در میان روزهای سرد زمستان و خیابان‌های پوشیده از برف، سیاوش دل به دختری می‌بازد که پشت نگاه آرامش، رازی تلخ پنهان شده است. آشنایی ساده‌ای که در یک کافه آغاز می‌شود، کم‌کم به عشقی عمیق تبدیل می‌شود؛ عشقی که در برابر زمان و سرنوشت قرار می‌گیرد. داستانی از عشق، امید و خاطراتی که حتی مرگ هم نمی‌تواند آن‌ها را از قلب انسان پاک کند.

ژانر : عاشقانه، داستان کوتاه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۱ دقیقه ۱۷ ثانیه

نویسنده : ملیسا برزگر

ژانر : #داستان_کوتاه #عاشقانه

خلاصه :

در میان روزهای سرد زمستان و خیابان‌های پوشیده از برف، سیاوش دل به دختری می‌بازد که پشت نگاه آرامش، رازی تلخ پنهان شده است. آشنایی ساده‌ای که در یک کافه آغاز می‌شود، کم‌کم به عشقی عمیق تبدیل می‌شود؛ عشقی که در برابر زمان و سرنوشت قرار می‌گیرد. داستانی از عشق، امید و خاطراتی که حتی مرگ هم نمی‌تواند آن‌ها را از قلب انسان پاک کند.

آرام درِ ماشین را بستم و قفلش کردم. به سمت کافه راه افتادم. ساعت از پنج گذشته بود و هوا کمکم تاریک میشد. سرخی آسمان هنوز میان ابرها دیده میشد و دانههای برف، درشت و ریز، بیوقفه روی شهر مینشستند.

مقابل پلههای کافه ایستادم. چند بار کف کفشهایم را به زمین کوبیدم تا برفهای چسبیده به آنها بریزد. دستی میان موهایم کشیدم؛ هنوز چند دانه برف رویشان دیده میشد.

درِ کافه را باز کردم. زنگولهی بالای در به صدا درآمد. چند نفر سر بلند کردند و نگاهم کردند، اما توجهی نکردم. بوی قهوه و گرمای دلنشین کافه صورتم را نوازش داد و سرمای بیرون را از تنم گرفت.

نگاهم را میان میزها چرخاندم و گوشهای دنج پیدا کردم. لپتاپم را باز کردم و مشغول کار شدم. چند دقیقه بعد، بوی عطر شیرینی نزدیکم پیچید. سرم را بالا آوردم.

دختری با صدایی آرام گفت: «خوش آمدید.»

اما من غرق چشمهای سیاه و گیرایش شده بودم. انگار تمام حواسم را ربوده بودند.

دوباره صدایش را شنیدم: «آقا؟ آقا، با شما هستم.»

به خودم آمدم و گفتم: «بفرمایید.»

با لحنی جدی پرسید: «چه سفارشی دارید؟»

کمی دستپاچه شدم. «فقط یک قهوه.»

چیزی در دفترش نوشت و پرسید: «تلخ یا شیرین؟»

گفتم: «تلخ.»

سرش را تکان داد و رفت، اما عطرش هنوز در ذهنم مانده بود.

نفس عمیقی کشیدم. چرا تا به حال این دختر را در این کافه ندیده بودم؟

از آن روز، چیزی در دلم تغییر کرد. هر روز نزدیک ساعت پنج، بیاختیار به یاد او میافتادم. کمکم رفتن به آن کافه به بخشی از برنامهی روزانهام تبدیل شد. بعد از کار، سر همان میز همیشگی مینشستم و منتظر میماندم تا قهوهام را برایم بیاورد.

در این مدت متوجه شدم گاهی دستش را روی سینهاش میگذارد و لحظهای چشمهایش را میبندد؛ انگار دردی پنهان در وجودش جریان داشت. با کسی زیاد صحبت نمیکرد و همیشه رفتاری جدی و آرام داشت.

همین رفتارهای مرموز باعث شد تصمیم بگیرم بالاخره با او صحبت کنم.

آن روز وقتی وارد کافه شدم، برف آرام پشت شیشهها میبارید. روی صندلی همیشگیام نشستم و به خیابان خیره شدم. با شنیدن صدای قدمهایش، نگاهم را از پنجره گرفتم و به او دوختم.

