پارت سی و نهم :


بعد از اتمام جنگ متکا، راهی حمام می‌شوم تا غبار از تن خسته‌ام پاک شود. بعد از خشک کردن موهای بلند و موج‌دارم، منیر برای هر دویمان چای می‌آورد:

- بیا بخور تا بفهمی خواهری یعنی چی؛ از بس منو زدی نرمی استخون گرفتم، بزار مامان بیاد فقط.

بعد چشمکی به من می‌زند و ادامه می‌دهد:

- دلم برات تنگ شده بود خدایی، نیستی اینقدر خوبه ماهی.

منیر این را می‌گوید و غش غ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    جریان چیه؟محمدچه قصدی داره

    ۱ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    باید دید

    ۱ سال پیش
  • دانه

    1

    عالی مثل همیشه...

    ۲ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    نوش نگاهت عزیزم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    👌👌👌👌👌👌👌🌺🌺🌺🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!