پارت یک :

مقدمه:
ایستاده‌ام... کنار جاده‌ی زندگی به تماشای فراز و نشیب روزهایی که گذشت ایستاده‌ام. به سختی‌هایی که کشیده‌ام نگاه می‌کنم؛ به رنج‌هایی که متحمل شده‌ام و اشک‌هایی که ریخته‌ام. زخم‌هایی که روزگار بر تنم نشاند. زخم بر زخمم نشاند و من همچنان قدم برداشتم. هرچند مجروح، هرچند دلشکسته، هرچند تنها و ناامید اما پیش رفتم. چون ماده شیری وحشی و گستاخ، به چنگ و دندان گرفتم زندگی‌ام را تا نشکنم. و تو درست زمانی رسیدی که پاهایم از رمق افتاده بود و قلبم انگار یکی در میان می‌زد. آمدی و برای زخم‌هایم، رنج‌ها و دردهایم التیام شدی...
ظرف حلوای تزئین شده را برداشتم و دست خانجون دادم. شیشه‌ی گلاب و ظرف خرما را هم خودم برداشتم. از خانه بیرون رفتیم و خانجون همانطور که سمت ماشین می‌رفت آهی کشید و گفت:
- هی روزگار غریب... هر چه سال‌ روی سال میاد و از مرگ آدما می‌گذره، خانواده‌هاشون سردتر میشن. درسته چند سال می‌گذره ولی دیگه سوگل که نباید پشت گوش بندازه و سر خاک پدر و مادرش نیاد! قباحت داره. پدر و مادر از اون دنیا هم عاق می‌کنن، آه‌شون می‌گیره. آدم از خودش ناامید می‌شه. یعنی منم بمیرم، بعد از چند سال بچه‌هام واسه سالگردم هم نمیان سر خاکم؟
وسایل را روی صندلی عقب ماشین گذاشتم. در ماشین را برای خانجون باز کردم و با لبخند گفتم:
- دور از جونت خانجونم... ان‌شالله صد سال سایه‌ات رو سرمون باشه. سوگل گفته خودش فردا پس‌فردا می‌ره سر خاک.
با نشستن خانجون توی ماشین در خانه را باز کردم و نشستم پشت فرمان تا ماشین را بیرون ببرم. حرف‌های خانجون من را برد به سال‌های جنگ... به آن روز نحسی که با یک کابوس وحشتناک از خواب بیدار شدم...
کوچه پس‌کوچه‌هایی تنگ و پیچ در پیچ، هوا گرگ و میش بود و مه آلود. باد سردی می‌وزید و سوز سرما مثل نوک سوزن پوست صورتم را به سوزش و گزگز می‌انداخت. دست در دست خواهرم سوگل، دوان دوان از این کوچه به آن کوچه می‌دویدم و گله‌ای از سگ‌های وحشی به دنبال‌مان بود. صدای پارس سگ‌ها در گوشم می‌پیچید و جیغ‌های پی در پی خواهرم. از کوچه بیرون رفتیم؛ تا آن‌جا که چشم می‌دید بیابان بود و برهوت... سگ‌ها نزدیک و نزدیکتر می‌شدند. به خواهرم نگاه کردم و قلبم هری فرو ریخت...
سوگل با دندان‌هایی شبیه به درندگان، صورتش را مچاله کرده بود و با صدای بلند قهقهه می‌زد. دستش را رها کردم و فریاد کشیدم. قدم قدم به عقب می‌رفتم و سوگل با چنگال‌هایی شبیه گرگ، روسری‌ام را چنگ زد و از سرم برداشت...
هینی کشیدم و از خواب پریدم. تمام تنم از عرق خیس بود و نفسم به سختی بالا می‌آمد. دست روی پیشانی‌ام کشیدم و نفس حبس شده در سینه‌ام را بیرون دادم.
- لعنت خدا بر شیطون... این دیگه چه کابوس وحشتناکی بود!
آب دهانم را به زحمت قورت دادم. انگار واقعا داد و فریاد کرده بودم که آنقدر گلویم خشک بود و می‌سوخت. نگاهی به ساعت رومیزی انداختم. نزدیک به شش صبح بود! خواب به کل از سرم پریده بود. از روی تخت بلند شدم و اتاق را ترک کردم.
مهین توی آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بود. مانتوی یشمی بلندی به تن داشت. سلانه سلانه سمتش رفتم و آهسته لب زدم:
- صبح بخیر، چه زود صبحونه آماده می‌کنی!
مهین بی‌آنکه نگاهم کند، بی‌حوصله جواب داد:
- صبح بخیر، با پدرت می‌خوایم بریم به زمین‌ها سر بزنیم. ببینیم می‌تونیم بفروشیم و با پولش دهن طلبکارارو ببندیم یا نه؟!
- کی برمی‌گردین؟
مهین قوری چینی را از آبجوش پر کرد و روی سماور گذاشت:
- تا بریم و برگردیم آخر شب می‌شه. تو حواست به سوگل باشه که تکالیفش رو حتما بنویسه و بعد بخوابه!
سر جنباندم و باشه‌ای گفتم. سمت توالت رفتم. لحظه‌ای بعد که از توالت بیرون آمدم و مشغول خشک کردن دست و صورتم شدم مهین گفت:
- برو سوگل رو بیدار کن؛ یواش یواش آماده بشه.
حوله را روی دسته‌ی مبل انداختم و سمت اتاق خواهرم می‌رفتم که صدای غرولند مهین بلند شد.
- حوله رو چرا انداختی اون‌جا؟ اه... دختره‌ی شلخته!
بی‌توجه به غرولندهایش در اتاق را باز کردم و وارد شدم. با دیدن سوگل یاد کابوسم افتادم و لحظه‌ای از سوگل ترسیدم. به خودم نهیب زدم:
- سوگل یه دختر معصوم و نازه، اون فقط یه خواب بود... یه کابوس!
کنار تخت ایستادم و کمی سمت سوگل خم شدم. دستم را لا به لای موهای بور، فرفری و بلندش کشیدم و لب به عطوفت باز کردم:
