مرگ در پاورقی به قلم میلاد سرداری
پارت سوم :
در تمام فصل گرما دامنه به معبر دامها تبدیل میشود، نهال پس از اولین چالش زندگی نیمهجان شد و دیگر حرفی نزد. از او فقط یک ترکه جویده شده باقی مانده بود. درخت کهنسال آن سال دیگر تا پاییز منتظر نماند تا بخواب برود؛ او بسیار خسته و ناامید بود! در همان اواسط تابستان و زودتر از هر وقت دیگری بخواب رفت و اینبار قبل خواب آرزو کرد که ای کاش هرگز از خواب بیدار نشود.
ترس از دست دادن نهالی دیگر باعث شد آن سال هیچ جوانهای رها نکند! او با خودش فکر کرد باد هم خیانتکار است، هم دشمن و جوانههایش را تا جنگل نمیبرد و آنها را به کام مرگ میکشاند!
درخت کهنسال خوابید. او دیگر تحمل زندگی در آن دامنهی بیروح را نداشت؛ آنجا برای ملاطفت نهالی تر و تازه زیادی زمخت بود. او بیش از هر زمانی مشتاق به زندگی در عالم خواب و جاودان شدن در آن بود.
وقتی برگهای درخت زرد میشود باد با قدرت و جسارت بیشتری به او میکوبد. درخت فکر میکرد این آخرین خواب زندگیاش باشد؛ زمانی که میان خواب و بیداری شناور بود در آخرین لحظات بیداری لمس کرد که تمام ناامیدیهایش را پشت سر جا گذاشت و به خوابی آرام و عمیق فرو رفت.
ماهها گذاشت درخت تصور میکرد بالاخره باد موذی کارش را خواهد ساخت اما او باردگیر از خواب برخاست؛ اما گویی اصلا نخوابیده بود! او خسته بود و فکر میکرد خستگیاش تنها با مرگ از بین میرود. دلش از جنگل گرفته بود؛ همینطور از مرتع! او دیگر جایی را برای نظاره کردن نداشت و این احساس سختی بود.
یک ماه از بهار گذشته بود، زیر ساقهاش را نگاه نکرد؛ دوست نداشت تصور سبزش از نهال که در خیالش هنوز کنار ساقهاش زنده بود خشکیده شود. اما در نهایت نتوانست جلوی این وسوسه را بگیرد و برگهای شاخههای زیرینش را باز کرد.
نهال را دید. نهال رشد کرده بود و شاد و خندان به او نگاه میکرد. درخت شکفت، برگهایش زودتر از همیشه سبز شدند.
- تو چقدر سمجی بچه!
این را که گفت از اعماق وجودش خندید. هفتهای طول کشید تا این جمله را به نهال بگوید و هفتهای طول کشید تا نهال متوجه حرف درخت کهنسال شود. هفتهای دیگر طول کشید تا نهال پاسخ دهد و هفتهای دیگر هم طول کشید تا درخت کهنسال آن را بفهمد.
- من به سختی تلاش میکنم تا رشد کنم!
درخت کهنسال از خودش خجالت کشید که چرا تا کنون پیام دلگرم کنندهای را به او نداده است! با خود گفت:
« من انقدر تنهام که نتونستم این نهال نحیف رو تنها رها نکنم»
و از اینکه انقدر زمان صرف کرده بود تا نهال را ناامید کند احساس پشیمانی کرد. پس تصمیم گرفت جملهی بلندی که تمام بهار برای گفتنش زمان لازم بود را بگوید؛ بدون نگرانی از سر رسیدن انسانها و دامها.
- نهال تو قوی هستی. سعی کن ریشهتو قوی کنی، شاخهها مهم نیستن! ریشههاتو رشد بده، ریشههاتو به ریشههای من گره بزن، من اینطوری میتونم ازت محافظت کنم. زندگی سخته اما تو از سختترین قسمتش عبور کردی.
نهال مشعوف و سراسیمه رشد میکرد. او ولع سیری ناپذیری برای قوی شدن داشت؛ اما دامها در بدترین موقع سر رسیدند! درخت کهنسال به خوبی میدانست که او امسال کار سختتری خواهد داشت. رشد او باعث شده بود بیشتر به چشم بیاید. دامها به جان نهال افتادند؛ در همین حین سخنان درخت کهنسال به نهال رسید. او زیر دندانهای تیز دامها به سختی زجر میکشید اما توصیه درخت کهنسال باعث شد ریشههایش را رشد دهد!

لطفا صبر کنید...

در خزان شکفته
0احساس میکنم خودم اون درخت پیرم...و منتظرم خدا نهال امید و دلخوشی رو بهم بده...شاید بپرسی خب منتظر باش به ما چه دخلی داره و نظرت درمورد رمانو لفط کن..بنده نظری ندارم.باتشکر از نویسنده قلم سحرامیز.😁