با چهره‌ی سراسیمه‌ای در صورتم می‌غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه عقلت رو از دست دادی؟ اگه واقعا می‌خواستم بکشمت، چی؟ مگه زندگی علف خرسه که حراجش می‌کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم می‌خواست سرم را به ماشین بکوبم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگی به صورتش نمانده بود که بخواهد بیشتر بپرد و به وضوح، ترسیده و نگران به نظر می‌رسید؛ صادقانه‌تر از آن بود که بازیگری باشد ولی... آه کوتاهی کشیدم و پیش از همه، دست‌هایی که دو طرفم به ماشین چسبانده بود را عقب زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه، باور کردم تو نمی‌خوای بکشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای بار سوم برگشتم تا سوار ماشین شوم؛ از قدیم گفته‌اند تا سه نشود، بازی نشود، بنابراین وقتی موفق شدم بی‌هیچ دردسری پشت فرمان بنشینم، نفس راحتی کشیدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتها خیال خوشم دوامی نیاورد؛ وقتی خواستم در ماشین را ببندم، پسرک دیوانه به صورت فرز و چابکی در چشم برهم زدنی روی سقف ماشینم پرید، از آن طرفش به پایین سر خورد که تا گردنم را به سمتش بچرخانم، روی صندلی کمک راننده نشسته بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط توانستم با تعجب پلک بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی‌ام‌دبلیو سری ۷ سدان مشکی... بهت میاد پسر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانستم آن «ok» که پر رو پر رو، با لبخند دندان‌نمایی با دست نشانم می‌داد را کجای دلم بگذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای کاش یکی این دردسر را جمع می‌کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سمت خودم را بستم که او هم با پررویی تمام، پشت سر من نه تنها در سمت خودش که کمربندش را هم بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کردی داری چی‌کار می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اعتماد به نفس بی‌نظیری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کار درست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با نشان دادن ساعت مچی‌اش، چند ضربه با انگشت اشاره به صفحه‌اش زد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در ضمن ده ثانیه فرصت داری حرکت کنی و گر نه سلامت ماشینت رو تضمین نمی‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک ابرویم بالا پرید و صورتم درهم رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین که شنیدی، فقط استارت بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- و تو قبلش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند گاز دادن افراطی یک ماشین و ضربه‌ی شدیدی که ناگهان از پشت به ماشینم وارد شد، حرفم نیمه‌ تمام ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او که کمربندش را بسته بود اما خودم به جلو پرت شدم که با گذاشتن دستم روی فرمان، مانع برخورد سرم با فرمان یا شیشه شدم و برای لحظه‌ی کوتاهی با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند فاتحانه‌ای روی لب‌هایش داشت. چشم‌های درخشانش بی‌صدا می‌گفتند «من که بهت گفتم!».

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌حرف سرم را برگرداندم تا ببینم دقیقا چه اتفاقی افتاده است؛ مزدای کرمی‌ای که پشت سرم پارک کرده بود، به خاطر خروج یهویی از پارک با ضرب به پشت خودروی من برخورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راننده‌اش که دخترک جوانی بود، انگار قبض روح شده باشد، رنگ به رو نداشت و به فاصله‌ی کوتاهی یک دفعه زیر گریه زد؛ با این اوصاف به نظر نمی‌رسید یک تصادف برنامه‌ریزی و هماهنگ‌ شده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم روی چهره‌ی پسرک دیوانه برگشت؛ هنوز آن نگاه حق به جانب «من که بهت گفتم، می‌خواستی گوش کنی!» را داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای هضم اتفاقی که افتاده بود، نفس عمیقی کشیدم. خم شدم تا چند شکلات از داشبورد ماشین بردارم، احتمالا فشار دخترک افتاده بود؛ در همان حال، تسلیم شده، لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونی بشینی، برای حرف زدن برمی‌گردم؛ جناب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندان میان حرفم پرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- محمدمهدی دریادل هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خواستم بگم جناب پیش‌گو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌ی روی لب‌هایش بی‌هوا تبدیل به زهرخند شد. سرش را پایین انداخت و با چهره‌ی گرفته‌ای، آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هم... پیش‌گو... آره... ترجیح می‌دادم نباشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم دور فرمان محکم شد. احساس بدی گرفتم. قصد نداشتم این‌گونه ناراحتش کنم. با لحن ملایم‌تری گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه این‌جوری صدات نمی‌زنم، جناب دریادل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را برگرداند و به محض این که چشم در چشم شدیم، دوباره خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو واقعا مهربونی! بگو محمدمهدی. حداقلش اینه که از آشنایی با تو خوش‌حالم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به دست جلو آمده‌اش انداختم. دستم را در دستش گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من هم از دیدنت خوشوقتم، محمدمهدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شیطنت