جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت پنجاه و سوم :
نزدیکم آمد و عکس را آرام از میان انگشتانم
بیرون کشید
_ این آخرین عکسی بود که تو خونه بابا گرفتیم.
این و مامانم ازمون انداخت!
با شنیدن صدایش به سرعت سرم را برگرداندم،
لب گزیدم و عکس را به سمتش گرفتم
_ من... من معذرت میخوام.
در کابینت و که باز کردم یهو افتاد زمین.
نفسی بلند کشید، درست شبیه
یک آه بلند
_ گمش کرده بودم. مدت ها بود
که گم کرده بودم این عکس و!
عج
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
سرو
2خیلی باحال بود نبایدم دیگه ببینیش آخ غیرتش
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
غیرت خالصه🤞🏻😎
۶ ماه پیشسارا
2قطعا سماواته 😂مرتیکه پیگیر ، ه*یز مزاحم
۶ ماه پیشمینا
2یا هادیه یا اون سیامک عوضیه کا دست از سره شیدا برنمیداره
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بریم پارت بعدی😉
۶ ماه پیشآیدا
2البته اون سماوات هم می گفت شیدا جان ولی نهههع اون می گفت شیدای عزیز
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سماوات و دیگه کجای دلمون بذاریم حالا😁
۶ ماه پیشمهرناز
1یعنی اگه سماوات باشه رادمهر یه گلوله حرومش میکنه قشنگ
۶ ماه پیشآیدا
2فکر کنم مامان سیامک ، یا خودش
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره شاید😎
۶ ماه پیشمیم
1ای بابا این دیگه کی بود؟ نکنه باز الهه باشه،*** اینجارو فقط سیامک می دونسته غیر از رادمهر،ولی لحظه اول حس کردم سماوت نکبت بود 🤔🙏🏻🖤
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فکر کن سماوات باشه دیگه این و کجای دلمون بذاریم😁
۶ ماه پیشستاره
2میشه این رادمهر و بپیچید برای من ببرمش😭😭😭😭😭 رادمهر و میخوامممممممم
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
باید نصفش کنم تقسیمکنم😁
۶ ماه پیشHani
2با استرس میام دنیای رمان می بینم پارت گذاشتی اصلا قلب قلبی میشم به خدا😍
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جونمممم🫶🏻🥰
۶ ماه پیشاحسان
2کی بود این یارو😐 سیامک بود؟ خدایا سیامک باشه من دیگه روانی میشم😐 از اول رمان نیشم باز بود رسیدیم تهش روانی شدم
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
تا پارت بعدی صبر کن😁
۶ ماه پیشShiva
2بخدا اگه اون شوهر کوفتیش باشه خودمو خفه میکنم
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای وای😂🙈
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
2اخ اخ اخ رگ غیرت رادیم باد کرد ؛ ای خدا دوباره سرو کله این سیا پیدا شد؟🙄🙄