دوست داشتی؟
رمان جاودانه اثر Hanieh_M

رمان جاودانه

  • به قلم Hanieh_M
  • ⏱️۱ ساعت و ۳۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 67.5K 👁
  • 103 ❤️
  • 90 💬

خلاصه رمان فانتزی جاودانه

نیو پسری است که با خوردن معجونی به جاودانگی رسیده . او هر سه سال یکبار رشد می کندو برای اینکه رازش فاش نشود از همه دوری می کند ، تا اینکه با پسری به اسم تیس آشنا میشود و این سر آغاز دردسر ها و زندگی جدید نیو است...

قسمتی از متن رمان جاودانه

دو دقیقه می گذرد تا کارم در کافی نت به پایان می رسد. ینی بازم از پل رد شوم؟ اگر یه ماشین با سرعت بالا بهم بزند بهتر از پریدن از پل است. دلم نمیخواد دوباره یکی بیاد و فک کنه من روانیم به طرف خیابان می روم چشمم به پسری می خوره تقریبا هفده ساله بود، درست وسط خیابان ایستاده بود. درهمین لحظه یک ماشین با سرعت بالا به طرفش می آید. سریع به پسر اخطار می دهم
-هی! هی! برو کنار!
حتی سرش هم بر نمی گرداند اصلا می شنود؟ اگر ماشین بهش بزندحتما می میرد!
-هی!
لعنتی!چی کار کنم؟به طرف پسر می دوم ماشین تقریبا نزدیک شده بود. پسر را هول می دهم تا ازجلو ماشین کنار برود. همین لحظه نور ماشین به چشمم می خوردم قبل از اینکه بتونم حرکتی کنم...
انقدر سرعت ماشین زیاد بودکه نتونستم درست بفهمم چطوری با ماشین برخوردکردم! سرم محکم به زمین خورده بود بدنم فلج شده بود همه اعضای بدنم درد می کردزیر سرم خون در جریان بود صدا ها را نامفهوم می شنیدم چشمانم تار می دید به سختی نفس می کشیدم. تنها کاری که تنوستم بکنم تکون نخوردن بود. بالاخره تونستم تجربش کنم. ینی زنده می مونم؟ کار درستی بود؟ راه دیگه ای نداشتم. عده ای دور جمع می شن. سر صدا زیاد بود.
چشمانم می بندم
خودم را در اتاقی کوچک می بینم روی زمین سرد اتاق نشسته بودم. دری روبه رویم بود. اتاق خیلی تاریک بود تنها نور زیر در توجهم را به جلب می کرد . منتظر بودم تا در باز شود. مدت زیادی می گذرد ولی کسی در را باز نمی کند دلم می خواست بلند شوم و دستگیره را بچرخانم و در را بازکنم ولی اینکار را نمی کنم. ساکت و آرام می نشینم صبر می کنم..
کمی لای چشمانم را باز می کنم تو بیمارستان بودم؟ چشمانم را کاملا باز می کنم. پارچه سفیدی رویم کشیده شده بود. داشتم حرکت می کردم. کسی که تخت را هدایت می کرد می ایستد صدای تقی می آید. نکنه مردم؟ دوباره صدای تق می آید. دوباره حرکت می کنم. ینی کجام؟ چند دقیقه می گذرد و دوباره صدای تق را می شنوم. نکنه جدی جدی مردم و رفتم جهنم؟ دیگه نمی تونم صبر کنم ببینم چه خبر یهو از جایم بلند می شوم لحافی که رو سرم بود را کنار می زنم. چیزی را که می بینم باور نمی کنم!...سرد خانه.
مردی که لباس آبیی پوشیده بود به طرفم می آید داشت زیر لب آهنگ می خوند. تا به من نگاه می کند می ایستد کمی نگاه می کند منم با تعجب نگاهش می کنم.
-اینجا چه خبره؟
با شنیدن صدای من فریاد می کشد. با تمام سرعت می دود و از سرد خانه خارج می شود.
این مرده چرا اینطوری می کرد؟ مشکلش چیه؟
چند دقیقه ای می گذرد نمی توانم از جایم بلند شوم. سرم به شدت گیج می رفت. دوباره صدای تق ، یک دکتر با چند پرستار به طرفم آمدند و با ناباوری مرا نگاه می کردند.
_ببریدش تو بخش!
از سرد خانه بیرون می آیم. دکترا مرا به بخش می برند. بعد از این که پرستار به من مسکن می زند احساس سر زندگی می کنم انگار نه انگار که تصادف کردم! البته طولی نکشید که دوباره دردام شروع شدند. خیلی به پرستار هاگفتم یه آرام بخشی چیزی بزنند ولی گوش نمی داد! نباید اینجا بمونم ، نباید واسم پرونده تشکیل بدن. اگر هم همینطوری پاشم برم بهم مشکوک می شن. دردسر!
