پارت پانزده :

با دیدن تابلوی بزرگ "پلیس خادم امنیت مردم" چشمهای سبز مهران تیز شد. ابرهای نامرئی از بین رفتند. شاید هم به آسمان رفته بودند تا به جمع ابرهای بارانی بپیوندند. طاها یک‌راست سمت ساختمان بزرگ کلانتری می‌رفت. جلوی پاسگاه توقف کرد. مهران کلاه سویشرتش را کشید.
- چیکار می‌کنی؟ نکنه داری میری خودتو تحویل بدی؟ هیچی نشده عذاب وجدان گرفتی؟ شاید هم می‌خوای کارن رو لو بدی؟
لحنش کمی شیطنت داشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طاها در رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو طاها
تصویر شخصیت آسمان در رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو آسمان
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!