ابروهای باریکش را بالا انداخت و چشم‌هایش را ریز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه ریلکس دروغ‌های مودبانه می‌گی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صادقانه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دروغی برای گفتن ندارم... اگه واقعا قراره بمیرم، ممنونم که بهم خبر دادی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عنبیه‌های آبی پررنگ محمدمهدی که ناگهان لرزیدند، بالاخره متوجه شدم با این که محمدمهدی، خودش شروع کرده بود، حرف‌هایش نقطه ضعف خودش شده بودند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مرگم یا دانستن او که اشاره می‌کردم، عجیب واکنش نشان می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سکوت پیش آمده، دستم را عقب کشیدم و پیاده شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمدمهدی هم‌چنان حرفی نزد؛ فقط از گوشه‌ی چشم، دیدم که سرش را برگرداند و به پایین خیره شد. دستی که لبه‌ی صندلی تکیه گاهش شده بود، نامحسوس می‌لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خودش فرو رفته بود. نمی‌دانستم چرا، پس نمی‌توانستم درکش کنم یا حرف مناسبی بزنم؛ بنابراین بی‌حرف به سمت مزدای کرمی رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در راه، حتی وقتی چند تقه به شیشه‌ زدم تا دخترک به خودش بیاید و پیاده شود، دست خودم نبود؛ نمی‌توانستم جلوی فکر کردنم به حال عجیب محمدمهدی را بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترجیح می‌دادم بخندد، حتی اگر شادی‌اش از مرگم می‌بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سر خسارت به توافق رسیدین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز کامل روی صندلی ننشسته‌ بودم که محمدمهدی با لبخند این سوال را پرسید. خوش‌بختانه حالش از قبل هم بهتر به نظر می‌رسید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک ابرویی بالا انداختم و برای مدت کوتاهی، عاقل اندر سفیه نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیازی به خسارت نبود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردد و آرام ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای کسی که قراره امشب بمیره، کار بی‌معنی‌ایه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌خواستم دوباره ناراحتش کنم، منتها حقیقت تغییری نمی‌کرد؛ با این حال، برخلاف تصورم این بار درهم نرفت، حتی با نیشخند ابرو بالا پراند و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه راحت قبول کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به صندلی تکیه زدم و با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوست داری هنوز بهت شک داشته باشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و سری به نشانه‌ی منفی تکان داد. با اشتیاق عجیبی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته که نه... بیشتر دوست دارم ازم بپرسی چه جوری می‌میری؟ و چه جوری می‌تونی نجات پیدا کنی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای مکث کردم. در سکوت، در ماشین را بستم و چند ثانیه‌ای، نگاهم بی‌هدف میان دایره‌ی فرمان ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من کجا بودم؟ چرا نفس می‌کشیدم؟ برای چه زندگی می‌کردم؟ نمی‌دانستم! با توجه به گذشته‌ی درخشانم، افسردگی‌ای که منجر به خودکشی‌ام شود، طبیعی بود ولی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودکشی بد بود. چرا این فکر را می‌کردم؟ دقیق نمی‌دانستم. شاید برمی‌گشت به کودکی‌ام، به تربیت مامان و خاله، به امید ته قلبم برای وجود داشتن بهشت و احتمال دوباره دیدن مامان و خاله، نمی‌توانستم با خودکشی‌ای که گناه نابخشودنی‌ای محسوب می‌شد، روی این احتمال ریسک کنم ولی... به قتل رسیدن فرق می‌کرد؛ نه کار بدی بود و نه گناه... پس مشکلی نداشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا ساعت چند وقت دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اعتماد به نفس جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا بی‌نهایت، چون قراره نجاتت بدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای همین می‌خندید؟ می‌خواست زیر پای حرف‌های خودش را بزند؟ نیازی نبود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نجاتم بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم‌های ریز شده به سمتش برگشتم و ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه خودم چنین چیزی رو نخوام؛ چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالت چهره‌اش دوباره گرفته شد ولی تعجب نکرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نکنم خواسته‌ی تو خیلی مطرح باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- متوجه‌م، پس پیاده شو و تلاشت رو برای نجات دادنم بکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چهره‌ی طلب‌کاری به سمتم برگشت؛ ابروهای پر پشتش درهم رفته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قبول نیست؛ داری گرو کشی می‌کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جدی نگاهش کردم و با اشاره به ماشین، قاطعانه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئن نیستم اسم مناسبی برای نحوه‌ی اداره‌ی اموال خودم باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای جواب دادن حتی مکث نکرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی پررویی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دهان باز مانده‌ای، فقط چپ چپ نگاهش کردم که خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشمات خیلی ترسناک دارن می‌گن رو که نیست، سنگ پای قزوینه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حفظ خونسردی‌ام در مقابلش داشت سخت می‌شد؛ دوباره نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرام و واضح حرفم را بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابت این که بهم خبر دادی، ممنونم... به هر حال، از این‌جا به بعدش رو خودم مدیریت می‌کنم؛ لطفا پیاده شو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شیطنت سرش را تکان داد و نزدیک آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درسته که خیلی مودبانه حرف زدی ولی قبول نمی‌کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایی روی پای دیگرش انداخت و دست به سینه زد. شبیه خاله آه کشید و با حرص، صورتش را جمع کرد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رسما خاله‌وار غر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو رو به حال خودت ول کنم، از صد درصد، صد درصد احتمال داره سر جات بشینی تا بیان بکشنت ولی دویست درصد احتمال داره قبل از اون‌ها، خودت، خودت رو به عزرائیل تسلیم کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوه... باید اعتراف می‌کردم من را خوب می‌شناخت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب... حتی اگه عزرائیل هم باشه، بیشتر از تو دوستش دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چنان ناباورانه با چشم‌های درشت شده نگاهم کرد که گویا از پشت خنجر خورده است! هر چند به فاصله‌ی کوتاهی دلنشین و کودکانه خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی مهم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را مشت کرد. با خنده‌ی شیطانی و لحن حماسی‌ای گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودم سر زندگیت با عزرائیل کل می‌ندازم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را پایین انداخت. لبخندش رفته رفته کم‌رنگ شد و انگار، دوباره تغییر مزه‌ی عجیبی به تلخی داد. با کنجکاوی نگاهش کردم که خیره به کف ماشین، با دست‌هایش بازی می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آرام‌ترین صدایی که از او سراغ داشتم، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من نمی‌تونم تو رو به عزرائیل ببازم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این گرفتگی‌های ناگهانی‌اش عجیب بودند؛ نه به لحظه‌ای که با خنده گفته بود امشب می‌میرم و نه به گرفتگی‌هایش... درکش سخت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من بازی نیستم که بخوای ببازیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه‌ی چشم، چپ چپ نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا توی این موقعیت این اولین حرفیه که به ذهنت می‌رسه بزنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با درماندگی دستی روی صورت گردش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای کاش حداقل خجالت می‌کشیدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک ابرویم بالا پرید. چه کسی هم این را می‌گفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شک دارم اگه می‌کشیدم هم می‌تونستی تشخیصش بدی‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را شبیه بچه‌ای شیطان دزدید. انگار حداقل کمی پررویی خودش را قبول داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جواب سنگینی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس راحت‌تری کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس پیاده می‌شی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ابروهای درهم به سمتم برگشت و قاطعانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نع!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشت کلافه‌ام می‌کرد؛ ترجیح می‌دادم وقت باقی‌ مانده‌ام را با آرامش سپری کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش‌بختانه برای چنین روزی وصیت‌نامه‌ام‌ را پیشاپیش تنظیم کرده بودم و از این لحاظ، دغدغه‌ای نداشتم؛ مهدکودک‌هایم را به خانم تهمتن، مدیر شعبه‌ی اصلی سپرده بودم و اموالم را وقف همان مهدکودک‌ها کرده بودم. این‌گونه، بدون پشیمانی و وابستگی‌ای به این دنیا می‌توانستم بمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این‌بار از در منطقی و در عین حال با بیان تیزتری وارد شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونی که می‌تونم به زور از ماشین بیرونت بندازم؛ می‌خوای این گزینه رو انتخاب کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌خیال خندید‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهربون‌تر از اونی که این حرف‌ها بهت بیان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایم بالا پریدند. اطمینان عجیب و بدون توجیهی در حرفش بود‌‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیش از حد مطمئنی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد و لبخند کوچکی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلومه، چون زندگی کردمت؛ حس یه گنجشک‌ کوچولوی بی‌پناه رو داشتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایم بالا پریدند. سر تا پای حرفش را نفهمیدم‌! یعنی چه که من را زندگی کرده بود؟ گنجشک کوچولوی بی‌پناه؟ من؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیشتر افرادی که من را می‌دیدند، می‌ترسیدند؛ به ویژه از چشم‌هایم... می‌گفتند زیادی بی‌روح و سرد هستند؛ البته اتفاقی شنیدم و حالا یکی پیدا شده بود که به گنجشک‌ کوچولوی بی‌پناه تشبیهم کند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئنی در مورد من حرف می‌زنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند دندان‌نمایی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، در مورد خودِ خودِ آقای نیک‌آیین آشوب‌گشت حرف می‌زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کردم. چگونه همچین دیدی به من داشت؟! یعنی چه که من را زندگی کرده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جالبه... منظورت چیه که من رو زندگی کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار به نتیجه‌ی دلخواهش رسیده باشد، پیروزمندانه خندید و با چشم به سوییچ ماشین اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نظرت چیه استارت بزنی و به سمت خونه‌ت راه بیفتی تا توی راه ادامه‌ی حرف‌هامون رو بزنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش‌خیال بود! کنجکاوی‌ام به اندازه‌ای نبود که بخواهد مجبورم کند حرفش را گوش بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نظرم اینه تو آدرس خونه‌ت رو بدی تا سر راه برسونمت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چپ چپ نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کوتاه نمی‌آی‌ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دلیلی براش ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صحیح... بیا، این هم آدرس خونه‌م.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند مکش مرگ‌مایی، کارت مهدکودک‌های نیک‌آیین را به خودم برگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون این که کارت را از دستش بگیرم، فقط پوکر نگاهش کردم که در کمال پررویی با خنده ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امروز رو این‌جا ساکنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره به چشم‌هایش، پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌فهمم چرا انقدر پیش می‌ری... این که مردن یا زنده موندنم برات مهمه، دلیل خاصی داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهانی آرام شد. برگشت، کامل به صندلی تکیه داد. چشم‌هایش را بست و با لحن خواب‌آلودی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقتی رسیدیم بیدارم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به صورت ضایعی شروع به خر و پف روی اعصابی کرد! رسما خودش را به کوچه‌ی چپ زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دستش آهی کشیدم و در حال روشن کردن ماشین، با صورت درهم رفته‌ای گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حداقل خر و پف نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش که قطع شد، نفس راحتی کشیدم؛ دست کم اعصابم موقتا می‌توانستند استراحت کنند و پس از آن... فکر کنم امیدوار بودم قاتلم سریع‌تر به سراغم بیاید تا محمدمهدی زجرکشم نکرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درسته خوش‌حالم کوتاه اومدی ولی باید بگم خیلی احمقی که کسی که ممکنه بکشتت رو به خونه‌ت راه دادی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درک فاز محمدمهدی از حل معادله‌های چند مجهولی ریاضی سخت‌تر بود. پس از این که خودش مصرانه تصمیم گرفته بود همراهم بیاید، همچین چیزی می‌گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صادقانه ممنون می‌شم اگه قراره بکشیم، به جای این همه حرف زدن، کارت رو شروع کنی؛ دردش کمتره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمدمهدی گزینه‌ی خوبی برای حمل خرید‌هایم تا خانه بود‌؛ تا جایی که می‌توانستم، پلاستیک خریدهایم را به دستش داده بودم! اسباب‌بازی و لباس برای یکی از شعب خاص مهدکودک‌های نیک‌آیین بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونم یه چیزی بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون مکث جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معترضانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبیه بچه‌ها می‌نالید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه قرار نیست جوابم رو بپذیری، چرا می‌پرسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سرم، از پله‌های ورودی عمارت بالا می‌آمد. ساختمان بزرگی برای زندگی من به تنهایی بود اما برنامه‌ای برای عوض کردنش نداشتم؛ خود خاله به نامم زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کردم اگه قبلش اجازه بگیرم، حرفم موثرتره... حالا چرا صورتت یهو درهم رفت؟ به چی فکر کردی که این‌جوری شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه‌ی چشم، فقط نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این خونه... از خاله‌م بهم رسیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مطمئنم اگه بخندی، روحشون شاد می‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون خندیدن، در حال به زور باز کردن در ورودی ساختمان با دست‌های پر، جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تسلیت گفتن متفاوتی بود؛ به هر حال ممنونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سرم وارد شد. ورودی عمارت، سالن بزرگ دایره‌ای شکلی بود که میانش، سه دایره شبیه پله روی هم بالا رفته بودند. یک دست مبل طوسی به سلیقه‌ی خاله دور دایره‌ی سوم چیده شده بود و از سه طرف، سالن به جاهای مختلف خانه راه داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون بدون خنده‌ت به دل نمی‌نشینه‌ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشنیده گرفتم. به سمت راه‌پله‌ی مورب روبه‌روی ورودی، در سمت دیگر رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کارت رو شروع می‌کنی، می‌ری یا ناهار سفارش بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه آهی کشید و چپ چپ نگاهم کرد. به طعنه لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوش‌حالم توی این وضعیت هم می‌تونی به فکر غذا باشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با تغییر فازی سریع‌تر از سرعت نور، لبخندی زد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی برای ناهار باید بگم من هم قاطی پلو دوست دارم؛ فقط لوبیا سبزش نزن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای روی پله‌ها خشکم زد اما خیلی سریع به خود آمدم و ادامه دادم. احتمالا برای پیش‌گو، دانستن این که قصد پختن چه غذایی برای ناهار داشتم، جای تعجب نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شیطنت، سرش را از پشت نزدیک گوشم آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه لحظه خشکت زدها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه... آره. به تو باشه، دریا هم خشک می‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش درهم رفت اما به فاصله‌ی کوتاهی، بی‌خیال شانه بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌ذارمش پای تعریف!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید اعتراف می‌کردم از نظر روانی واقعا قوی است که می‌تواند همچین حرفی را پای تعریف بگذارد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت اتاق مخصوص این کارهایم، کادو کردن هدیه‌ها، راهنمایی‌اش کردم. خانه به اندازه‌ای بزرگ بود که می‌توانستم به کوچک‌ترین کارهایم هم اتاق ویژه‌ای اختصاص دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دقت کردی نذاشتی حرفم رو بزنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سوال در حیاطش اشاره می‌کرد! از دستش آه بلند بالایی کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که بهت اجازه ندادم ولی کسی که بحث رو با کنجکاویش پیچوند، خودت بودی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایش بالا پریدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی مهربونی که نگفتی فضولی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌هایم آویزان شدند. دلم می‌خواست همان‌جا سرم را به لبه‌ی دیوار بکوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حال باز کردن در اتاق، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اصلا درکت نمی‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرخوش و بدون مکث جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین که من می‌کنم، کافیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و چند ثانیه‌ای عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. ابروهایم را درهم کشیدم و با چشم‌های ریز شده‌ای گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درکم می‌کنی و این‌جایی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عنوان میزبان حرف مناسبی نبود. خاله اگر می‌دید، حتما دعوایم می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احتمال می‌دادم بهش بربخورد و برود، با لحن خوبی هم نگفته بودم ولی به جای این حرف‌ها، طلب‌کارانه نگاهم کرد و در حالی که دورم می‌زد تا زودتر پلاستیک‌ها را روی میز تحریر بزرگ گوشه‌ی اتاق قرار دهد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، درکت می‌کنم، برای همین دنبالت اومدم! گفتم که... به خودت باشه، زودتر خودت رو نکشی هنر کردی! اون روح لعنتیت انگار با یه وصله‌ی بی‌کیفیت به تنت مونده و هر لحظه عین کش شل شلوار ممکنه در بره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش زیادی پر بود! با حرص، پلاستیک‌ها را روی میز گذاشت و به سمتم برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بدنت یه جورایی هم سبکه، هم سنگین... انگار اصلا روح نداری... شاید هم بهتر باشه بگم یه روح به دردنخور داری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند حرف می‌زد؛ چنان که انگار نمی‌دانست خجالت و ادب چه چیزی هستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیکم ایستاد، دست به کمر زد، انگشت اشاره‌اش را تهدیدوار به سمتم گرفت و موکدانه، شمرده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودم اون روح لعنتی رو درست و حسابی به بدنت می‌دوزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدش چند سانتی‌متری از من کوتاه‌تر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پشتکار زیادی برای گیر دادن به یه غریبه داری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویی سنگی به سرش بخورد، گردنش کج شد. ضد حال بزرگی برایش بود. بی‌اهمیت از کنارش گذشتم تا پلاستیک‌های خودم را روی میز بگذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مکث کوتاهی خودش را جمع کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من به کسی که زندگی کردمش نمی‌گم غریبه! تازه، ایرادش چیه به فکر غریبه‌ها بود؟ یعنی خودت به فکر بچه‌های غریبه نیستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا نمی‌فهمیدمش! در حال مرتب کردن پلاستیک‌ها جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید اگه بگی منظورت از زندگی کردن من چیه، بتونم درکت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کرد. با خنده ابرو بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه زنده بمونی، بهت می‌گم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش برگشتم و پوکر نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون قدر در موردش کنجکاو نیستم که بخوام برای زنده موندن تقلا کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایش را ریز کرد و با حرص، انگشت اشاره‌اش را به سمتم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو یه ضد حال متحرکی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک ابرویی بالا انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به عنوان کسی که معتقده من رو زندگی کرده، دیر فهمیدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو درهم کشید و شاکی، نسبتا تهدید‌آمیز نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تیکه می‌ندازی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کن این هم تعریف بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کج‌خندی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس تیکه می‌ندازی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بحث بی‌ثمری بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من می‌رم ناهار درست کنم. می‌خوای استراحت کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری به نشانه‌ی منفی تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا که میزبان جالبی هستی ولی نه... برای پختنش کمکت می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیازی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تعارف نمی‌کنم ولی اگه مشکلی داری، فقط فکر کن می‌خوام مطمئن شم توی غذام سم نمی‌ریزی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب منطقی‌ای بود؛ احتمال داشت یک آدم نرمال با قاتل احتمالی‌اش چنین رفتاری داشته باشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حال رفتن به سمت آشپزخانه، کتم را بیرون آوردم و روی چوب لباسی بالای پله‌ها، کنار آینه گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حد کافی در تعمیرگاه معطل شده بودم، باید سریع‌تر برای ناهار دست می‌گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آشپزخانه که رسیدم، دکمه‌ی بالایی لباسم را باز کردم و آستین‌هایم را بالا زدم. دست‌کش‌هایم را درآوردم و در لباسشویی کوچک مسافرتی روی ماشین لباس‌شویی انداختم و روشنش کردم. هر روز دست‌کش‌هایم را می‌شستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمان شستن دست‌هایم برای آشپزی، چشم‌هایم روی زخم‌های متعدد دستم ماندند؛ همه‌یشان به خاطر عدم رسیدگی به موقع، پوست اضافه آورده بودند که به خاطر رشدم، کمتر به چشم می‌آمدند اما هنوز هم در نهایت ظاهر جالبی نداشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر وقت که زخم‌های دستم را می‌دیدم، یک خط در ذهنم رژه می‌رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پسر پنج ساله می‌خواست برای جسد مادرش سیب‌زمینی با پنیر درست کند!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داستان جالبی بود، نه؟ شبیه اعتیاد به درد می‌ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از خشک کردن دست‌هایم، دست‌کش‌های سفیدم را پوشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقع آشپزی اصولا دست‌کش نمی‌پوشیدم اما این بار تنها نبودم و دوست نداشتم کسی زخم‌های دستم را ببیند، از ظاهرشان خجالت نمی‌کشیدم، فقط... زخم‌هایم بخش خصوصی زندگی من بودند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای درست کردن قاطی‌پلو باید سیب‌زمینی نگینی هم درست می‌کردم. میان نگینی کردنشان بودم که سر و کله‌ی محمدمهدی پیدا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفته بود به سرویس بهداشتی نیاز دارد و بدون این که از من بپرسد کجا است، سرش را پایین انداخته و رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز نمی‌فهمیدم منظورش از زندگی کردن من چیست اما انگار نه تنها من، که خانه‌ام را هم خوب می‌شناخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی به رویم زد، بی‌حرف دست‌هایش را شست، کاردی برداشت و به کمکم آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه‌ای به سکوت گذشت. در همان چند ساعتی که خودش را بهم چسبانده بود، فهمیده بودم در حالت عادی سکوت برایش عجیب است؛ حتی در تعمیرگاه و اسنپ هم مغزم را خورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهش کردم که در لحظه رد نگاهم را زد. خب... خیلی غافل‌گیر نشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای شیطون... می‌خوای برات حرف بزنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرصت‌طلب بود و فرصتش را داده بودم. جوابی ندادم و این یعنی دست کم مخالفت نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا دست‌هات پر زخمن؟ عجیب‌تر از اون، چرا بهشون احساس تعلق داری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای خشک شدم؛ پس از زخم‌های دستم هم خبر داشت... عجیب بود، غیر از خاله و مردم آن روستا، هیچ‌کس نمی‌دانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمدمهدی، نه خاله را می‌شناخت و نه از مردم آن روستا بود که اگر بود، محال بود به سمتم بیاید؛ سمت هیولای نامشروع «مرده‌نشین»!