این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت سی :
سرمای به جا مانده از تن مسیح و بوی نافذ باروت و صندل، مثل لایهای نامریی روی هوای راکد سالن نشسته بود.
دریا چشمانش را روی هم فشرد. ضربان قلبش هنوز در شقیقههایش میکوفت. او وکیل بود؛ یاد گرفته بود که به هیچ حرفی بدون سند و به هیچ لبخندی بدون نیت پشت آن اعتماد نکند. پیشنهاد مسیح هرچند بوی حقیقت پنهان میداد، اما بیشتر به یک بندِ بازی شبیه بود تا معاملهای برابر.
«اگه فردا پامو بذا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
