لیست کلیه پارتهای رمان مرگ در پاورقی : پارت های 21 تا 38
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 21
- خیلی خب، آروم باش و کاری که میگم رو انجام بده. هامین بدون آن که تصور درستی از محیط اطراف داشته باشد، سرش را به نشانهی تائید تکان داد. - یادته کجا نشسته بودم؟ - اوهم! آره، نه! نمیدونم. - چشمهاتو ببند موقعیت مکانیم رو به خاطر بیار. - برای چی؟ مگه فرقی هم میکنه که چشمام باز یا بسته...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 22
ترس او به بالاترین میزان خود رسید، ترسی که میتواند انسانها را حتا به کام مرگ هم بکشاند. معمولاً اینگونه است که ورای این حجم عظیم از ترس آرامشی وجود دارد، آدم از یک جایی به بعد دست از تقلا میکشد و دیگر در برابر آماج وحشت واکنشی نشان نمیدهد. بیاختیار پلکهایش را محکم روی هم گذاشت، نفسهای ب...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 23
- اون خنجر و گوهر مال توئه. به سمت تپه اشاره کرد. - از اونجا بیرونش آوردی، یادت باشه اونا خیلی ارزش دارن، میتونی خانوادتو باهاشون ثروتمند کنی. آذرخش شیهه کشید و قباد آخرین نگاه را به هامین انداخت. هامین پرسید: - بازم میبینمت؟ - فکر نمیکنم، اما اگه بخوای صدامو خواهی شنید. او در میان دالان...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 24
داستان هفتم: یک داستان محرمانه *گاوها همیشه بردهاند و این صاحبانشان هستند که تغییر میکنند نه اصل برده بودنشان* همانطور که میدانید این یک داستان محرمانه است و من یک راوی سری هستم! امیدوارم شما خوانندگان هم محرم باشید این قصه محرمانه را برای کسی تعریف نکنید. شما میتوانید مرا یک حیوان ...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 25
بگذارید خیالتان را راحت کنم آنها هرگز خریدار داستانی که قهرمانش جناب شیر عزیزشان نباشد، نیستند. داشتم در مسیر عکس جمعیت میرفتم که جناب گورکن را دیدم. دیدن او در آن مسیر ناامید کنندهترین اتفاقی بود که میتوانست رخ بدهد. با دیدنش نالیدم: - آقای گورکن شما هم!؟ لخندی رندانه زد بدون رد و بدل کر...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 26
سمور آبی اما جملهای بسیار عمیق و تاثیر گذار گفت: - آره ارواح عمت! آن سمور آبی شجاع که احتمالا بزودی غیب میشد به خوبی میدانست زیر آب برکه چه خبر است و چه جنازههایی زیر آن آب گلآلود دفن شدهاند. استخوانها هیچوقت روی آب شناور نمیمانند. اکثر این حیوانات لعنتی بسیار احمق هستند، آنها همیشه ...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 27
- خانمها آقایان! لطفاً آقای سگ، جناب روباه و ببر عزیز رو تشویق کنید. بفرمایید عرض نکردم؟ آنها خونخوارترینها بودند. شیر اندکی بعد ادامه داد: - لطفاً با دقت به حرفاشون گوش کنید، شما حیوانات مسئولیت سنگینی در قبال جنگل دارید باید درستترین کاندیدا رو انتخاب کنید. این را گفت و ببر و سگ و روباه...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 28
مجموعه داستان آییسا: سپس مشروح سیاست کلیاش را این چنین بیان کرد؛ - منِ ببر هیچ ابایی ندارم که بگم دنباله رو سیاستهای دیگری هستم. به تمساح نگاه کرد و خندید. - الگوی من برای جنگلداری، جناب تمساح هستن. توی جنگل تحت امر من، درست مثل دو دورهی قبلی خونی ریخته نخواهد شد جز در حد رفع نیاز حیوانات...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 29
داستان هشتم: اون توی آسایشگاهست: اون توی آسایشگاهست: * اگه بجای منطقم از قدرتم بر علیه تو استفاده کنم دیگه قدرتمند نیستم. * کنار پنجره همراه با آقای حقیقی ایستاده بودیم که درب اتاق باز شد. خانم صمدی مطابق معمول با یک پارچ آب، چند لیوان پلاستیکی و یک لبخند محضک وارد شد و همان جملهی همیشگ...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 30