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احتمالا به همان حرف عجیب «زندگی‌کردن من» که می‌گفت، برمی‌گشت. به هر حال چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم‌؛ فقط باید می‌گذشتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونی حرف بزنی اما هیچ‌وقت نگفتم می‌تونی من رو به حرف بگیری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناراحت نگاهم کرد. سری چرخاند. ناگهان بشکن زد و دوباره خندید، انگار راه حل جالبی پیدا کرده باشد. به سمتم خم شد. چشم ریز کرد و با شیطنت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس تو من رو به حرف بگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمکی زد‌‌ و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با کمال میل، جواب می‌دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیشنهاد بدی نبود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه‌جوری قراره بمیرم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جا خورد. لبخند عجیبی زد. معذب شده بود. نگاهش روی هر چه غیر از من چرخید؛ می‌خواست فرار کند. شاید باید به آن با کمال میلی که گفت، می‌خندیدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از همان لحظه‌ای که واقعا تصادف کردم، پیش‌بینی‌اش را جدی گرفته بودم. برایم جالب بود «مرده‌نشینی که گویا مرگ از او متنفر بود»، قرار است در نهایت چگونه بمیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگینی‌کردن سیب‌زمینی‌ها تمام شد. بلند شدم تا سیب‌زمینی‌ها را بشویم و سکوت محمدمهدی ادامه داشت. آدم مصری نبودم. وقتی شیر آب را باز می‌کردم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فراموش کن چی پرسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر چی بگم رو باور می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید پرسیده بود. برگشتم و نگاهش کردم. تردید و جدیتش را تشخیص نمی‌دادم‌؛ شاید حتی استرسش... دست‌هایش با هم بازی می‌کردند و مستقیم نگاهم نمی‌کرد. تحت فشارش گذاشته بودم. نگاهم را برگرداندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صادقانه جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌تونم قول بدم اما اگه چیزی بگی، درموردش بحث نمی‌کنم؛ فقط می‌شنوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مکث طولانی‌ای به آرامی لب باز کرد‌:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی تجربه‌ی من یه شکاف وجود داشت، به نظر موقع خواب بی‌هوش می‌شی و وقتی بیدار می‌شی، یه جای نامعلومی هستی. برای گفتن جای چیزی شکنجه‌ت می‌کنن که واقعا نمی‌دونی و بعد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌کشنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تأسف، بی‌صدا سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا حدودی تکان‌دهنده بود؛ مردن پس از شکنجه برای گفتن جای چیزی که نمی‌دانم... مرگ متفاوتی نسبت به آنچه انتظار داشتم، بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روغن را درون ماهیتابه ریختم. داغ که شد، نمک زدم و پیازی که حین حرف زدن محمدمهدی خلال کرده بودم، در روغن ریختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فهمیدم، ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردن خیلی بد نبود، حتی اگر با درد و شکنجه همراه می‌شد! فقط... ترجیح می‌دادم با مامان می‌مردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه فکر می‌کردم چرا آن موقع، مرگ سراغم نیامد؟ هیچ وقت نفهمیدم... مگر منطقی نبود یک بچه‌ی پنج ساله که چهار ماه در ویلای جنگلی تنها مانده، خودش را زخمی کرده، سوزانده و حتی پایش را شکانده، از خونریزی، درد، یا ترس بمیرد؟ پس چرا من نمردم و «مرده‌نشین» شدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید بعد از مرگ می‌فهمیدم؛ شاید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان، یکی یقه‌ام را کشید و لحظه‌ای بعد، با محمدمهدی‌ای چشم به چشم شدم که انگشت اشاره‌اش را با تحکم به سینه‌ام می‌کوبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفهمیدم چه زمانی بلند شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با جدیت بی‌سابقه‌ای در حالی که ابروهایش را درهم کشیده بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر نکن حواسم نبود که با وجود این که فهمیدی مرگت دردناکه، اشتیاقی برای فرار و زنده موندن نشون ندادی ولی این رو یادت بمونه، من نمی‌ذارم توی احمق خودت رو به کشتن بدی، حتی اگه بخوای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوکر نگاهش کردم. حالت تهدیدآمیزی داشت. از آن‌ها که می‌گفت «اگه بخوای بمیری، قبلش خودم زجرکشت می‌کنم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونی تلاشت رو بکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حال پس زدن دستش ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی هدف اصلیم الان اینه که غذام نسوزه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیب‌زمینی‌ها را به پیازداغ اضافه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمدمهدی شوکه شده بود. چشم‌هایش گرد شده بودند. طول کشید تا توانست تکان بخورد و کف دستش را محکم به سرش بکوبد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایش را به هم ریخت. کلافه شده بود. آه جگرسوزی کشید. تازه داشت از عصبانیت سرخ می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص و صدایی که بالا رفته بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی الان غذا مهم‌تر از جونته؟!... برو خدات رو شکر کن که کارم برای کادوی تولد مهدیه پیشت گیره و گر نه خودم بدون درد می‌کشتمت و به عزرائیل تحویلت می‌دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام‌تر ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته تو چی می‌فهمی از شکر خدا برای زنده موندن؟! دیوونه‌م کردی‌...