لیست کلیه پارتهای رمان التیام : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 124
-
رمان التیام - پارت 1
مقدمه: ایستادهام... کنار جادهی زندگی به تماشای فراز و نشیب روزهایی که گذشت ایستادهام. به سختیهایی که کشیدهام نگاه میکنم؛ به رنجهایی که متحمل شدهام و اشکهایی که ریختهام. زخمهایی که روزگار بر تنم نشاند. زخم بر زخمم نشاند و من همچنان قدم برداشتم. هرچند مجروح، هرچند دلشکسته، هرچند تنها و ...
بروزرسانی در : ۱۴۵۵ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 2
لباسهایش خاک آلود و کمی خون از کنار شقیقهاش تا نزدیکی گونه راه گرفته بود. چشمهایش از اشک سرخ بود و لبهایش به سفیدی میزد. تا خودم را از لا به لای جمعیت به سوگل برسانم، چند نفری طعنهام زده و تعادلم را بر هم زدند. مقابل خواهرم ایستادم و دلنگران صورت رنگ پریدهاش را با دستها قاب گرفتم. - س...
بروزرسانی در : ۱۴۵۳ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 3
به بهشت زهرا رسیدیم. وسایل را از روی صندلی عقب برداشتم و همراه خانجون سمت قطعهای که پدرم و مهین دفن بودند، راه افتادیم. - ببخشید خانجون... اذیت شدین تو این گرما! خانجون آهسته قدم بر میداشت. یک دستش ظرف حلوا و با دست دیگر چادرش را گرفته بود. لبخند مهربان همیشگیاش رنگ گرفت و گفت: - نه مادرجو...
بروزرسانی در : ۱۴۴۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 4
زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا من آن روز بد بیاورم. منصور گفت خانوادهاش مسافرت رفتهاند و کسی خانه نیست! با یادآوری آن شب سیاه و پر حادثه، پلکهایم روی هم فشرده شد و اشک، گونههایم را خیس کرد. اولین شبی که من با سوگل ده_یازده ساله در خیابانها، غریب و وحشتزده، تنها مانده بودیم. سه شب ...
بروزرسانی در : ۱۴۴۶ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 5
خانجون توی آشپزخانه منتظرمان بود. همراه منصور وارد آشپزخانه شدیم و پشت میز ناهارخوری نشستیم. همانطور که برای منصور غذا میکشیدم گفتم: - شنیدم عمو مالک ناخوش احواله... اگه وقت کردی فردا بریم عیادتش. منصور تای ابرو بالا انداخت و بیمیل گفت: - بریم که باز اخمای زنعموت رو ببینیم و تیکه کنایه بشنوی...
بروزرسانی در : ۱۴۴۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 6
حتی فکر رو به رو شدن با سینا هم قلبم را به تپش میانداخت و نفس را توی سینهام حبس میکرد، چه برسد به اینکه از جا بلند شوم و سمت سالن بروم. مردد و درمانده با چشمهای خیس از اشک به خانجون خیره بودم که صدای زمخت و مردانهای تنم را لرزاند. - سوگند... سوگندجان... بهت حق میدم ازم ناراحت باشی. حق داری...
بروزرسانی در : ۱۴۳۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 7
جان کندم تا صدایم آزاد شد: - از کجا بدونم حقیقت رو میگی؟ - امضای بابا پای سند و مدرکای تحصیلیم هست. ازم خبر داشت؛ چند وقت یه بار میومد سر میزد. منه بیچاره هم درس میخوندم و هم تو مکانیکی رفیقش کار میکردم. ولی همچین که پشت لبم سبز شد و تونستم برم، فرار کردم رفتم یه شهر دیگه... داستانش طولانیه ...
بروزرسانی در : ۱۴۳۴ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 8
با سینی چای و لبخند رضایتی که روی لب داشتم به اتاق برگشتم. هر دو رو به روی هم کنار میز کوچک مطالعه، روی صندلیها نشستیم. همانطور که چای را از داخل سینی برمیداشتم و مقابل سینا میگذاشتم گفتم: - درسته بعد از بابا من تا یه مدت خیلی سختی کشیدم اما همین که وارد خانوادهی موحد شدم ورق برام برگشت. فر...
بروزرسانی در : ۱۴۳۲ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 9
گوشی را آهسته گذاشتم و اخمهایم در هم رفت. با لحن توبیخگری رو به سوگل گفتم: - کی بود؟ چرا قطع کرد؟ سوگل شانه بالا انداخت و گفت: - من از کجا بدونم؟ تو گوشی رو برداشتی، از من میپرسی؟ عصبانی شدم و تشر زدم: - الان نگفتی با تو کار دارن؟ چرا قطع کرد پس؟ سوگل حرصآلود لب و دندان فشرد و جواب داد:...
بروزرسانی در : ۱۴۲۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 10
سر به زیر جواب دادم: - من فقط نگرانشم خانجون. نمیخوام پشت سرش حرف باشه، نمیخوام خدایی نکرده با انتخاب اشتباه، زندگیش رو نابود کنه. خانجون دستهایم را توی دست گرفت و سر روی شانه خماند. نگاه مهربانش موجی از آرامش را به دلم سرازیر کرد: - قربونت برم، میفهمم چی میگی. اما صبوری کن، ملایمت به خر...
