جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت صد و یک :
روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم علی را کنار خودم بر تخت ندیدم. از تخت پایین آمدم. دامنم را که بالا رفته بود، پایینتر کشیدم و با قدمهایی آرام به سوی آشپرخانه راه افتادم. علی پشت میز نشسته بود و داشت چای مینوشید که با دیدن من لبهایش به لبخندی گرم باز شد:
ـ به به دلآرا خانوم. بالاخره چشماشون رو باز کردن!
ابروانم را درهم بردم و با لحنی خجالتزده گفتم:
ـ علی یه بار نشØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خیلی از خانم ها و آقایون به خاطر حمایت از دوست زندگیشون رو به باد دادن. پارت های جلوتر مشخص می شه ته این ماجرا چی می شه 🙏🌹
۱ سال پیشزینب
1نویسنده جون همچین نوشتی صداش از بالا سرش میاد هر که ندونه میگه علی میخواد دعواش کنه. اما علی دوسش داره البته به شرطی که دل آرا همه چیز رو بگه و باز دروغ و پنهان کاری نکنه که صبر علی سر بیاد
۱ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
صدای علی از بالای سر دل آرا اومد چون قدش بلندتر بود 😍 البته علی در عین ملایمت با دل آرا جدی هم بود و لحنش یه کم توبیخ داشت. از پنهان کاریای دل آرا نگو که تمومی نداره 😠
۱ سال پیشم
0خیلی عالی نویسنده جان ممنونیم 🙏💚🧡🤍
۱ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خواهش می کنم عزیزم. ممنون از شما خواننده ی خوب و همراهم ❤️🩷💜
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آمنه
1خاک تو سر دل آرا که به خاطر فرگل داره زندگی خودش رو نابود میکنه احساس میکنم فرگل با نقشه اومده جلو تا زندگی دل آرا رو خراب کنه پارت عالی بود.