- سوگل... خواهری پاشو. پاشو کم کم باید آماده‌ی رفتن بشی.
پلک‌های دخترک لرزید و کش و قوسی به تنش داد. چشم‌های گرد و قهوه‌ای رنگش را به من دوخت و خواب‌آلود گفت:
- بذار یه کم دیگه بخوابم، زوده حالا؟
تای ابروی مشکی و کشیده‌ام را بالا انداختم و لب به طعنه باز کردم:
- ماه رمضونه، نمی‌تونی تو مسیر و حیاط مدرسه چیزی بخوری. پاشو حداقل الان شکمت رو سیر کن! از من گفتن بود.
سوگل با کلافگی پوفی کشید. ناچار از جا برخاست و با رخوت از اتاق بیرون رفت. نگاهش به بابا و مهین افتاد که حاضر و آماده‌ی رفتن بودند.
- کجا اول صبحی؟
بابا منوچهر کت را روی شانه‌اش مرتب کرد و گفت:
- سلام و صبح بخیرت رو خوردی؟ می‌ریم شهرستان.
سمت توالت رفت و غرولند کرد:
- هوف... پس امروز از ناهار خبری نیست! سوگند خانوم خودش روزه می‌گیره، منم لابد تا افطار چیزی برای خوردن ندارم.
من که تا آن لحظه با اخم ظریفی گوش به صحبت‌هایشان سپرده بودم، مقنعه پوشیدم و گفتم:
- تو هم روزه بگیر، یه کم وزن کم کنی بد نیست!
مهین کیفش را برداشت و لب به اعتراض باز کرد:
- اول صبحی شروع نکنید!
و رو به سوگل ادامه داد:
- ناهار واست آماده کردم عزیزم، از مدرسه اومدی گرم کن بخور.
دقایقی بعد، مهین و بابا با هردوی ما خداحافظی کردند و از خانه بیرون رفتند. از همان اول صبح دلشوره‌ی عجیبی داشتم؛ به سوگل که نگاه می‌کردم دلم هری فرو می‌ریخت و یاد خواب پریشانم می‌افتادم. لحظاتی بعد کیف مشکی‌ام را روی دوش انداختم و همراه سوگل از خانه بیرون رفتیم. خرداد ماه بود و هوا هر روز گرم‌تر می‌شد. تا نیمی از راه را با سوگل بودم و به دو راهی که رسیدیم باید مسیرمان را جدا می‌کردیم. سوگل به مدرسه‌‌اش که انتهای کوچه بود می‌رفت و من باید تا ایستگاه اتوبوس می‌رفتم و راهی دانشگاه می‌شدم.
تا آن‌جا که سوگل از نظرم گم نشده بود، ایستادم و رفتنش را تماشا کردم. خاطرم که آسوده شد سمت خیابان قدم برداشتم. سر کوچه‌ای را حجله زده بودند و بوی اسپند پیچیده بود. دیوارها از پرچم پر بود و باز خبر شهادت جوان دیگری را آورده بودند! با دیدن عکس جوان رشید و خوش‌سیمای روی حجله آهی از سینه بیرون دادم و سمت خیابان رفتم.
نزدیک به پنج سال از شروع جنگ تحمیلی می‌گذشت. سال‌هایی که پر بود از اخبار شهادت، اسارت، بمباران و کشت و کشتار... اما زندگی در دل جنگ هم جریان داشت. عزا، عروسی، تولد و مرگ در هم آمیخته بود؛ چه عروسی‌ها که عزا نشد، تازه دامادهایی که شهید می‌شدند و نوزادهایی که پدر را ندیده، یتیم می‌شدند.
***
ساعتی به ظهر مانده و کوچه‌ها تقریبا خلوت بود. کلاس‌هایم تمام شده و در مسیر برگشت بودم. یکی دو بچه جلوی در خانه‌شان بازی می‌کردند و پسرکی سوار بر دوچرخه‌اش از انتهای کوچه نزدیک می‌شد. مسیرم را سمت مدرسه‌ی سوگل کج کردم تا هر دو با هم به خانه برگردیم.
هنوز از سر دو راهی نگذشته بودم که صدای آژیر خطر به گوش رسید. همهمه‌ای بپا شد و دویدم تا جایی پناه بگیرم. نوری زرد و آتشین در آسمان پیدا شد، صدایی مهیب و...
لحظه‌ای سکوت شد. دود بود و خاکستر... زمین خورده بودم. کف آسفالت دراز کشیده و صورتم خش افتاده بود. صدای جیغ و فریاد بلند شده بود و من مات‌زده، گیج و منگ از جا برخاستم. گوش‌هایم سوت می‌کشید و سرم انگار از هوا پر بود. گلوی خشکیده‌ام از دود و خاک پر بود و مدام سرفه می‌کردم. چشم تنگ کردم و انتهای محله را نگاه انداختم. از دور می‌دیدم محله‌مان در چند ثانیه، تبدیل به خرابه‌ای شده است! قیامتی به پا شده بود. خاک و خون در هم کشیده شده و خبری از آرامش چند لحظه‌ی قبل نبود. خبری از بچه‌های در حال بازی نبود. قلبم فشرده شد از دیدن بچه‌ای که کنار دیوار افتاده بود...
حالا سمت خانه می‌رفتم یا مدرسه؟! خانه‌ای که آوار شده بود و تنها خوبی‌اش این بود که می‌دانستم کسی آنجا نیست! پس دو راهی را سمت مدرسه کج کردم تا سوگل را در این آشفته بازار پیدا کنم.
چشم‌هایم خیس و اشک‌آلود بود. پاهایم از سستی می‌لرزید و زخم‌هایم می‌سوخت. لخ لخ کنان سمت مدرسه می‌رفتم که صدای پریشانی را شنیدم:
- سوگند... سوگند...
میان شلوغی و همهمه سمت صدا چرخیدم و سوگل را دیدم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    تازه شروع کردم فکر کنم خوبه