دکتر به طرفم می آید لبخندی می زند
_ چطوری؟
- خوبم
_ میگم ... چطور... چطوری از مرگ برگشتی؟!
-چی؟
_خودم حکم مرگتو صادر کردم چطوری زنده شی؟
-آها.... بهش میگن .... میگن معجزه
_معجزه؟
-بله
_آها...استراحت کن
پس که اینطور! جواب سوالمو گرفتم! در هر وضعیتی من جاودانه هستم! کسی در میزند از فکر بیرون می آم
_ خوابی؟!
آرام وارد اتاق می شود. همان پسر دیوانه که وسط خیابان بود! چی کار داره؟
-چی شده؟
_ وای خدا جدا زنده ایی؟! چطوری؟ دکترا گفتن...
- کاری نداری برو بیرون!
_ چرا نجاتم دادی؟
چیزی نمی گم این پسر واقعا دیوانس یعنی نمی فهمد واسه نجات جونش الان اینجام؟
- راستی چرا وسط خیابون بودی؟
_خب ...چیزه...چیز...یه...فکر احمقانه بود... همین
-آها...
_ آ آ الان دیگه پشیمونم فک نمی کردم انقدر وحشتناک باشه.
چرا دارم باهاش حرف می زنم؟!
_من تیس هستم. فک کنم هم سن باشیم. امسال می رم دبیرستان امید...توچی؟
یعنی ممکنه هم کلاسی بشیم؟ نه نه اگر بخواد باهام دوست بشه چی؟ نه نباید کسی مرا بشناسد
_خوشحال می شم باهم دوست بشیم
ها؟! دردسر دوباره! چرا ، چرا من انقدر بد بختم؟!
_حالت خوبه برم پرستارو خبر کنم؟
-ها ... نه خوبم
خودم نمی تونم پول بیمارستان رو بدم. اگه ازم بخوان فرم پر کنم و اسممو بنویسم خیلی چیزای دیگه واقعا بد بخت می شم!
- تیس میشه پول بیمارستان رو بدی؟
_ معلومه تو جونمو نجات دادی هر چی بخوای واست انجام می دم!
ای کاش زود تر بره! نمیخوام بیشتر باهاش حرف بزنم! یهو پرستار مثل فرشته نجات اعلام می کند که وقت ملاقات تمام است
لباس های بیمارستان را در می آورم و لباس های خودم را می پوشم. وسایلم را برمی دارمش. باید از بیمارستان بروم هرچی بیشتر بمانم دکتر ها بیشتر درباره من کنجکاو می شن. آرام بدون سر و صدااز اتاقم بیرون می آم خدا کنه کسی نفهمه. فقط اگررالان یه کلاه داشتم راحت بودم. یواشکی از پله های بیمارستان پایین می روم خداروشکر بیمارستان خلوت بود. از بیمارستان خارج می شوم هرچند یه جورایی انگار فرار کرده ام ولی این بهترین فکری بود که به ذهنم می رسید. به طرف خانه حرکت می کنم. ینی باید از این شهر زود تر بروم؟ اگر بریزن رو سرم و بفهمن جاودانه ام ممکن است روم آزمایش کنن!
محله ای که من توش اقامت داشتم تقریبا خلوت و آرام بود. شب ها خیلی آسمان زیبا بود پر از ستاره! از تو پنجره خونم همیشه می تونم ماه را ببینم . دیگه از زندگی یک نواختم خسته شدم هر روز استرس دارم که نکنه کسی رازمو بفهمه! خسته کنندس. ای کاش می شد همه اینها یک خواب باشه.
صبح می شود. مدارس باز شده اند. من که بالاخره نمی تونم زیاد با جامعه باشم پس چرا درس می خونم؟
وارد مدرسه می شوم. شلوغ و پر از آدم! یک گوشه که دور از دید باشه می ایستم. مثل هر صبح دیگر صف می بندند و بعد از برنامه های صبحگاهی می فرستنمان به کلاس. کلاس خودم را پیدا می کنم( 6/ب )آخرین ردیف سمت راست کنار پنجره می شینم. امید وارم کسی پیشم ننشینه! بچه ها یکی یوی وارد کلاس می شوند. کلاس تقریبا پر شده بود!
خداروشکر! فک نکنم دیگه کسی بیاد این طرف...یهو یکی می زنه پشتم برمی گردم.
_ چطوری پسر؟! چه زود مرخص شدی!
نه! نه! همونطور که فک می کردم! بدبخت شدم
یکی از بچه ها مخاطب به تیس میگه: تیس! بیا اینجا پیش ما بشین
تیس واسشون دست تکان می ده. روبه من می کند.
_کنار تو خالیه فک نکنم کسیم بیاد اینجا بشینه!میخوای اینجا بشینم؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان جاودانه
  • نازنین

