فیل و فنجان به قلم رویا یزدانپور
پارت نوزده :
با لیوان های شربت ِ به لیمو بازگشت و پس از تعارف، دوباره رفت و بار دیگر با پیش دستی های شیرینی بازگشت که رویا هم به کمکش رفت. من هم به سمت محمد رفتم و کنارش نشستم.
ـ ینی اینقد عجله داری که دو روز نشده پاشدی اومدی اینجا؟
با صدایی که لرزشی محسوس از استرس در آن موج میزد جوابم را داد.
ـ به من بود همون شب کاری میکردم که جواب مثبت بده دیگه طاقت ندارم.
ـ اینقدرام مطمئن نباش که امشب جو
لطفا صبر کنید...
