پارت صد و چهارم :

فصل 31
یک هفته گذشته و زندگی به روال عادی برگشته بود. شیفت‌‌های شب علی دوباره شروع شده و رفت و آمدهای من با فرگل از سر گرفته شده بود. بعد از آن روز که فرگل از دستم رنجیده بود تلاش داشتم بیشتر برایش وقت بگذارم تا فکر نکند برایم ارزش ندارد اما به نظر می‌‌رسید زیادی داشتم به او اهمیت می‌‌دادم.
آن روز علی شیفت شب مانده بود و من دوباره در خانه تنها بودم. به جای رفتن به خانه‌‌ی مادرم، ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    1

    علی عزیزم واقعا خوشحال شدم فهمید چقد دروغ اعتماد آدم رو از بین میبره

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤️

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    خیلی عالی بود،بالاخره لو رفت دروغاش

    ۱ سال پیش
  • Zoha

    0

    ای وایییییی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️