- آقای حقیقی حقیقت نداره، اون تو ذهن شماست! چند بار باید این رو بهت بگم؟ - یعنی هرچی که تو ذهنه آدماست حقیقت نداره؟ - نه حقیقت نداره! - پس حقیقت نداشتن آقای حقیقی تو ذهن شما هم حقیقت نداره. این یعنی آقای حقیقی حقیقت داره! چپ چپ به کتابم نگاه کرد و نامش را با حالتی نفرت انگیز خواند و سرش را تک...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 31
و البته صمدی هم فریاد میزد. - نگهبانا؟ نگهبانا؟ من سعی کردم با آنها حرف منطقی بزنم اما نشد. من سعی میکنم با همه حرف منطقی بزنم اما نمیشود. نگهبانها با آمپولهایشان حرف میزنند، نه با زبانشان. اگر با آنها مخالف باشی در جانت سرنگ فرو میکنند و مجبورت میکنند خفه شوی. اگر با آنها موافق باش...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 32
- اون پنج ساله که خوابه یا خودشو زده به خواب. نه نه اشتباه نکن این باعث نمیشه فکر کنم اون دیوونه است. اینکه پنج ساله داره چاپلوسی تورو میکنه تا دلت رو بدست بیاره باعث میشه مطمئن شم اون دیوونه است. اون تنها دیوونه این اتاقه که هنوز نفهمیده تو به اندازه گوز هم براش ارزش قائل نیستی! هوشیار نز...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 33
مجموعه داستان آییسا: - این دلیل دیوونه بودن ماست؛ یه آدم سالم توی چنین موقعیتی خفهات میکرد. اما ما حتا برای کسی که بینهایت برامون خطرناکه هم خطری نداریم. اگه خودت و سه تا مثل خودت جای ما بودید، با یکی که کاراهای تورو در حق ما کرده چیکار میکردی؟! میذاشتی انقدر راحت کنارت بشینه و باهات حرف ب...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 34
داستان نهم: خ *آنقدر فکرمان پرت تفاوتهایمان بود که پاک شباهتهایمان را فراموش کرده بودیم* در کنار «ط» «الف» «ه» «ر» و «ت» درون ذهن یک پیرمرد رو به مرگ هستیم. البته نمیدانم «ت» این قرار است این وسط دقیقاً چه غلطی بکند. داریم دور هم در سر پیرمرد میچرخیم و من نمیدانم قرار است آخرش به چه تر...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 35
دلم میخواست باز هم او را ببینم، مدتی صبر کردم که چنین امکانی فراهم شود که بلاخره، زمزمههایی شنیدم که ما قرار است در کلمهی «خطور» کنار هم قرار بگیریم و بله این اتفاق بعد از مدتی افتاد. حسابی شیک و پیک کردم و خودم را برای بودن در کنارش آماده کردم. همه چیز داشت خوب پیش میرفت؛ قصد داشتم اینبار ...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 36
ما خانواده پر جمعیتی داریم؛ درست است که نه ما و نه هیچکدام از حروف دیگر هرگز نفهمیدیم پدر مادرمان دقیقاً چه کسانی هستند اما من همیشه فکر میکردم داشتن خانوادهای در این جدول الفبای غریب امتیاز ویژهای محسوب میشود. بخاطر همین آخرین امیدهایم را نزد «ج» جستوجو کردم. خوشبختانه «ج» خیلی زود دلیل ...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 37
شاید با خودتان فکر کنید حالا «ط» با «ت» چه فرقی دارد؟ هر جفتشان که یک صدا میدهد! اگر چنین فکری دارید باید از خودتان بپرسید؛ مگر هر شخصی که صدایش شبیه صدای شخص دیگریست؛ شخصیتش هم شبیه به اوست؟ مثلا فکر کنید عاشق «ظ» شدهاید که خواهر بزرگتر معشوقه من «ط» است. حال بجای «ظ» با برادر زقزقوی کوچک...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان مرگ در پاورقی - پارت 38
خ: راست میگفت اما من همچنان نسبت به «ت» حس بدی داشتم! مشتاقانه پرسیدم: - بنظرت کجا میتونم «ط» رو ببینم؟ - مطمئنم یهجای مناسب میبینیش. خیلی منتظر ماندم تا بالاخره در یک جای مناسب او را دیدم. جایی که الان در آن هستم؛ درون ذهن پیرمرد که ما را ول میچرخاند در فضای وسیع و سوت و کورش. «چ» هم...
بروزرسانی در : ۴۳۲ روز پیش
- 1
- 2
