دوست داشتی؟
رمان آریتمی اثر مبینا شریعتی

رمان آریتمی

  • زبان فارسی
  • 75.5K 👁
  • 198 ❤️
  • 114 💬

خلاصه رمان :

من یک پزشک هستم و علم پزشکی می گوید: «متوقف شدن ضربان قلب یعنی مرگ!» اما من ذره ذره جان دادم تا فهمیدم ایستاده مردن یعنی چه! دل کندن از افراد مهم زندگی ات یعنی مرگ. وداع آخر با هرچیزی که تو را به این دنیا وصل می کند، یعنی مرگ. فقدان امید و آرزو و از دست دادن یعنی مرگ. رفته رفته نقاط پررنگ زندگی ام رنگ باختند و دل کندن را از بر شدم. از خانواده ام، از زندگی بی خطر و آرامم، از هر چیزی که مرا به گذشته مرتبط می کرد و از خودم! اما یک جایی از زندگی دیگر نتوانستم چشم ببندم و بگذرم. یک جا نتوانستم بگذرم. از یک نفر نتوانستم بگذرم. ایستادم تا برای گرفتن سهمم از دنیا، یک بار برای همیشه بجنگم. گاهی باید ایستاد و به عشق، خوش آمد گفت!

قسمتی از متن رمان آریتمی

در سکوت و با ترس نگاهم کرد. ترسید؟
از این‌همه کینه‌توزی من ترسید؟
تک‌سرفه‌ای کرد و سرش را به سمت ساعت روی دیوار حرکت داد.
پوزخند روی لبم نشست و او با این کار از سؤالی که پرسیده بودم فرار کرد.
کمی که خودش را جمع‌وجور کرد، برای تغییر جو گفت:
- چه خبر از بیمارستانت؟!
- فعلاً که هیچی. سه‌شنبه این هفته می رم برای معرفی.
یکی از شکلات‌ها را به دهان گذاشت و با لـ*ـذت گفت:
- خوشمزست!
اما چیزهایی هنوز روی دل من سنگینی می‌کرد! با پوزخند دست بردم و کشوی میز ثابت وسط سالن را باز کردم.
نگاه کنجکاوش رویم سنگینی می‌کرد تا اینکه جعبه‌ی شکلات را روبرویش روی عسلی گذاشتم و گفتم:
- یه زمانی با این شکلات‌ها بدجوری تو دل من جابازکرده بودی جناب برادر! یادته؟
پوست شکلات را توی پیش‌دستی گذاشت و به سمتم خم شد:
- کاش انقدر بی‌رحمانه در مورد خاطراتی که دوستشون دارم قضاوت نمی‌کردی!
بازهم کنترل رفتار افسارگسیخته‌ام را ازدست‌داده بودم و حرفی زده بودم که نباید.
لبخند تلخی زدم و یکی از شکلات‌ها را به سمتش گرفتم:
- بی‌خیال. چیزی که هنوز مونده ایناس. بزن شارژشی!
لبخندی که روی لبش نشست کمی خیالم را راحت کرد.
خواستم متقابلاً لبخندی بزنم که صدای در مانع از این کار شد و به‌طور نامحسوس نفسم را از روی آسودگی رها کردم. به تهام و هستی و البته حضورشان مقابل این مرد تیزبین نیاز داشتم چراکه تقریباً داشتم گند می‌زدم.
مقابل چشم‌های کنجکاو اشکان در را باز کردم.
صدای نق- و نوق آرتیمیس در راهرو انعکاس پیدا می‌کرد و باعث می‌شد از ته قلب به یاد بیاورم که چه قدر دل‌تنگش بودم.
سرسری سلامی به تهام همیشه اخمو و هستی مهربان گفتم و دستم را برای در آغـ*ـوش کشیدن برادرزاده‌ام جلو بردم.
همین‌که گرفتمش لب‌های صورتی و کوچکش را جمع کرد و سرش را در گودی گردنم فروبرد.
تهام پشت سرش در را بست و درحالی‌که به دور شدن هستی نگاه می‌کرد پرسید:
- کی اینجاست؟
