پارت سوم :

فصل دو
۱۵ اکتبر ۱۹۳۶
بیمارستان روانی هنول
لندن، انگلستان
هر بار که ایموجن رایلی به هنول سر می‌زد، به این امید دل می‌بست که این بار آخرین بارش باشه. وقتی جلوی طاق سنگی دروازه توقف کرد، نفس عمیقی کشید و خودش رو برای چیزی که پیش رو داشت آماده کرد. یه نگهبان مدارکش رو بررسی کرد، بعد دروازه آهنی فرفورژه رو باز کرد. ایموجن از یه جاده ورودی که با درخت‌های بی‌برگ کنارش ردیف شده بود پایین راند. ابرهای خاکستری کبود روی تیمارستان قدیمی ویکتوریایی معلق بودن و یه مه سبک دیوارهای بلندش رو خیس کرده بود. یه برج ساعت بالای ورودی ساختمان اصلی سایه انداخته بود. جلو پارک کرد و کلیدش رو به متصدی در ورودی داد. ایموجن احساس کرد یکی داره نگاهش می‌کنه. یه حرکت توی پنجره طبقه دوم چشمش رو گرفت. یه شکل رنگ‌پریده سریع از دید محو شد.
داخل، یه مأمور قدبلند و چاق ایموجن رو از یه راهرو طولانی همراهی کرد. بیمارستان از سروصدای مداوم به هم ریخته بود. بیمارای روانی وراجی می‌کردن. چند نفر جیغ می‌کشیدن. از یه جای نزدیک صدای برخورد فلز به فلز می‌اومد. صدای ترق‌تروق از بالا باعث شد ایموجن بالا رو نگاه کنه. یه لامپ محافظ‌دار که به سقف وصل بود، سوسو زد و خاموش شد و راهرو رو توی تاریکی فرو برد.
مأمور زیر لب غر زد: «این لامپای لعنتی. از صبح دارن روشن و خاموش می‌شن.» اون ایموجن رو از یه درگاه حفاظ‌دار و از پست نگهبانی رد کرد. توی دورترین بخش، راهروها از زوزه بیمارا توی سلول‌های پرشده پیچیده بود. بوی عرق بدن و بیماری توی هوا چسبیده بود. از پنجره مربعی یه در، یه مرد خندان با دندون‌های قهوه‌ای کج به ایموجن نگاه هرزه‌ای کرد. چشماش وقتی ایموجن رد می‌شد دنبالش بودن. ایموجن لرزید و یه پیچ رو دور زد که یه تیم از دکترا و پرستارا جمع شده بودن. وقتی متوجه نزدیک شدن ایموجن شدن، ساکت شدن.
دکتر فتر، مرد کوتاه‌قد موقرمز با کت سفید، به ایموجن خوش‌آمد گفت: «خوش اومدی، دوشیزه رایلی.»
اون پرسید: «ممنون دکتر. حالش چطوره؟»
«روز خوبی داره، بدون طغیان. می‌تونی به دیدنش بری.»
«بهتر شده؟»
«پیشرفت کندی داره، متأسفم. ولی امروز آروم بوده، پس این به ما امید می‌ده.»
روحیه ایموجن بالا رفت. هر روزی که اجازه داشت پدربزرگ رو ببینه روز خوبی بود. سه ماه گذشته هفته‌ای چند روز به بیمارستان اومده بود. معمولاً صبح‌ها قبل از رفتن به موزه به دیدنش می‌رفت. شنبه‌ها می‌موند و کنار پدربزرگ می‌نشست و براش کتاب یا روزنامه می‌خوند تا این‌که کارکنان مجبورش می‌کردن بره.
با یه نفس عمیق، دکتر فتر رو دنبال کرد به یه راهرو دیگه. لامپ‌های سقفی همگی سوسو می‌زدن.
ایموجن پرسید: «این از طوفانه؟»
دکتر فتر گفت: «سیستم برق این اواخر خراب شده. داره این جا رو به یه دیوونه‌خونه تبدیل می‌کنه.» به شوخی خودش خندید.
راهرو به یه در فلزی بسته ختم شد. نور از شکاف‌های چارچوب در سوسو می‌زد، بی‌نظم‌تر از توی راهرو. دکتر فتر در رو باز کرد. وقتی بازش کرد، لامپ سقف وزوز کرد و به حالت عادی برگشت و اتاق ملاقات ساده با دیوارهای خط‌افتاده، یه میز چوبی کوچیک و دو تا صندلی رو روشن کرد.
ایموجن دکتر رو دنبال کرد داخل اتاق. پدربزرگ توی دورترین گوشه ایستاده بود و با دیوارها زمزمه می‌کرد. لباس خواب سفید بیمارستانی پوشیده بود. موهای خاکستری کمش به صورت تکه‌های کوتاه در اومده بود. زخم‌های عجیبی که سر و بدنش رو پوشونده بود هنوز ناراحتش می‌کرد. به‌سختی مردی رو که بزرگش کرده بود می‌شناخت. حتی سخت‌تر بود تصور این‌که این موجود بیچاره زمانی باستان‌شناس و استاد بسیار باهوشی بود که دهه‌ها برای موزه بریتانیا اکسپدیشن رهبری کرده بود.
دکتر فتر با احتیاط بهش نزدیک شد. «هارلن، یه ملاقات‌کننده داری.»
پدربزرگ پشتش رو به اون‌ها نگه داشت و جمله‌هایی از زبان عجیبی رو که از زمان حضورش توی غارها بهش حرف می‌زد زمزمه می‌کرد.
دکتر فتر به ایموجن اشاره کرد که روی صندلی بشینه. بعد به آرومی بازوی پدربزرگ رو گرفت. «بیا کنار نوه‌ات بشین.» دکتر راهنماییش کرد و روبه‌روی ایموجن پشت میز نشوندش.
«سلام پدربزرگ.» اون بازوش رو لمس کرد. «خودمم.»
چشماش دور اتاق می‌چرخیدن، همه‌جا رو نگاه می‌کردن جز به اون. دیدنش این‌قدر ضعیف قلبش رو می‌شکست. وقتی با خودش زمزمه می‌کرد می‌لرزید.
خشمش شعله کشید و یه نگاه ناپسند به دکتر فتر انداخت. «گفته بودی می‌خوای دوز داروش رو کم کنی.»
«امتحان کردیم. خشن شد، مجبور شدیم دوزش رو بالا ببریم. حداقل فعلاً.» یه لبخند ضعیف به ایموجن داد، بعد به ساعت جیبیش نگاه کرد. «اگه اجازه بدی، باید سر بزنم.» دکتر فتر اون رو با پدربزرگ تنها گذاشت. مأمور روی یه صندلی درست بیرون در باز نشست.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️