لومیر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت یک :
لومیر در زبان فرانسوی به معنی نور…
- به نظرم لومیر جز یه کلمه، میتونه یه آدم باشه...
- یه آدم؟
سری تکون داد.
- آدمی که شبیه به نور به تاریکیهای زندگیت میتابه، قلبت رو روشن میکنه و از تاریکیها و سیاهیهای زندگی نجاتت میده! به شرطی که برای نجات، به سمت هر نوری ندوی... بعضی از نورها، یه درخشش فریبندهن و پر از تاریکی... درست مثلِ ماه و زیباییش که پشتش سیاهی پنهونه.
***
امشب کلاب با همه شبها فرق داشت؛ اسم مهمونها با دقت کامل چک میشد و هر کسی اجازه ورود نداشت.
بادیگاردها تعدادشون چندبرابر شده بود و کل کلاب برای یک جمع محدود از مهمونهای آگِست رزرو شده بود... مهمونایی که از دور مشخص بود که برای یه شبِ معمولی اینجا نیستن.
داخلِ کلاب همهچیز توی نور قرمز و دود مصنوعی گم شده بود و صدای موسیقی کرکننده توی فضای کلاب میپیچید.
بالاتراز باقی مهمونها، توی یه جمعی خاصتر از بقیه، نشسته بود.
نگاهی به جمعشون انداختم؛ همه با کت و شلوارهای شیک، دور یه میز، روی مبلهای چرمِ مشکی و قرمز نشسته بودن و اون بالاتر از همه با اون نگاهِ نافذ و جدی همهجا رو زیر نظر داشت.
شراب رو توی دست چپش که تمامش خالکوبی بود گرفته بود و بعد از زدن لیوانهاشون به همدیگه، با لذت مشغول مزه مزه کردنِ شرابِ گرون قیمت شدن.
با تردید برگشتم و نگاهی به پشت سرم و روی صحنه انداختم. با اخمهای در هم داشت پایه میکروفون رو جلوی درامرش تنظیم میکرد.
حرفاش هنوزم با اون صدای عصبانی داشت توی گوشم زنگ میزد؛ اینکه من سر هوس داشتم خودم و زندگیم رو نابود میکنم اما چه اهمیتی داشت؟
برای من هیچ چیزی جز آگِست مهم نبود، باید امشب که براش انقد اهمیت داشت، سنگِ تموم میذاشتم و به چشمش میاومدم.
دلم میخواست امشب نگاهِ میشی و وحشیش رو به اسارت خودم در بیارم و هرکاری کنم که دیگه جز خودم کسی رو نبینه.
نگاهِ کوتاهی به خودم و لباسم انداختم؛ بادی توریِ سیاه به تنم چسبیده بود و از کنارش زنجیرای ظریفی آویزون بود و داشت بدنم و هیکلم رو سخاوتمندانه به نمایش میذاشت.
موهام اغواگرانه دورم ریخته بود و من با مهارت تمام طوری میکاپ کرده بودم که چشمهای خمارم جذابتر به نظر برسن.
امشب خودم رقصِ میله جمعِ اونارو به عهده گرفته بودم تا توجهش رو به خودم جلب کنم... از اون فقط یه نگاه نمیخواستم، دلم میخواست درست کنارش بشینم.
کمی جلوتر ازشون دوتا پله بود که به میله منتهی میشد.
بارها و بارها فقط به خاطر علاقه اون و چشمهایی که میخ رقص میله دخترها میشد تمرین کرده بودم و میشد گفت حالا هیچ مشکلی نداشتم.
با پلیزرهایی که اوایل به سختی می تونستم باهاشون راه برم، حالی که توی یه خط راه میرفتم با نهایت لوندی پلهها رو برای رسیدن به میله طی کردم.
صدای پاشنههام توی صدای ضرب موزیک گم شد.
نگاهِ هیزشون بدونِ هیچ غل و غشی روی تموم تنم میچرخید و من زیرِ اون همه نگاهِ سنگین احساسِ لمس شدن داشتم.
اما من تمومِ حواسم به آگست بود و دنبالِ کمی اشتیاق توی چشمای سرد و وحشیش میگشتم.
موهام رو با یه حرکت سر ظریف، پشت سرم انداختم. انگشتای ظریفم رو که ناخنای کاشت قرمزم ظریفتر دیده میشد، دور میله حلقه کردم.
آهنگ با بیس آروم شروع شد، یکی از پاهام رو دور میله حلقه کردم و آروم دورش چرخیدم.
بعد از چند دور چرخیدن، کمی بعد دست و پاهام رو دور میله حلقه کردم و با فشار دستام خودم رو نرم بالا کشیدم.
بیسِ آهنگ قطع شد و من از اون بالا نگاهم روی اون نشست. شاید یک لحظه نگاهش توی اون حالتی که چوبهای درامر توی دستش بودن روی من نشست و من حتی از دور هم اون حجم خشم و ناامیدی رو تونستم ببینم.
حواسم رو با سینهای سنگین شده از احساسات تلخ ازش پرت کردم؛ لحظاتی بعد با شروع شدن ضرب سریع آهنگ، سرم رو عقب بردم تا موهام رها بشن و پاهام رو از دور میله جدا کردم.
خیلی سریع با حرکاتی چرخشی و لوند از روی میله به پایین سر میخوردم.
حرکت آخرم رو با خم کردن پاهام روی زمین، نرم تموم کردم. روی زانوهام خم شدم و نوک ناخنم رو از زانوم آروم به بالا کشیدم.
چشمای خمارم رو مستقیم به چشمهای آگست دوختم و زبونم رو گوشه لبم بردم و بین دندونام گرفتم...
نگاهِ سرد و بیروحِ آگِست از پایین تا بالا کشیده شد و یه پوزخند کنج لبش جا خوش کرد. ابرویی بالا انداخت و بعد جامِ شرابش رو بالا گرفت.
لطفا صبر کنید...