    1

    من که خوشم نیومد چون اصلا جالب نبود و خیلی خلاصه بود و هیچ جزئیاتی نداشت

    ۴ روز پیش
  • گل یاس

    0

    رمانش متوسط بود خیلی خلاصه شده بود.برای همین خیلی جاها مبهم بود

    ۳ هفته پیش
  • Nazanin

    0

    جالب و زیبا بود

    ۳ ماه پیش
  • شاه

    0

    با سپاس از نویسنده ،،رمان خوبی بود و تکراری هم نبود ولی خیلی کامل و جامع نبود چونکه مشخص نبود که شخصیتای داستان در چ سالی زندگی میکردن یا در چ شهر و کشوری و ... ولی در کل خوشم اومد نسبت به رمانای دیگه بهتر بود

    ۳ ماه پیش
  • Masoumeh

    1

    خب جالب بود یعنی بد نبود ارزش یک بار خوندن رو داشت ولی می تونست خیلی خیلی بهتر از این باشه می تونست جزئیات بیشتری داشته باشه و انقدر اتفاقات خلاصه نباشه.

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    واقعا عالی بود کسانی که میگن بده لیاقت

    ۵ ماه پیش
  • پارمیس

    1

    زیاد جالب نبود خیلیییییی تخیلی و خلاصه بود

    ۶ ماه پیش
  • فری

    0

    رمان جالبیه و خیلی هم تخیلیه

    ۶ ماه پیش
  • NEGIN

    3

    موضوع رمان جالب بود ولی چون خلاصه وارشده بودکوتاه بود

    ۸ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    خیلی خوب بود و واقعا ارزش خوندن داشت❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • ساجده

    3

    خیلی رمان قشنگی بود ای کاش ماهم جاودانه بودیم خیلی خوب بود میتونستم بیشتر جونی کنیم 😞

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    1

    از نویسنده ممنونم که این رمان لذت بخش را نوشته رمان هم هیچ اشکالی ندارد یعنی چون یه کوچولو تخیلی بود این اندازه واسش کافیه در کل رمان قشنگی بود

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    رمان قشنگی بود اما ای کاش همه اشون جاودانه میشدن از زندگی شون لذت می بردن

    ۱ سال پیش
  • صبا

    3

    رمان خوبی اما می تونست یکمی واضح تر بگه مثلا اینکه نیو ترسا رو دوست یا نه یا اینکه بقیه زندگیش رو می خواد چیکار کنه...اصلا از اینا هم که بگذریم یکم طولانی تر میکرد بد نبود،ولی به هر حال دست نویسنده عزیز درد نکنه...

    ۱ سال پیش
  • عافه

    1

    سلام رمان خیلی خوبی بود یعنی عالی بود بهترین رمانی که خوندن رمان جاودانه بود و واقعا دست نویسندش درد نکنه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!