    ۱ سال پیش
  • حانیه

    0

    تازه شروع کردم

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    من جنگ رو ندیدم ولی میدونم خیلی بده🥺عالی بود مرسی نگار جونم ❤️❤️💋💋

    ۱ سال پیش
  • علی مقدم

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • بهار

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • melika

    0

    به نظر جالب میاد فعلا ی پارت خوندم ولی خب بعد خوندن چند پارت مشخص میشه که رمان جذاب هست یا نه ولی فعلا یکم جذبش شدم😍

    ۲ سال پیش
  • زهره

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • نازلی

    0

    قشنگه

    ۲ سال پیش
  • اما

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • عالی

    0

    خوب بود

    ۳ سال پیش
  • رزا

    0

    من در خواست عضویت دادم برای رمان گرداب سرنوشت منتظرم لطف می کنید شماره کارت و مبلغ را بفرمایید تا واریز کنم.

    ۳ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    دوست عزیز وقتی درخواست بدین ، بالای صفحه سمت چپ براتون پیام میاد و مبلغ و شماره‌کارت نوشته شده.

    ۳ سال پیش
  • ms

    0

    جذاب است.

    ۳ سال پیش
  • انیتا

    0

    عالی از پارت اولش خوشم اومد

    ۳ سال پیش
  • پورعلی

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    0

    خوب بود

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!