مثل همیشه آرام و جدی بود.

کنار میزم ایستاد و پرسید: «امروز چی میل دارید؟»

برای لحظهای لبخند زدم. اینکه سفارش همیشگیام را به خاطر داشت، بیدلیل خوشحالم کرد.

گفتم: «مثل همیشه، تلخ.»

سرش را به نشانه تأیید تکان داد. «چشم.»

میخواست برود که بیاختیار گفتم: «چشمهای خیلی زیبایی داری.»

برای اولین بار لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست. چیزی نگفت، فقط سرش را پایین انداخت و دور شد. همان لبخند کوتاه، تمام روز در ذهنم ماند.

از فردای آن روز، رفتار او کمی تغییر کرد. هنوز کمحرف بود، اما دیگر آن فاصلهی سرد روزهای اول را نداشت. گاهی وقتی وارد کافه میشدم، نگاهش برای چند لحظه روی من مکث میکرد.

حتی بعضی روزها قبل از اینکه سفارشم را بگویم، قهوه را روی میز میگذاشت و با لبخند کوتاهی دور میشد.

یک روز زودتر از همیشه به کافه رفتم.

کافه خلوت بود و صدای آرام موسیقی در فضا میپیچید. همان لحظه متوجه شدم حالش خوب نیست. صورتش رنگ پریدهتر از همیشه بود و روی یکی از صندلیها نشسته بود. دستهایش را در هم گره کرده و سرش را پایین انداخته بود.

نگران شدم.

از پیشخوان یک لیوان آب گرفتم و به سمتش رفتم.

روی صندلی روبهرویش نشستم و لیوان را به طرفش گرفتم.

«این رو بخور.»

سرش را بالا آورد.

چشمهایش خیس بود.

بدون حرف لیوان را گرفت و چند جرعه نوشید.

چند دقیقه در سکوت گذشت. سکوتی که برای من بسیار طولانی به نظر میرسید.

کمکم حالش بهتر شد. نگاهم کرد و آرام گفت:

«ممنونم.»

لبخند زدم.

«خواهش میکنم.»

چند لحظه مکث کردم و بعد پرسیدم:

«اتفاقی افتاده؟»

نگاهی کوتاه به من انداخت.

«نه... فقط امروز کمی حالم خوب نیست.»

میدانستم شاید دیگر چنین فرصتی پیدا نکنم.

