این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت بیست و سوم :
فصل چهارم
ساعت از هفت گذشته بود. شرکت نیمهتاریک و ساکت بود. فقط نور چراغها در راهروها با بازتاب کدر روی سنگ سفید زمین بازی میکرد. دریا آخرین فایل اکسل را ذخیره و مانیتور را خاموش کرد و فنجان قهوهاش را به سمت سطل زباله سر داد. صدای خالی شدن قهوۀ سرد، مثل نفس افتادن خستگی در هوا پیچید. دستش را روی میز کشید، کیفش را برداشت. آمادۀ خروج بود که صدای تقه آرام روی در آمد.
نگاهش لحظهای
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
