لیست کلیه پارتهای رمان لومیر : پارت های 1 تا 12
تعداد کل پارت های منتشر شده : 12
-
رمان لومیر - پارت 1
لومیر در زبان فرانسوی به معنی نور… - به نظرم لومیر جز یه کلمه، میتونه یه آدم باشه... - یه آدم؟ سری تکون داد. - آدمی که شبیه به نور به تاریکیهای زندگیت میتابه، قلبت رو روشن میکنه و از تاریکیها و سیاهیهای زندگی نجاتت میده! به شرطی که برای نجات، به سمت هر نوری ندوی... بعضی از نورها، یه درخشش ...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان لومیر - پارت 2
*** نگاهی به لباسِ شیکِ مشکی توی تنش انداختم. شرط میبستم که خیلی گرون بود. کفشهای لوبوتین، عاشقشون بودم اما یکم خریدنِ اصلشون سخت بود. از تموم حرکات و حتی تار به تار موهای بلوند و ابریشمیِ کوتاهش میشد بوی پول رو احساس کرد. - خب... الیز بودی دیگه درسته؟ صداش در عین ظریف و لوند بودن، محکم و پر ...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان لومیر - پارت 3
*** همه چیز به سرعت برق و باد گذشت و حالا دقیقا روبه روی واحدی بودم که قرار بود توش ساکن بشم. کل دیشب رو از خوشحالی خوابم نبرده بود؛ توی کلاب خوش می گذروندم و بعدش میومدم خونه خودم استراحت میکردم... هر ماه هم قرار بود یه پول خوب تو حسابم بشینه. ذوق زده نگاهی به کلید انداختم. قراره بالاخره خوشبخ...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان لومیر - پارت 4
احساس میکردم کل اون فضا داره دور سرم میچرخه و چشم چپم به طور واضحی نبض می زنه. به چیزی که میشنیدم باور نداشتم. تموم رویا و انگیزه من برای کار کردن توی این کلاب کوفتی همین واحد بود. بعد از سالها تحمل اون زنیکه و بچههاش و موندن با اون دخترای بوگندو و کثیف توی اتاقای کوچیک، این قشنگترین اتفاق ...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان لومیر - پارت 5
با بیچارگی دستی توی موهام کشیدم. اگه میدونستم هیچوقت پام رو اینجا نمیذاشتم. نگاه پر حرصی حواله نیمرخ خونسرد و نورانیش که شبیه کشیشهای توی کلیسا بود انداختم و چشم غرهای رفتم. با قدمهای بلند بیرون رفتم و دسته چمدون بزرگم رو دستم گرفتم و دنبال خودم کشیدم. وسطای راه بود که یادم اومد یه لیدی جوو...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان لومیر - پارت 6
در یخچال رو در حالی که سرش رو با تاسف برای طرز نشستنم سر تکون میداد بست و مطمئن بودم که یه نفس عمیق کلافه کشید. دستی به تیشرت ساده و ارزون قیمتش کشید و اومد و تو نقطهای که اگر نگام میکرد دید چندان زیادی به پاهای زیادی لختم نداشت، نشست. _ تا وقتی با هم اینجاییم باید یه سری چیزارو بهخاطر هم رعا...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان لومیر - پارت 7
رژ لب قرمزم رو تمدید کردم و بعد اینکه دستی توی موهام کشیدم بیرون رفتم. صدای موزیکِ بیسدار تا اینجا میاومد و پشت پردههای قرمز و سراسری تاریک بود و رنگ رقص نورها نشون داده می شد. با اینکه دل خوشی از ژولیان نداشتم و دلم میخواست خیلی زود شرش رو کم کنه و شاید من اینجا جای اون باشم، دنبالش گشتم و ...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان لومیر - پارت 8
به حدی جذبِ صداش و خودش شده بودم که حواسم نبود همون وسط وایسادم و بقیه منتظرن تا نوشیدنیاشون رو بهشون بدم. _ آگِست، بیخیال پسر! خیلی داری به کار فکر میکنی... امشب افتتاحیهست بذاریه امشب رو همه خوش بگذرونیم. پس اون آگِست بود؛ تک پسرِ خاندانِ روشُفور... با ابروش اشاره داد که نوشیدنیها رو به بقی...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان لومیر - پارت 9
رقصندهها با خستگی و درد کفشهای پاشنه بلند و لژدار پلیزر رو از پاشون در آورده بودن و داشتن انگشتهاشون رو ماساژ میدادن. از اولِ شب داشتن اون کفشهای سنگین رو توی پاشون تحمل میکردن و پشت پاشون کاملا زخمی شده بود. _ وای انگشتای پام رو حس نمیکنم... اون یکی پاش رو روی مبل کناریش گذاشت. _ ف*اک به...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان لومیر - پارت 10
با تعجب همونطوری خواستم برم تو که یادِ دیروز که نولان داشت خودش رو میکشت افتادم و کفشام رو جلوی در از پام بیرون آوردم. وارد خونه که شدم با دیدن روشنایی چندتا شمع ابروهام از تعجب بالا پرید و به قدمام سرعت دادم و با چیزی که روبه رو شدم دهنم باز موند. نولان روی پارکتهای کف خونه جلوی دیوار زانو زد...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان لومیر - پارت 11
*** گوشی رو بعد از اینکه یه چند ساعت دنبالِ عکسی از اگِست گشته بودم و به نتیجه نرسیدم کنار گذاشتم. کل دیشب بهش فکر کرده بودم صدا و نگاهِ جذابش برام تکراری نمیشد. کلافه نفسم رو بیرون دادم و چنگی توی موهام زدم. توی همون حالت نگاهم به نولان افتاد. ابرویی بالا انداختم و دست به سینه و دقیق بهش زل زدم...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان لومیر - پارت 12
بار دیگه رو به اتاقش با تمسخر داد زدم: - Monsieur le Saint (مرد مقدس) با حرص قاشقی از غذا برداشتم و خوردم. با اینکه ضایع شده بودم، حداقل میتونستم گرسنه نمونم و اون میتونست گرسنه باشه. حالم دیگه از اون قاشق هم به هم میخورد. نولان دیگه تا شب و زمانی که من حاضر شدم تا به کلاب برم، از اتاقش بیرون ...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
- 1
