جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت پنجاه و هشتم :
چادر بر سر آرام به سمتش رفتم،
متوجه حضورم که شد،
آهسته سر بلند کرد،
نیم نگاهی به صورتم انداخت و
دوباره نگاهش را به سنگ بابا دوخت
_ آدرس خونه تون و از فتانه گرفتم،
تقریبا از صبح ماشین و کوچه پشتی
خونه تون پارک کردم و
مدام چشمم به در خونه بود تا ببینمت.
لب گزیدم و چانه در هم کشیدم در برابر
صدای خسته و گرفته اش
_ ماشینت که اومد بیرون راه افتادم،
هر جا ر
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت نسیم قشنگم😘♥️
۲ ماه پیشMohad 76
2از شخصیت رادمهر خوشم اومده برعکس شخصیت های مرد رمان های دیگه دربرابر عشق مغرور نیست و اینکه خیلی حس مرد بود و تکیه گاه بودن رو به آدم میده😍🤩
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
رادمهر یه پارچه آقاست 😁
۵ ماه پیشابرا
1از این همه آرامش می ترم خیلی چرا حس می کنم بازم اینا باید از طرف گذشته اذیت شن
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
باید ببینیم چقدر حست درست از آب در میاد
۵ ماه پیشسارا
2حس بینشون خیلی قشنگه 🦋
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلیییییییییییییی 💕
۶ ماه پیشShiva
2تا ازدواج نکنن اروم نمیگیرم همچنان نگرانم🤦 ♀️
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حق داری🥲❤️🩹
۶ ماه پیشمیم
1خیلی عالی بود واقعا،چقدرم تو بدبختی که هریچیم بخوای تا بدستش نیاری ول کن نیستی 🤭🙏🏻🖤
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقاااا😄
۶ ماه پیشسرو
1وای چه عالی مرسی گلم خیلی باحال بود
۶ ماه پیشمهدیه
3قلم نویسنده به قدری قوی هست که آدم و قشنگ از جایی که هست پرت میکنه میکشونه تو داستان انگار خودت داری زندگی می کنی این داستان رو🥺
۶ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اوخودا قربونت بشم 🥲♥️
۶ ماه پیشآیدا
1عزیزم خیلی خوشحال شدم
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
2خب خب خب به هم که رسیدن ولی ببینیم دیگه چه اتفاقایی در انتظارشونه🙂🙂؛ فقط اون جمله رادمهر که گفت این قصه رو تو شروع کردی اما من تمومش میکنم 😍😍 اووف دلم لرزید چه کردی تو دختر