بروزرسانی در : ۱۴۱۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 11
هرچقدر بیشتر میشنیدم، بیشتر ته دلم خالی میشد. چارهای جز صبوری نداشتم. سوگل با ذوق و شوق میگفت و من در حالی که لبخند روی لب داشتم، گوشت تنم آب میشد از هراس حرفهایش. به شدت به متین علاقه داشت و از طرفی به دلم بد افتاده بود که متین آدم درستی نیست. صبورانه به حرفهایش گوش دادم. در آخر با لبخند...
بروزرسانی در : ۱۴۱۳ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 12
پوشه را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. اشتهایم کور شده بود. به اصرار خانجون چند لقمهای خوردم و خیلی زود برای رفتن به شرکت آماده شدم. مدام زیر لب دعا میکردم تمام فکرهای توی سرم، توهم و خیال باشد و منصور خطایی نکرده باشد. هوای اولین ساعات صبح کمی خنک بود اما اضطرابی که داشتم عرق به تنم نشانده بود ...
بروزرسانی در : ۱۴۱۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 13
صبح روز بعد، وقتی آفتاب تا وسط حیاط پهن شده بود و خنکای نسیم صبحگاهی آرام آرام جای خودش را به گرمای ظهر میداد منصور به خانه برگشت. چهرهاش نه ردی از خستگی داشت و نه حتی ذرهای غم. قبراق و سرحال، بیتفاوت به حال آشفتهی من به اتاق رفت. حتی گاهی زیر لب با خود شعر میخواند و زمزمه میکرد. حرصم گرفت...
بروزرسانی در : ۱۴۰۶ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 14
با تأنی جواب دادم: - پناهی هستم، خواهر سوگل. ابروهایش را بالا داد و با تأیید سر جنباند. لبخند موذیانهای روی لب داشت و گفت: - اوهوم، که اینطور... سوگند خانوم... خواهر بزرگتر سوگلجان که ظاهرا خیلی سلطهجو هست و کنجکاو تو مسائل شخصی بقیه! فکم منقبض شد. با جسارت و پررویی تمام داشت میگفت رئیس ...
بروزرسانی در : ۱۴۰۴ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 15
سمت ماشین رفتم. شیشه را پایین کشید و گفت: - بشینین تو ماشین صحبت کنیم. نگاهی گذرا به اطراف انداختم و لبهایم روی هم فشرده شد. کلافه گفتم: - اگر میخواستم تو ماشین صحبت کنیم که نیازی به این پارک نبود. میومدی سر کوچهمون تو ماشین حرف میزدیم. عینک آفتابیاش را برداشت و گفت: - وقتی داشتم میومد...
بروزرسانی در : ۱۳۹۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 16
ساعتی بعد، منصور و سوگل راهی خانه شدند. سوگل سرش را به صندلی ماشین تکیه داده بود و بیصدا اشک میریخت. هر بار که یاد متین میافتاد با فکر اینکه دیگر او را هرگز نمیبیند، قلبش آتش میگرفت و حرارت آن را در تمام تنش حس میکرد. پا به حیاط که گذاشتند، خانجون آسیمهسر توی حیاط دوید. - منصور... مادر چ...
بروزرسانی در : ۱۳۹۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 17
قطرههای گرم اشک، پی در پی روی گونههایم میغلتیدند. صدایم از شدت بغض میلرزید: - همهی ارزش من... همهی عشق من... نزدیک به ده سال زندگی مشترک، اندازهاش قد همون پولی بود که از دست دادی؟ صدایم هرلحظه بالاتر میرفت... - به خاطر یه مشت پول کثیف شدی دشمن قسم خوردهی منو اینجوری با نفرت باهام حر...
بروزرسانی در : ۱۳۹۲ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 18
دانای کل سوگل روی صندلی نشسته بود. تند و عصبی نفس میزد و همراه فریادی، تمام برگههای روی میز و دفتر و کتاب را روی زمین ریخت. منصور جلو آمد و با ملایمت گفت: - سوگل... آروم باش. نگاهش دور اتاق چرخید و بازدمش را بیرون داد. - تقصیر منه... نباید میذاشتم امشب با سوگند روبرو بشی! پاشو... پاشو آم...
بروزرسانی در : ۱۳۹۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 19
منصور ماشین را کنار خیابان متوقف کرد. اخم غلیظی به چهره داشت و لبهایش روی هم چفت شده بود. در ماشین را باز کرد و بیرون رفت. تکیهاش را به کاپوت داد و نگاهش را به ماشینهای در حال عبور دوخت. کمی بعد، سوگل نیز پیاده شد. به آرامی کنارش رفت و گفت: - منو ببخش... نباید اینارو میگفتم. میدونم برای هر...
بروزرسانی در : ۱۳۸۵ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 20
مقابل درگاه سالن با هم روبرو شدیم. « سلام » کمجانی زیر لب گفت. - سلام. خوبی؟ چه دیر اومدی؛ شام خوردی؟ کتش را روی جالباسی آویزان کرد. به سردی جواب داد: - آره، خونه آقاجون بودم. - سوگل رو کجا بردی؟ سمت اتاق میرفت و گفت: - خونه یکی از رفیقام خالیه، بردمش اونجا. - من... خواستم بیشتر بدانم ...
بروزرسانی در : ۱۳۸۳ روز پیش