پارت صد و نهم :

خودم را در یک دشت زیبا و سرسبز پر از گل‌های لطیف و رنگارنگ می‌‌دیدم. پیراهن روشن بلندی تنم بود و موهایم روی شانه‌هایم رها شده بود. با لبخندی آرام در حالی‌که دست بر گل‌های زیبا و خوش‌‌بو می‌کشیدم قدم به جلو برمی‌داشتم. انگار هیچ غمی نداشتم. حس یک دختر تنهای خوشبخت را در این دشت بی‌‌انتها داشتم. ناگهان از یک رودخانه‌ی خروشان سر درآوردم که با دیدنش حس غریبی به من دست داد. نزدیک‌‌تر ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خب این دفعه هم بخیر گذشت

    ۱ سال پیش
  • ...

    1

    خداروشکر بی عقلیش علی رو بدبخت نکرد

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    فرگل مگه مرده ست🤔🙏💞💋

    ۱ سال پیش
کپی شد!