اشاره‌اش به کفش‌های مردانه‌ی اشکان واضح بود.
لب زدم اشکان و درحالی‌که آرتیمیس را توی بغلم تکان می‌دادم پشت سر هستی وارد پذیرایی شدم.
اشکان صمیمانه دست هستی را فشرد و ابراز خوشحالی کرد اما حین مواجه‌شدن با تهام کمی مکث کرد و هیچ‌یک از ما علت این مکث را نفهمیدیم.
برخلاف تصورم این بار فاصله‌ی ایجادشده را تهام از بین برد و درحالی‌که به سرشانه‌ی اشکان ضربه می‌زد زمزمه وار- اما طوری که به گوش ما برسد گفت:
- نالوطی نبودی!
نبود؟
اشکان همیشه همینی که هست بود.
هستی بی‌تعارف خودش را روی مبل رها کرد و با چشم و ابرو اشاره‌ای به آرتیمیس کرد که در آغوشم آرام‌گرفته بود.
کنارش بی‌حرف نشستم. تهام با اشاره‌ای ضعیف به شکلات‌های روی میز گفت:
- دیابت می‌گیری می‌میری!
زورکی و مصنوعی خندیدم:
- نترس حواسم هست.
بعد از چند ثانیه که در سکوت گذشت و دیدم که حقیقتاً حرفی برای گفتن نداریم، رو به هستی گفتم:
- بگیرش تا برم وسایل پذیرایی رو بیارم.
فوراً از جا بلند شد و گفت:
- تازه داره میخوابه. از صبح یه ریز گریه کرده. بگو جی بیارم خودم میرم.
سری تکان دادم و محل وسایل پذیرایی را گفتم.
نگاهم را دوختم به آن دو نفر. بااینکه هیچ نسبت خونی باهم نداشتند اما همیشه همه می‌گفتند که آن دو تا حدی به هم شبیه‌اند. گرچه این گفته خیلی هم بی‌راه نبود اما من یکی را آزار می‌داد. موهای کوتاه و لب‌های خوش‌فرم و گوشتی‌شان بیشتر هم به این شباهت دامن می‌زد.
امیدوار بودم اشکان شروع نکند به صحبت. حداقل نه در مورد مطلبی که در ذهن من بود اما از جایی که فاصله‌ی بین به هم خوردن معادلاتم تا نفس آسوده‌ای که باید می‌کشیدم را شانس ضعیفم پر می‌کرد اشکان دهن باز کرد و تمام نبایدها را از دهانش بیرون ریخت:
- می‌خواستم بیام باشگاه دیدنت. به‌هرحال خوب شد همه دیدیم اینجا.
خوب شد؟
به معنای واقعی کلمه افتضاح شد.
نه نه. شاید هم افتضاح اصلی هنوز رو نشده بود. قعر فاجعه هنوز فاصله‌ی زیادی با این دهانه‌ی پستی داشت که رویش ایستاده بودیم.
اخم‌های تهام درهم شد:
- خوب که شد. ولی چیزی که نشده؟
جمله‌اش انقدر نامطمئن بیان شد که پوزخند روی لب‌های اشکان رنگ بگیرد:
- با ما به از این باش که با خلق جهانی داداش! تو که خبرها رو بهتر از من داری!
خیره شدم به چشم‌های بسته‌شده‌ی آرتیمیس. صدای تهام بلند شد:
- مغلطه نکن و راست و پوست‌کنده بگو. دوباره به خاطر مامان اینجایی دیگه؟
همین‌که اشکان شروع کرد به حرف زدن بند دلم پاره شد.
- راستش یه پیشنهاد برای تو و تبسم داشتم!
تهام گرگرفت. این را منی فهمیدم که با تمام احساساتش آشنایی داشتم اما لبخند اشکان چیز دیگری می‌گفت.
- راجع به پیشنهادت بیشتر توضیح می دی؟
هستی با سینی حاوی نسکافه‌ها بیرون آمد. همین‌که نشست رنگ من بیشتر از قبل پرید. اشکان دهان باز کرد:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان آریتمی

