دوست داشتی؟
رمان تولد مشترک اثر کار گروهی

رمان تولد مشترک

  • زبان فارسی
  • 66.7K 👁
  • 140 ❤️
  • 72 💬

خلاصه رمان :

مکانی مشترک ، نقطه ای مشترک ،اتفاقی مشترک ،همه چیز مشترک بود…درست مثل تولد ، تولد مشترک آنها…دور هم گرد شدند …چه ترسناک است…قدم نهادن در مکانی که اطمینانش باز شدن است و پاشیدن…چه ترسناک است با وجود او نزدیکی به همدیگر…حتی با باوری سفید

قسمتی از متن رمان تولد مشترک

"مارگاریتا دوما"
تو خواب و بیداری سر و صداهایی می شنیدم, همین باعث شد چشم هام رو باز کنم و گوش بسپرم ببینم چه خبره...
باز هم دعوا, باز هم... باز هم جنگ, خسته شدم. هه... باید تو خواب ببینم روزی رو که تو این خونه آرامش داشته باشم.
به ساعت نگاه کردم, ساعت از دوازده گذشته بود اما دیگه برای پدر و مادر من روز و شب بی معنی بود و سر و صداها هنوز نخوابیده بود. سعی داشتم دوباره بخوابم ولی چون چشمام تازه گرم شده بود هم خستگیم دراومده بود و هم خوابم پریده بود. به سقف نگاه می کردم. امروز روز پر مشغله ای داشتم, لا به لای صداها صدای بابا رو شنیدم:
-این حق مارگاریتاست!
حق من؟! جالبه, تا این سن به یاد ندارم که چیزی حق من بوده باشه! اصلا یادم نمیاد که کسی با توجه به حق من تصمیم گرفته باشه و حرفی زده باشه!
کنجکاوی زیاد باعث شد بلند بشم, روبدوشامبرم رو پوشیدم و راه افتادم سمت سالن. با دیدن عمو جک و عمو ویلیام شوکه شدم. اون ها این جا چی کار می کردن؟
این قدر غرق حرف هاشون بودن که کسی متوجه من نشد.
-سلام, به ساعت نگاه کردید؟ اتفاقی افتاده؟
همه ی سرها به طرف من برگشت. بابا توی نگاهش ترس و تردید بود, شاید تردید برای اینکه آیا من چیزی شنیدم یا نه؟
-نه عزیزم, چیزی نیست, برو بخواب.
انگار که با بچه صحبت می کنن, من که احمق نیستم! این موقع شب جلسه تشکیل دادن, اون هیچ, اصلا چطور برم بخوابم؟ مگه می شه با این همه سر و صدا خوابید؟ رو کردم به جمعشون و نگاهم رو بینشون چرخوندم:
-اوهوم, پس بخاطر هیچی همچین بل بشویی راه انداختید؟ به خاطر هیچی من تو این خونه هیچوقت آرامش ندارم؟ آره؟
بابا یه نگاه به عمو جک انداخت.
جک:
-چیزی نیست عموجان, تو خودت رو نگران نکن.
من:
-چشم عموجان, خوب شد گفتید! من خودم رو نگران نمی کنم...!
الان اینا فقط دلشون می خواد من رو بپیچونن, مشکلی نبود مامان بعدا همه چی رو در اختیارم می ذاره و بهم می گه که چه خبره. سعی کردم خونسرد باشم, بعضی اوقات بهتر بود بی خیال باشی:
-حتما مهم نیست دیگه.
عمو ویلیام خشمگین نگاهم می کرد, انگار جرمی مرتکب شده باشم. روم رو ازشون گرفتم, واسم اهمیتی نداشتن.
من:
-روز پرکاری داشتم, می رم برای استراحت, امیدوارم دیگه هیچ صدایی مزاحم استراحتم نباشه یا اگه هست خنده و شادی باشه.
تا رسیدم تو اتاق روبدوشابرم رو انداختم رو زمین و کلافه خودم رو پرت کردم رو تخت و سعی کردم به چیزی جز خواب فکر نکنم, با همین سعی کردن ها نفهمیدم که کی خوابم برد...
****
نسیم خنک اول صبح باعث شد چشم هام رو به روی یه روزِ جدید باز کنم. به اولین چیزی که چشمم خورد عکس فارغ التحصیلیمون بود. اولین نفر خودم بودم, کنارم سندی ایستاده بود, بغلم کرده بود, ذوقمون حتی تو عکس هم دیدنی بود...
به همین ترتیب, جنیفر و دنیل و لیزا هم کنار هم ایستاده بودن.
خودم این قاب رو رو به رو زدم تا هر روزم با خاطره ی شیرینِ اون روز شروع شه.
یه آبی به دست و صورتم زدم تا کسلی فراموشم بشه و خواب از سرم بپره, یه لباس رسمی تنم کردم, برای کار مناسب بود. یه کت مشکی کوتاه با شلوار کتون, کفش های مشکی پاشنه بلندم رو هم پوشیدم. موهای مشکیم رو دورم آزاد ریختم, با یه آرایش ساده.
از اتاق اومدم بیرون. میز مثلِ همیشه چیده شده بود, با میل خیلی زیادی شروع کردم به خوردن. بابا نبود, حتما زودتر از من رفته, درحین خوردن آب پرتقال بودم که موبایلم زنگ خورد. نیکول بود, بی حوصله جوابش رو دادم:
-باز چی شده اول صبحی؟
نیکول:
-سلام دختر, چـــی شــــده!؟ من رو باش که اومدم دنبال تو تا باهم بریم شرکت...
-اوه, من هنوز دارم صبحونه می خورم.
نیکول:
-یعنی چی؟ من جلوی درتونم, زود بیا.
می خواستی نیای! انگار من بهش گفتم که بیا! با بی میلی گفتم:
-سعی می کنم زود بیام.
نیکول:
-باشه.
شانس آوردم که دوستام با شرایطم کنار می اومدن, این رو درک می کردم اما خوب متاسفم براشون که این قدر مهربونن...!
-کجایی تو دختر؟ نیکول خسته شد این قدر منتظرت موند.
صدای مامان بود.
-به من چه! می خواست نیاد!
مامان تشر زد بهم:
-جای تشکرته؟!
-مامان تورو خدا بی خیال.
رفتم سمتش بوسش کردم:
-من امشب دیر میام خونه, امشب مهمونی ساموئلِ.
مامان فقط با یه مواظب خودت باش من رو بدرقه کرد.
"آندرا گارسیا"
از آب اومدم بیرون و عینک شنا رو از روی چشم هام برداشتم. دو ساعت شنا باعث شده بود احساس خستگی شدیدی کنم. حوله رو دور خودم پیچیدم و به سمت رختکن رفتم. چون برای رسیدن به خونه عجله داشتم سریع مایو رو در آوردم و تی شرت و شلوارکی تنم کردم, موهام رو همون طوری خیس بالای سرم بستم.
کنار خیابون منتظر تاکسی بودم, تمام فکرم درگیر کافی شاپ بود, اگه این بار هم دیر برسم این بار حتما اخراج می شم.
با صدای بوق تاکسی تند پریدم داخل و آدرس کافی شاپ رو دادم. چند بار گوشیم رو چک کردم, شایلی گوشی رو سوزوند این قدر که زنگ زده بود.
شماره اش رو گرفتم, با اولین بوق صدای جیغ جیغوش توی گوشم پیچید:
-کجایی دختر؟ مت خیلی عصبانیه!
خودم خیلی کم استرس داشتم این هم موج منفی بهم می ده:
-خب چه کار کنم؟ تمرینم طول کشید, الان توی تاکسی ام؛ دیگه دارم می رسم!
-نیای بهتره, مت اعصابش بهم ریخته؛ اگه بیای حتما اخراج می شی.