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کادوی مهدیه؟ حرف‌ جدیدی بود؛ گر چه زمان مناسبی برای پرسیدن از اژدهای خشمگین نفس آتشین کنارم نبود و ارزش پیگیری هم نداشت اما در مورد شکر خدا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من خدا را شکر کرده بودم و می‌کردم؛ نه برای زنده ماندن، برای فهمیدن حرف‌های جسد مامان، حتی اگر نمرده بودم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمدمهدی همان قاشق اول را که داخل دهانش گذاشت، با چشم‌های بسته و صورت شیفته، بو کشید‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عالیه! حالا می‌فهمم چرا غذا از زندگیت مهم‌تر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوکر نگاهش کردم. بی‌حرف، روی صندلی مقابلش نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده قاشقش را تاب داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه دختر بودی، می‌گرفتمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون مکث گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جواب رد می‌دادم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چپ‌چپ نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس نسخه‌ی مونثت هم دیوونه‌ست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمدمهدی که کم نمی‌آورد، ترجیح دادم خودم سکوت کنم که بهانه‌ای برای حرف زدن نداشته باشد. هر چند، فقط چند لحظه سکوت را تاب آورد و دوباره با تعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان کم آوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمدمهدی اگر حیوان بود، کرم می‌شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، دارم ناهار می‌خورم‌‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش را مظلوم کرد؛ البته نه که مظلومیت به او بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی خفه‌شم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. شاید محض رضای خدا بود که کوتاه آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خاطر غذای پنج‌ستاره‌ای که پختی، باشه، موقتا خفه می‌شم ولی موقع کادو کردن باهات حرف دارم، باید نقشه‌ی فرار بچینیم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من آدم تقلا کردن نبودم ولی‌... گوش‌هایم را دوست داشتم؛ قطعا غرغرهای محمدمهدی آزارشان می‌داد، بنابراین برای آن لحظه در سکوت سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادم‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محمدمهدی در حال تماشای اسباب‌بازی‌ها بود که با صورت گرفته‌ای، انگار حسرت می‌خورد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خاطر مدیریت مهدکودکت هم نمی‌خوای برای زنده موندنت تلاش کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاغذهای کادوی آماده را روی میز گرد چوبی گذاشتم. قیچی‌ها و چسب‌ها را روی میز قرار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم تهمتن هست، آدم قابل اعتمادیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک ابرویش بالا پرید‌‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی تو نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهم نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم و موکد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته که هست!... هیچ‌کس عشقی به خالصی عشق تو برای همه‌ی بچه‌ها نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم را بستم. نفس عمیقی کشیدم. نمی‌خواستم این بحث ادامه یابد‌. آرام گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اسباب‌بازی‌‌ها رو بیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میزی که ابتدا اسباب‌بازی‌ها را رویش گذاشته بودیم، برای دو نفره کادو کردن مناسب نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و شاید خیلی مظلومانه، ته دلم ماند که بچه‌ها از من می‌ترسند؛ خیلی از بزرگ‌ترها هم... مرده‌نشین بودم، نحس بودم و به قول یکی از معلم‌های مهدکودک، چشم‌های آبی کم‌رنگم شبیه تکه یخ بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بزرگ بودم، سرد بودم ولی هنوز شکسته بودم... شکسته‌هایم مهدکودک‌های زنجیره‌ای را ساخته بودند که تا می‌شد، بچه‌ها را زیر نظر بگیرم. معلم و مدیرهایشان موظف بودند پیگیر زندگی بچه‌ها باشند تا هیچ بچه‌ی دیگری، شبیه من، «مرده‌نشین» نشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جامعه، یک آدم مهربان فرشته‌گونه نبود که آدم‌ها را با شکستگی‌هایشان بپذیرد و من، بلد نبودم شکسته‌هایم را سرهم کنم یا دور بریزم... شاید تنها هدفم همان ساختن مهدکودک بود که به سرانجام رسیده بود. دلیلی برای تقلای بیشتر نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با احساس فشرده شدن، چشم‌هایم گرد شدند و به خود آمدم. دوباره داشتم غرق می‌شدم. خاله گفته بود غرق شدن‌هایم خطرناک است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب چشم چرخاندم تا موقعیتم را بفهمم. محمدمهدی داشت می‌فشردم‌! با تعجب پلک زدم‌. در آغوشش بودم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی... چیکار می‌کنی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بغلت کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درک نمی‌کردم. به حدی قفل کرده بودم که نمی‌توانستم پسش بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چ... چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!