  • ناهید

    2

    موضوعش جالب وغیرتکراری بود قلم وداستان پردازی نویسنده هم خوب بودفقط من ازشخصیت تبسم خوشم نیومد دخترغیرمنطقی وبی فکری بودوبیشترازروی هیجانات تصمیم میگرفت وعمل میکرد رادین رو خیلی اذیت کرد ولی رمان قشنگی بود وخوندنشو پیشنهادمیدم

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    ارزش وقت گذاشتن و خوندن رو داره

    ۳ ماه پیش
  • مهنیا

    0

    درسته رمان به شکل پیچیده ای شروع شد و در بعضی قسمتها از نفهمیدن موضوع کلافه میشدم ولی واقعا خوب قلم روان و دلنشینی دارین ممنون انشاءالله موفقیت های بیشتر

    ۳ ماه پیش
  • A ika

    1

    جز بهترین رمان هایی بود که خونده بودم قلم نویسنده خیلی روون و خوب بود و موضوع هم تکراری نبود.این که بعضی از کلماتی رو که مبهم تر بودند رو توضیح داده بودید هم از نقاط قوتش بود فقط همون قسمت اولش خیلی متن سنگین و گیج کننده ای داشت اما خوب در ادامه بهتر شد همچنین اینکه بعضی وقت ها زمان رو قاطی می کردیم

    ۴ ماه پیش
  • محبوبه برزگر

    0

    در ادامه:چند مجهول و سوال برای خواننده بین شخصیت ها پیش میاد که سردرگم کننده است و همزمان با نشون دادن احساسات باید دلیل رازها هم گفته بشه و تنها یک راز اصلی بمونه تا در پایان داستان مشخص بشه. برای همین چندپارت بیشتر نتونستم بخونم و رها کردم

    ۴ ماه پیش
  • محبوبه برزگر

    1

    درود و وقت خوش. قلم فوق العاده قوی بود. ایده زیبا بود. اما گیج کننده بود. گاهی به گذشته و حال برمیگشت مشخص نبود. اطلاعات باید خرد خرد در پارت های اولیه به خواننده داده بشه و از شخصیت ها مخفی بمونه. هیچ تصوری از شخصیت ها نداشتم چون چهره شون توصیف نشده بود. سنشون مشخص نبود.

    ۴ ماه پیش
  • رزی

    1

    یکی از بهترین رمان هایی بود که تا حالا خوندم با هیچ رمانی اشک نریختم ولی با این رمان اشک ریختم از حال خوب تبسم و رادین خوشحال شدم و از اتفاقایی که براشون افتاد ناراحت ولی خیلی خیلی ممنونم از نویسنده که رمانش رو عالی به توصیف و نوشتار رسونده

    ۴ ماه پیش
  • طوبا

    0

    عالی بود واقعا ممنونم ازنویس💗 خیلی خوشم اومد حرف میزدن نه مثل رمان های ابکی بدون صحبت ترک میکردن همدیگرو کشش میدادن

    ۶ ماه پیش
  • Tabasom

    2

    میشه یک رمان مثل هانا پسر تقلبی معرفی کنید؟

    ۶ ماه پیش
  • ارام

    1

    اخرین قسمتش کامل نبود

    ۷ ماه پیش
  • ساغر

    2

    قشنگ بودباآدم عجین میشد. لایک داشت

    ۷ ماه پیش
  • مریم طالبیان

    2

    واقعا خوب بود،نوع نگارش قوی بود،از نظر داستان پردازی خوب بود ولی می تونست بهتر بشه،توصیف صحنه ها خسته کننده نبود و در کل من خوشم اومد

    ۱۰ ماه پیش
  • الهام

    3

    عالی بود واقعا لذت بردم

    ۱ سال پیش
  • پرنیان

    3

    پایانش خوبه یا نه؟؟؟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    عالی بود دختر

    ۲ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️