پارت پانزده :

با دیدن تابلوی بزرگ "پلیس خادم امنیت مردم" چشمهای سبز مهران تیز شد. ابرهای نامرئی از بین رفتند. شاید هم به آسمان رفته بودند تا به جمع ابرهای بارانی بپیوندند. طاها یک‌راست سمت ساختمان بزرگ کلانتری می‌رفت. جلوی پاسگاه توقف کرد. مهران کلاه سویشرتش را کشید.
- چیکار می‌کنی؟ نکنه داری میری خودتو تحویل بدی؟ هیچی نشده عذاب وجدان گرفتی؟ شاید هم می‌خوای کارن رو لو بدی؟
لحنش کمی شیطنت داشتØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طاها در رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو طاها
تصویر شخصیت آسمان در رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو آسمان
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️