جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت چهل و هشتم :
آسمان فروردین حسابی ابری و گرفته بود.
دوباره شماره اش را گرفتم و
نشستم روی تختم.
بعد از سومین بوق بالاخره صدایش
در خط پیچید
_ الو جانم شیدا
_ الو خاطره معلوم هست تو کجایی!
چرا هر چی میگیرمت جواب نمیدی دختر!
_ ببخش تو ماشین بودم. دارم میرم اصفهان.
متعجبانه پرسیدم:
_ داری میری اصفهان! یعنی چی!
چرا تا من میام تهران تو میری دوباره!
میدونی چند وقته ندیدمت!
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
حالا حرص نخور نسیم😄
۲ ماه پیشنسیم
2نه خداییش میخوام بدونم چیکار میکرده😑😂
۲ ماه پیشسارا
2عشق یک طرفه مثل خوردن زهر به صورت قطره چکونیه ، دلم برای هادی کبابه 😭
۶ ماه پیشمیم
3رادمهر که نمی دونه برگشته ولی آخرش خودش مجبوره خدمت برسه برای مدارک،دستت درد نکنه واقعا برای پارت هدیه 🙏🏻🖤
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزمی🫶🏻🥰
۶ ماه پیشمیم
3الان مثلا رفت اقامتگاه دیگه کسی پیداش نمی کنه؟ دو روز دیگه مدرسه باز می شه همه می فهمن تشریف آورده و یه جا دیگه اقامت کرده 🤔
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دیگه🥲 میخواد کسی ندونه کجاست یواشکی بره یواشکی برگرده
۶ ماه پیشنیلوفر
3حالا چرا رفت اقامتگاه🥺 خب شاید رادمهر دنبالش بگرده
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بیقراره چون🥲
۶ ماه پیشسرو
3اوف چه پارتی بود حالا رادمهر چی میشه کی پیداش میشه دوباره
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
صبوری تا فردا به امید خدا🫶🏻🥰
۶ ماه پیشعلیرضا
2من کشتم رادمهر و برنمیگرده😎😁
۶ ماه پیشسرو
2توراست میگی الان مطمعنی که این روحت نیست که داره کامنت میذاره🤨
۶ ماه پیشعلیرضا
2خدایی دارم سعی میکنم روحیه مو حفظ کنم🚶 ♂️
۶ ماه پیشآیدا
3چقدر عالی ، مرسی ازت
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت🫶🏻🥰
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
2😐😐😑😑 منو باش فکر کردم اومدی دنبال دخترم ۱۵ ۱۶ روز تو الاشت چیکار میکردی رادی واقعا؟ نه توروخدا چیکار میکردی تو😐😐