لیست کلیه پارتهای رمان التیام : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 124
-
رمان التیام - پارت 81
صدای گریههای آهستهی مهتاب از کنج سالن به گوش میرسید و توجه مهدی را جلب کرد. گره ابروهایش از هم باز شد و سمت دخترک رفت که ترسیده بود و کنار دیوار در خودش جمع شده بود. مقابلش ایستاد و دلسوزانه لب زد: - مهتاب! نگاه خیس از اشک مهتاب آهسته بالا رفت و با دیدن مهدی دندان سایید. آرام و با تنی لرزان ...
بروزرسانی در : ۱۱۴۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 82
نمیدانستم حرفش راست است یا دروغ؟ حیلهی جدیدشان است برای حرف کشیدن؟ هرچه بود میخواستم آن یکدرصد شانسی را که ته دلم میگفت شاید حقیقت را میگوید و میخواهد کمکت کند؛ امتحان کنم! تمام توانم را بهکار گرفتم و انگشتان یخزده و بیحسم را حرکت دادم. تمام قدرت من، در حد یک نوازش کوتاه و آهسته بود روی...
بروزرسانی در : ۱۱۳۵ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 83
دکتر رفت و پروین جلو آمد. دستش با خشونت پشت موهایم چنگ شد که مهلت حرفزدن ندادم و گفتم: - حرف میزنم...! فشار دستش کمتر شد و لبخند زد. - خوبه... انگار سر عقل اومدی! با تردید و دلهره ادامه دادم: - اما... اما فقط... نفسم بالا نمیآمد. عرق به تنم نشسته بود و از دیدن نگاه آتشبار او وحشت داشت...
بروزرسانی در : ۱۱۳۳ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 84
بعد از چند سال تلاش و پیگیری، حالا در یکقدمی گرگین بودند و استرس وجودش را فراگرفته بود. این آخرین شانس باقیمانده بود و اگر فرار میکرد، تمام مهرههای بازیشان سوخته بود. باغ ویلایی درندشت در اطراف تهران که فقط چند لحظه بعد از ورود نیروهای پلیس به داخل آن، صدای شلیک و تیراندازی بلند شد. درختان ...
بروزرسانی در : ۱۱۲۶ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 85
اما قبل از اینکه با فشار انگشت، کارش را تمام کند، پروین اسلحه را بیشتر روی سر سوگند فشرد و فریاد کشید: - د بگو بیارینش! خیال خام نکن که بتونی منو بزنی... این دور رو من میبرم! سوگند هراسناک جیغ کشید و پروین به پهلویش لگد زد. مهدی حرصآلود لبش را زیر دندان فشرد و گفت: - یهنفر بچه رو بیاره! ...
بروزرسانی در : ۱۱۲۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 86
کمی بعد از رفتن مهتاب، در باز شد و مرد جوانی با پیراهن خاکستری تیره و شلوار مشکی وارد اتاق شد. همان پلیس جوانی بود که قلب پروین را نشانه رفت و اگر اشتباه نکنم، اسمش مهدی بود! انگار قبل از آن اتفاق هم دیده بودمش اما ذهن خسته و نگرانم، حوصلهای برای زیر و رو کردن گذشته نداشتم تا به یاد آورم کجا دید...
بروزرسانی در : ۱۱۱۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 87
هیجانزده پرسیدم: - خب ازش چی میخواسته؟ کفری شد. باز هم وسط حرفش پریده بودم. نفسش را بیرون فرستاد و گفت: - مهلت میدی یا نه؟ نگاه چپچپی انداخت و چشمانش را گرداند. - اژدر و سلطان با همهی کبکه دبدبهای که واسه خودشون داشتن، هردو برای آدمی به اسم گرگینخان کار میکردن. یه عتیقهی خیلی گرونق...
بروزرسانی در : ۱۱۱۴ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 88
- ما خودمون تو گروه اژدر نفوذی داشتیم. اما برای ما دستگیری گرگین مهم بود. آدمی که از هر ده تا باند و گروهی که میگرفتیم هشت_نُهتاش مربوط میشدن به اون! برای همین میخواستیم اصلکاری رو بگیریم و عجلهای برای دستگیری اژدر و سلطان نداشتیم. قرار بود سینا باهامون همکاری کنه برای به تله انداختن گرگی...
بروزرسانی در : ۱۱۱۲ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 89
از جا برخاست. بیحوصله، کلافه و با سری که از شدت فکر و خیال و سردرگمی داشت از درد منفجر میشد، راهی شد. اخمهایش را در هم تنیده بود و حتی آن باد سردی که میوزید، نمیتوانست ذرهای از حرارت تنش کم کند. شعلههای خشم درونش شعله میکشید و صدای گریهی کودکی که پروین ادعا میکرد فرزندشان است، در گوشها...
بروزرسانی در : ۱۱۰۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 90
تماس را قطع کرد و سمت اتاق سوگند رفت. ساکت و غمگین، نگاهش را به پنجره دوخته بود. آهسته نزدیکش شد. دستش را نوازشگونه روی گونهی زخمی و کبودش کشید و با ملایمت گفت: - دورت بگردم سوگندجونم. امروز مرخصی... بیا کمکت کنم لباس عوض کنی. سوگند هیچ عکسالعملی نشان نداد. مهتاب دستانش را در دست گرفت. بااح...
