جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت صد و نهم :
خودم را در یک دشت زیبا و سرسبز پر از گلهای لطیف و رنگارنگ میدیدم. پیراهن روشن بلندی تنم بود و موهایم روی شانههایم رها شده بود. با لبخندی آرام در حالیکه دست بر گلهای زیبا و خوشبو میکشیدم قدم به جلو برمیداشتم. انگار هیچ غمی نداشتم. حس یک دختر تنهای خوشبخت را در این دشت بیانتها داشتم. ناگهان از یک رودخانهی خروشان سر درآوردم که با دیدنش حس غریبی به من دست داد. نزدیکتر ک
لطفا صبر کنید...

م
1خب این دفعه هم بخیر گذشت