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 140 رای
5 ★
65%
4 ★
31%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان تولد مشترک

  • پریناز نوفلاح

    0

    به نظرم خوب بود اولش یکم ادم گیج میشه ولی بعدش که داستان شروع میشه حسابی هیجان زده میشه 🥰🥰🥰

    ۵ ماه پیش
  • غزل

    0

    خیلی رمان خوبی بود و آبکی نبود پیشنهاد میکنم بخونید هیجان بالایی داره

    ۶ ماه پیش
  • Zaza

    0

    واقعا قشنگ و جذاب و هیجانی بود انگار داشتی یه فیلم میدیدی

    ۶ ماه پیش
  • عسل

    1

    یعنی هزار بار خوندم ولی بازم تکراری نمیشه🤩

    ۷ ماه پیش
  • خانم x

    3

    بالای ۱۲۰ بار شایدم بیشتر این رمان و چه تو بچگی چه الان خوندم، از خوندنش سیر نمیشه آدم🤌🏻

    ۱۰ ماه پیش
  • سمانه

    1

    اصلا دوست نداشتم. از چند شخصیت مختلف داستان بازگو شده و گیج کننده است.تا بیای با یه شخصیت اشنا بشی ، شخصیتش رو عوض میکنه و رشته افکارت بهم میریزه. با اینک بدم میاد کتابی را نصفه ول کنم ولی این کتابو کامل نخوندم و اصلا جذبم نکرد

    ۱۲ ماه پیش
  • یگانه

    0

    واقعا خوب بود👌

    ۱ سال پیش
  • تهمینه

    0

    واقعیتش داستان جالبی داشت و معلوم بود خلاقانه سرش فکر شده... از داستان و شخصیت پردازی ها خوشم اومد واقعا داستان جالب بود و آدمو برای خواندن بقیه کنجکاو میکرد. ولی طرز نوشتن اذیتم میکرد مثلا این که آخر همه جمله ها علامت تعجب میذاشتن. یکم به علائم بیشتر توجه میشد بنظرم بهتر بود...

    ۱ سال پیش
  • Aida

    0

    عالی من که خیلی دوست داشتم اون حسی که بهت میداد خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • BARAN

    3

    رمان خوبی بود و قشنگ میتونست حس هیجان رو به ادم القا کنه حتما پیشنهاد میکنم بخونین . کاملا میشه از روش یه سینمایی جذاب ساخت قشنگ بود ممنون 🍃🦥

    ۲ سال پیش
  • برازنده

    0

    قسمت های خوب و وحشتناک ودلهره داری داشت اما شروع و پایان خسته کننده ایی داشت

    ۲ سال پیش
  • darya

    2

    خیلی دوسش دارم، این سومین بار هست ک میخونمش، خیلی دوسش دارم.

    ۲ سال پیش
  • 00

    0

    نه

    ۲ سال پیش
  • ساغر

    0

    عالی ترین رمانی که تاحالا خوندم من تاحالا سه بار خوندمش و هربار برام تازگی داره 👌

    ۲ سال پیش
  • راحیل

    0

    خیلی جالب و عالیه. زیاد ترسناک نیست ولی داستان پردازی جالبی داره.ناخودآگاه هرسال یادش میوفتم و دوباره شروع به خوندنش میکنم و با امسال میشه ۴ سال که اینجوری میشه. ممنون از نویسنده واقعا

    ۲ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️