نفسی عمیق کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«فکر میکنم این مدت متوجه نگاهم شده باشی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«راستش دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم... اگر خودت هم بخوای.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ صورتش کمی تغییر کرد. نگاهش را از من گرفت و چند لحظه سکوت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«فکر نمیکنم این آشنایی سرانجامی داشته باشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم فرو ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای لحظهای تصور کردم شاید شخص دیگری در زندگیاش باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تردید پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«یعنی...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اجازه نداد حرفم کامل شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه، کسی توی زندگیم نیست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایش را بست و نفس کوتاهی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مشکل از جای دیگهست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را به من دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«قلبم بیماره... مدتهاست با این بیماری زندگی میکنم. دکترها امید زیادی ندارن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم چیزی در وجودم فشرده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما قبل از اینکه چیزی بگویم، از جایش بلند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسایلش را برداشت و به سمت در رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه بیحرکت ماندم. بعد سریع وسایلم را جمع کردم و از کافه بیرون زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برف هنوز میبارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند متر جلوتر او را دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام صدایش زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«صبر کن... یه لحظه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایستاد و برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک در چشمهایش جمع شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیکش رفتم و با لبخند پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اسمت چیه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکهایش را پاک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«گُلی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من هم سیاوش هستم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اولین بار لبخند واقعی روی صورتش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اسم قشنگیه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«کدوم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سیاوش.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای چند لحظه به هم نگاه کردیم و بعد هر دو خندیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خندهاش میان برفهای آرام زمستان پیچید و دلم را گرم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند قدم کنار هم راه رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دوست داری یه کم قدم بزنیم؟ بعد هم یه قهوه مهمون من باشی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلی لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«به شرطی که شیرین باشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز، برای اولین بار، قهوهی تلخ هم برایم طعمی شیرین داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزها یکی پس از دیگری گذشتند و هر دیدار، گلی را بیشتر به قلبم نزدیک میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمکم لبخندهایش بیشتر شد. نگاهش دیگر آن سردی روزهای اول را نداشت و حضورم را با گرمی میپذیرفت. هنوز گاهی از درد به خودش میپیچید و نفسهایش کوتاه میشد، اما تلاش میکرد نگرانیاش را پشت لبخندهایش پنهان کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیشتر عصرها را کنار هم میگذراندیم؛ گاهی در کافه، گاهی در خیابانهای پوشیده از برف. بعضی وقتها ساعتها کنار هم مینشستیم، بدون اینکه حرف زیادی بزنیم. عجیب بود که سکوت در کنار او هم برایم دلنشین بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک عصر زمستانی، وقتی برف آرام روی زمین مینشست، گلی کنار پنجرهی کافه نشسته بود. خستهتر از همیشه به نظر میرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارش نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کوتاهی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خوشحالم که اومدی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را روی دستش گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«منم خوشحالم که اینجایی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را به خیابان دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه بعد آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«سیاوش... گاهی میترسم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«از چی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«از اینکه یه روز همهی این لحظهها تموم بشن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را کمی محکمتر دور دستش حلقه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«هیچکس از فرداش خبر نداره. مهم اینه که امروز کنار هم هستیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفت، اما لبخندش عمیقتر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز فهمیدم گاهی آدمها بیشتر از هر چیز به آرامش نیاز دارند؛ به کسی که بدون وعدههای بزرگ، کنارشان بماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند هفته بعد تصمیم گرفتم او را به جایی ببرم که مدتها در ذهنم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غروب یکی از روزهای برفی، به بام خلوت ساختمانی در بالای شهر رفتیم. از آنجا تمام چراغهای شهر زیر پایمان دیده میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی دو صندلی کنار هم نشستیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد سردی میوزید، اما حضور گلی همه چیز را گرم میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای مدتی هر دو در سکوت به منظره خیره ماندیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«گلی...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«این مدت، کنار تو بودن خیلی چیزها رو توی زندگی من عوض کرده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«هر روزی که با تو گذروندم، برام ارزشمند بوده. بیشتر از چیزی که بتونم توضیح بدم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایش پر از اشک شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«برای منم همینطوره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظهای سکوت میانمان نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد جعبهی کوچکی را از جیبم بیرون آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش روی آن ثابت ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جعبه را باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حلقهای ساده میان آن میدرخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم تند میزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«گلی... دوست دارم تمام روزهای پیش رو رو کنار هم زندگی کنیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم کمی لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«با من ازدواج میکنی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه چیزی نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد لبخند زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«من قول نمیدم همیشه قوی باشم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«قول نمیدم همیشه سالم باشم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکهایم را پنهان کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندش عمیقتر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اما قول میدم تا آخرین روزی