بروزرسانی در : ۱۱۰۵ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 91
ساعتی بعد، سوگند پشت شیشهی پنجرهی اتاقی ایستاده بود که سینا روی تختِ آن اتاق، بیهوش افتاده بود و دستگاههای زیادی به بدنش وصل بود. اشکهای سوگند پیدرپی و بیوقفه روی گونههایش میغلتیدند و بغض گلویش را به درد آورده بود. غرق تماشای تنها برادرش بود و نمیدید که مهتاب چطور پا به پای او اشک میریز...
بروزرسانی در : ۱۱۰۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 92
مهتاب به تندی جواب داد: - اون غریبه آزارش به من نرسیده ولی مهدی همیشه یا اذیتم کرده یا برام دردسر بوده! ماهان با اخم کمرنگی ملامتوار اسم دخترک را بر زبان آورد و گفت: - مهتاب! با مامان درست حرف بزن. مهتاب بلادرنگ اعتراض کرد: - به مامان چکار دارم؟ دارم از مهدی میگم. - اما لحن حرف زدنت اصلا ...
بروزرسانی در : ۱۰۹۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 93
با یک خیز، خودش را به در رساند و از اتاق بیرون دوید. در کسری از ثانیه، چراغهای اتاقها روشن شدند و اولیننفر حاجابراهیم بود که از اتاق بیرون آمد و با سوگند روبهرو شد. دخترک با بلوزشلوار راحتیاش بود و بدون روسری، 《هیع》 بلندی کشید و همینکه مهتاب سراسیمه از اتاقش بیرون آمد، سمت او دوید و خودش ر...
بروزرسانی در : ۱۰۹۳ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 94
چهرهی مهتاب با شنیدن این حرف، در هم شد و دومرتبه رو ترش کرد و اخم به صورتش نشاند. - پس لازم نکرده این وقت شب باهاش حرف بزنی، همونقدر خوابش رو پریشون کردی کافیه! این را گفت و با برداشتن بطری شیشهای آب و یکلیوان به اتاق برگشت. مهدی سری به طرفین تکان داد و همراه بیرون فرستادن نفسش زیر لب گفت: ...
بروزرسانی در : ۱۰۹۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 95
نگاه سوگند روی میز خیره مانده و به آن مادر و پسر فکر میکرد که چه دلسوزانه در هرلحظهی اتفاقات او و سینا را همراهی میکردند. هرچند نگاههای پیمان و رفتارش گاهی خیلی او را عصبی و آزرده میکرد و حس خوبی به او نداشت اما دروغین بودن مهربانیهای آن زن برایش باورپذیر نبود! صدای مهدی او را به خودش آورد....
بروزرسانی در : ۱۰۸۶ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 96
با کمی تعلل گفت: - منم مسیرم همون سمتِ.. میرسونمت. منتظر جواب سوگند نماند. سمت در سالن رفت و سوگند بهناچار دنبالش قدم برداشت. میانهی سالن، صدایش را بلند کرد و گفت: - مامان من دارم میرم اداره، سوگندخانم رو هم میرسونم بیمارستان. کاری نداری؟ فاطمهخانم از آشپزخانه سرک کشید و گفت: - یه لحظ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 97
مقابل نگاه پر از خواهش مهدی، زبانم بند آمده بود و دستهایم بیاختیار از هم باز شد برای به آغوش گرفتن کودک! یاد صبح افتاده بودم که اگر او واسطه نمیشد، محال بود پرستاران اجازه بدهند که من در آن وقت روز، بهتنهایی کنار سینا باشم و آن هم در فاصلهای نزدیک و درست کنار تختش. ماهان با نگاه بهتزدهاش...
بروزرسانی در : ۱۰۷۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 98
با شنیدن اسم منصور، قلبم لرزید. دهانم باز ماند و نگاهم میخ ماهان شده بود تا ادامهی حرفش را بگوید. بچه در آغوشم بیدار شده و بیقراری میکرد اما تمام حواسم به ماهان بود. او هم بیتوجه به گریهی برادرزادهش گفت: - دیروز یکی از مهندسا میگفت... در اتاق باز شد و فاطمهخانم، مهتاب و مهدی وارد اتاق ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۲ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 99
آنقدر غرق افکارم شده بودم که نفهمیدم، نتیجهی بحثشان چه شد و کی رفتند! با صدای کوبیده شدن در، شانههایم بالا پرید و نگاهم سمت در کشیده شد. من مانده بودم و کودکی در آغوش و مهتاب که چهرهاش عصبانی و برافروخته بود. - الان دیروقته نمیخوام عمه و بابا اذیت بشن وگرنه همین الان میرفتم همهچی رو به عم...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 100
انگار به قلبم چنگ میانداخت و زخم بر زخمم مینشاند. سایهی مرگ سوگل روی زندگیم افتاده بود و هر چندوقت یکبار مثل پتک بر سر کوبیده میشد که من مقصر مرگ او هستم! حالا سینا هم به این داستان اضافه شده بود و بارها در دلم خودم را ملامت میکردم که شاید اگر دخالت نمیکردم، الان اوضاع همه بهتر بود. حر...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش