دوست داشتی؟
رمان قلب های مدفون از فاطمه مولائی ، رمان معمایی جنایی | کاور اصلی رمان

رمان قلب‌های مدفون

  • زبان فارسی
  • 2.6K 👁
  • 27 ❤️
  • 8 💬

خلاصه رمان :

همه چیز از آن جایی شروع شد که مجبور به همکاری با معشوقه‌ی سابقم، وکیل ایان کوپر بر سر پرونده‌ی قتل‌های زنجیره‌ای شدم. قتل‌هایی که در نیویورک وحشت به پا کرده بود و باعث شد تا من با زیر پوست کثیف این شهر و آدم‌هایش آشنا شوم. گره‌های این پرونده، پیچیده به نظر می‌رسید و قسمت سخت ماجرا آن بود که در این مسیر باید نفرت ایان کوپر را از گذشته‌ای که برایش ساخته بودم، تحمل می‌کردم تا به هدفم برسم… .

قسمتی از متن رمان قلب‌های مدفون

طبق اظهارات آن مرد تیرهپوست، جفرسون پس از خروج از دفتر دادستانی، ساعت هشت شب در رستورانی که اغلب به آنجا سر میزده، شام خورده بود. حدودای نه شب وقتی که میخواست به برجش برگردد، احساس حالت تهوع و دلپیچه سراغش آمده. جفرسون از رفتن به
بیمارستان امتناع کرده و به جای آن، قرص ضد تهوعی مصرف نموده بود.
دکتر هالدر احتمال مرگ را مسمومیت میداد پس امکان داشت که در رستوران مسموم شده باشد؟ کنج لبم را به دندان گرفتم. باید تا زمانی که گزارشهای پزشکی قانونی به دستم میرسید، منتظر میماندم. نیمنگاهی به عقربههای ظریف ساعت مچیام انداختم و بیرغبت ماشین را استارت زدم تا به کلینیکی که روزی سه بار در هفته به آنجا میرفتم، سر بزنم.
نمیدانستم کی قرار بود مانند یک آدم با روان نرمال زندگیام را بگذرانم و نیاز به آن قرصهای نفرتانگیز نداشته باشم… این روند فرسایشی در بهبود حالم داشت من را دیوانه میکرد و در تعجب بودم که لیدیا چگونه امیدوار بود. با توقف مقابل ساختمان سنگی سفید، از ماشین پیاده شدم. زیپ کت چرمیام را بستم و وارد لابی کلینیک شدم. سمت منشی پشت پیشخوان رفتم و گفتم:
- روز بخیر، برای امروز وقت داشتم.
دخترک مو بلوند لبخندی به رویم پاشید و از آن جایی که دیگر من را میشناخت بدون اینکه به کامپیوترش نگاه کند، گفت:
- بله، میتونین برین داخل. دکتر منتظرتون هستن.
سری به نشانهی تشکر تکان دادم و بین دو اتاق، سمت
راستی را انتخاب و در زدم. با شنیدن صدایش، دستگیره طلایی را پایین کشیدم و وارد شدم. طبق معمول به پیشوازم آمد و با آن لبخند ظریفش به چسترهای سدری رنگ اشاره کرد. لیدیا مانند همیشه در آن استایل کلاسیک بیشتر از سنش میزد.
- حالت چطوره؟
حینی که مینشستم و پا روی پا میانداختم، جملهی همیشگیام را تحویلش دادم.
- من همیشه خوبم بستگی داره تعریفت از خوب بودن چی باشه… .
میدانست وقتی که اینطور جوابش را میدادم، نمیدانستم اوضاع و احوالم چگونه بود. راجع به همه چیز دربارهی خودم سردرگم و عاجز بودم.
- خیلی خب پس بیا اینطور شروع کنیم که این هفته برات چطور گذشت؟
در چشمان شبرنگ نافذش خیره ماندم. لبان خشکم را با زبان تر کردم و با لحن خشکی گفتم:
- افتضاح! ایان رو دیدم. توی پروندهی جدیدی که زیر دستمه قراره همراهم باشه… .
نگاه از چرخش خودکار میان انگشتانش گرفتم. آرامش عجیبی در چهرهی بیآرایشش موج میزد که گارد من را کمی پایینتر و از اضطرابم میکاست.
- دیدنش چه حسی بهت میده اریکا؟
چند لاخ از موهای نسکافهای لختم را پشت گوش انداختم و پلکی زدم تا سوزش چشمانم کمتر شود.
وقتی دیدمش انفجاری از احساسات مختلف را درونم تجربه کردم، اما پررنگترینش را به زبان آوردم.
- میدونی دکتر، فکر میکردم وقتی ببینمش فقط دلتنگشم، اما بیشتر از همه میترسم! ترس از اون نگاه سرزنشگری که بهم عذاب وجدان میده، از اینکه دارم بر میگردم سر پلهی اول، از اینکه دوباره اون دردی که وقتی توی بیمارستان بهوش اومدم شروع شده… .
نگاه سردرگمم را به لیدیا که دست زیر چانهاش گذاشته و سنگین نگاهم میکرد، دادم. شانههایم افتاده بود و حال، لرزش لبانم را احساس میکردم.
- کاش میتونستم جلوی احساساتم رو بگیرم.
ناخوداگاه هیستریک موهای سرکشم را پشت گوش زدم و لیدیا که متوجه آشفتگیام شد از پارچ روی میز لیوانی آب ریخت و مقابلم گذاشت.
- مسئله همینجاست که میخوای جلوی احساساتت رو بگیری اریکا… اگه بخوایم همیشه تحت کنترلمون باشه، به یه شکل آزاردهندهای خودش رو نشون میده.
جرعهای از آب نوشیدم تا التهاب درونم کاسته شود. همانطور که با ناخنهای شکسته و بدریختم بازی
میکردم، زمزمهوار گفتم:
- ممکنه به خاطره همین باشه که
دوباره جای خالی اون موجود کوچولو رو توی شکمم حس میکنم… .
لیدیا همانطور که موهای یخیاش را از روی شانهاش کنار میزد، از پشت چتریهای روی پیشانیاش، ابرویی برایم بالا انداخت.
- فکر میکنی ایان تأثیری روی این موضوع داره؟
آرنجم را روی زانوانم فشردم و فکم را به انگشتان قفل شدهام تکیه دادم. ناخوداگاه نگاهم را به ساعت دیواری طلایی رنگ دوختم.
- تأثیر ایان توی زندگیم به شدت انفجار یه بمب هستهایه! کاش با یه پروندهی معمولی سر و کار داشتیم تا مجبور نباشم دوباره این بمب خطرناک رو کنار خودم نگه دارم!
همانطور که با تیلههای خاکستری بیفروغم بخار سفید رنگ دستگاه بخور روی میزش را دنبال میکردم از کنج چشم، متوجه شیرینی لبخند دلزنندهاش شدم.
- به نظر نمیرسه فقط به خاطر پروندهی پیچیدهای که زیر دستته مجبوری تحملش کنی… .
آهی از میان سینهام بیرون جهید. از آن که خواندن احساساتم برایش مانند حل یک معادلهی ساده بود،
خودخوری میکردم.
- من به هوشش نیاز دارم همین و بس دکتر!
هردویمان میدانستیم که دروغم برای فریب دادن خودم بود و لیدیا برخلاف همیشه به رویم آورد.
- میگن دو چیز رو نمیشه پنهون کرد؛ سرفه و عشق!
ناخوداگاه طرحی شبیه یک خنده روی لبانم نقش بست و چشمان درشتم تنگ شد. سری تکان دادم و دستانم را به نشانهی تسلیم بالا بردم.
- حق با توعه، اما فکر نمیکنم فرصتی باشه تا بخوام دربارهش صحبت کنم.
به ساعت مقابلش اشاره کردم و از جایم بلند شدم. او در حالی که کت قهوهای رنگش را روی تنش صاف میکرد، تا نزدیک درب همراهم آمد.
- امیدوارم که جلسهی بعد هم مثل امروز بدون تأخیر بیای.
این اولین بار بود که من بدون تأخیر آمده بودم و خودم به آن دقت نکرده بودم. همانطور که کف دستم سردی دستگیره را لمس میکرد، جواب دادم:
- تلاشم رو میکنم!
وقتی از کلینیک خارج شدم، احساس میکردم کمی از آن فروپاشی اولیه فاصله گرفتم. نفس عمیقی کشیدم. سرمای نیویورک از داغی گونههای تب کردهام میکاست و ابرهای خاکستری بالای سرم خبر از یک باران سیلآسا میداد.
***
درب فلزی مقابلم را به جلو هل دادم و خودم زودتر از ایان وارد اتاق کالبدشکافی شدم. از این که داوطلبانه او را به عنوان همراهم پذیرفتم، حیرتزده نشد چرا که میدانست وقتی بحث کار میشد حاضر بودم پا فراتر از خط قرمزهایم بگذارم.
کاور پلاستیکی آبی رنگ ست با تنپوشش را روی موهای جمع شدهام گذاشتم و بیتفاوت نگاهم را در فضای براق و تمیز گرداندم. بوی مواد ضدعفونی کننده و سرمای آنجا برایم تکراری بود.
- امروز اون پسر نازکنارنجی همراهت نیست اریکا!
از آن که چنین لقبی را برای داستین انتخاب کرده بود، نیشخندی زدم. او نمیتوانست فضای اینجا و جسدی که روی تخت فلزی بود را تحمل کند و به نوعی نقطه ضعف برای یک افسر دایره جنایی محسوب میشد.
- درسته، امروز با یه نفر دیگه اومدم. ایشون وکیل ایان کوپر هستن که قراره به ما توی این پرونده کمک کنن.
- خوشوقتم، دکتر هالدر هستم؛ کارشناس کالبدشکافی بخش.
- منم همینطور. چیزی دستگیرتون شد؟ به هر چیزی که دربارهش فهمیدین نیاز داریم.
با کنجکاوی به کالبدشکاف میانسال نگریستم و او حینی
که دستکشهایش را دست میکرد، جواب داد:
- نمیدونم چقدر از سم تنرودوتوکسین اطلاع دارین…بعضی از آبزیانی مثل ماهی بادکنکی، گونهای از قورباغهها یا حلزونها باکتریهای خاصی توی بدنشون زندگی میکنه که سم تنرودوتکسین رو تولید میکنن، این سم حتی از سیانور هم کشندهتره!
ابروانم را درهم کشیدم و با ایان نگاهی رد و بدل کردم. پیش از آن که چیزی بگویم، وکیل پیشدستی کرد و گفت:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان قلب‌های مدفون

  • دخترک سرد

    0

    رمان خیلی خوبیه ولی کاش پایان جذابتری داشت

    ۷ روز پیش
  • الهه

    1

    این سبک نوشتاری رو دوست دارم بنظرم رمانهایی با ژانر جنایی باید اینطور نوشته بشن تا هیجان ولذت خوندن رو برای مخاطب بیشتر کنن ممنون نویسنده عزیز بابت رمان جذابت

    ۲ هفته پیش
  • Fateme

    0

    خسته نباشی نویسنده رمان خیلی قشتگی بود واقعا، کاملا معمایی فقط جلد دوم قراره داسته باشه یا نه؟؟ پایانش یجوری بود که انگاری قراره جلد دومی داشته باشه

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه مولائی

    0

    خوشحالم که خوشتون اومد و جلد دوم نداره💕

    ۳ هفته پیش
  • Stella

    0

    رمان خیلی قشنگی بود خوشم اومد خسته نباشی نویسنده💞💞فقط فصل2 هم داره اخه پایانش یجوری بود انگار فصل 2 داره

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه مولائی

    0

    خوشحالم باب سلیقتون بود اما نه فصل دو نداره داستان درآخر بدون ابهام تموم شد☺️

    ۳ هفته پیش
  • ماهی

    0

    داستان زیبایی داشت ممنون از نویسنده💜

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه مولائی

    0

    خوشحالم مورد پسندتون بود💕

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️