که بتونم، دوستت داشته باشم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کردم تمام دنیا در همان چند کلمه خلاصه شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام حلقه را در انگشتش گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلی گریه میکرد و لبخند میزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من برای اولین بار احساس کردم خوشبختی میتواند اینقدر ساده باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردای آن روز با شوق از خواب بیدار شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصمیم گرفته بودم قبل از رفتن به کافه برایش گل بخرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گلفروشی محله دستهگلی سفید خریدم و با عجله به سمت کافه راه افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام مسیر به لبخندش فکر میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به روزهایی که قرار بود کنار هم بسازیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما وقتی به کافه رسیدم، چیزی دیدم که تمام دنیا را دور سرم چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمبولانسی مقابل کافه ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند نفر با عجله رفتوآمد میکردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم فرو ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیاختیار دویدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانم میلرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس کشیدن برایم سخت شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد او را دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلی روی زمین افتاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایش بسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورتش رنگی نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چیز دور سرم محو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارش زانو زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست سردش را میان دستانم گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«گلی...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما پاسخی نشنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک روی صورتم جاری شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آن لحظه فهمیدم بعضی عشقها، هرچقدر هم عمیق باشند، فرصت زیادی برای ماندن پیدا نمیکنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما همین کوتاهی، چیزی از ارزششان کم نمیکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالها گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زندگی ادامه پیدا کرد، اما گلی هیچوقت از قلبم نرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر صبح، پیش از آنکه به کارهای روزمرهام برسم، راهی قبرستان میشدم. این کار به بخشی از زندگیام تبدیل شده بود؛ عادتی که نه از روی اجبار، بلکه از روی عشق شکل گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر بار با یک فنجان قهوه به دیدنش میرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر هیچوقت قهوهی تلخ سفارش نمیدادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلی همیشه قهوهی شیرین دوست داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار سنگ قبرش میایستادم، فنجان را روی خاک میگذاشتم و با لبخند میگفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«این یکی مخصوص توئه، گلی... شیرین، همونطوری که دوست داشتی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد چند دقیقه همانجا مینشستم و به سکوت گوش میدادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی چشمهایم را میبستم و تصور میکردم کنارم نشسته است؛ با همان لبخند آرام، همان نگاه مهربان و همان صدایی که روزی در آن کافه برای اولین بار شنیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمستانها بیشتر یادش میافتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر بار که برف میبارید، خیابانهای سفید شهر مرا به روزهای اول آشناییمان میبردند؛ به همان عصرهایی که در کافه مینشستیم و ساعتها بیآنکه متوجه گذر زمان شویم با هم حرف میزدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی در میان جمعیت، بیاختیار دنبال چهرهاش میگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی عطری آشنا از کنارم عبور میکرد و برای چند ثانیه احساس میکردم دوباره به آن روزها برگشتهام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما هر بار که چشم باز میکردم، جای خالی او را میدیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حال، آن جای خالی دیگر فقط درد نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بخشی از وجودم شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بخشی که با خاطرههای شیرین پر شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سالها به من یاد دادند که عشق همیشه به معنای ماندن نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی عشق یعنی پذیرفتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پذیرفتن اینکه بعضی آدمها زمان کوتاهی در زندگی ما حضور دارند، اما همان حضور کوتاه میتواند تا پایان عمر در قلبمان باقی بماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلی به من یاد داده بود که ارزش عشق به طول عمرش نیست؛ به عمق احساسی است که در دل آدم به جا میگذارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او رفته بود، اما خاطرهی خندههایش، نگاهش و تمام لحظههایی که کنار هم ساخته بودیم، هنوز با من زندگی میکردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز برفی دیگر، مثل سالهای قبل، کنار مزارش ایستادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فنجان قهوه را روی سنگ گذاشتم و لبخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانههای برف آرام روی زمین مینشستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آسمان خاکستری بود، اما دلم آرامش عجیبی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نامش که روی سنگ نوشته شده بود نگاه کردم و آرام گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«میدونی، گلی؟ هنوز هم وقتی قهوه میخورم، اولین چیزی که یادم میاد تویی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد سردی وزید و چند دانه برف روی شانههایم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را به آسمان دوختم و ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بعضی آدمها هیچوقت از زندگی آدم نمیرن. فقط شکل حضورشون عوض میشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل همیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل تمام سالهایی که گذشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فنجان قهوه را کنار سنگ قبرش گذاشتم و آرام زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو همیشه بخشی از قلب من میمونی، گلی... همیشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در میان سکوت آرام قبرستان، احساس کردم خاطرهی لبخندش هنوز جایی میان برفهای سفید زمستان زنده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانقدر روشن، همانقدر گرم و همانقدر ماندگار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخنی از نویسنده:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ممنونم که تا اینجا همراه من بودید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این دومین داستان کوتاهیه که توی هفت ماه گذشته نوشتم. برای نوشتنش زمان و انرژی زیادی گذاشتم و تمام تلاشم این بود که بهترین چیزی باشه که از دستم برمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از اونجایی که این اولین داستان و قلم من در دنیای رمان، خوشحال میشم اگه ضعف یا ایرادی در داستان دیدید با نگاه مهربونتون نادیده بگیرید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیدوارم به یاری خدا و با تجربههایی که در این مسیر به دست میارم، قلمم هر روز پختهتر بشه و روزی بتونم رمانهای بلندتری بنویسم و منتشر کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و در آخر،امیدوارم از خوندن داستان لذت برده باشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!