لیست کلیه پارتهای رمان التیام : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 124
-
رمان التیام - پارت 41
بدنش انگار خشک شده بود. تکانی به خودش داد و دست شکستهاش را آرام تکان داد، کمی جابهجا کرد. اخم به چهرهاش نشست و پرسید: - از سینا خبری نشد؟ پیمان جلو آمد. روی مبل تکنفره نزدیک به کاناپه نشست و متبسم جواب داد: - نه خبری نشد. اما خواهرت و شوهرش اومدن اینجا. تو خواب بودی و اونا تقریبا دلیل ای...
بروزرسانی در : ۱۳۰۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 42
با هر قدم که برمیداشت، درد در تمام تنش میپیچید. کلید را توی قفل چرخاند و وارد خانه شد. گلویش خشک بود و سرفه میکرد. سمت آشپزخانه رفت. از داخل یخچال، پارچ بلوری آب سرد را برداشت و لاجرعه سر کشید. پارچ را که از دهانش فاصله داد، نفسنفس میزد. با پشت دست، خیسی اطراف لبهایش را پاک کرد و پارچ را...
بروزرسانی در : ۱۲۹۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 43
سوگل مشغول غذاخوردن شد و سوگند دلنگران میان سالن قدم میزد. دقایقی بعد، در حمام باز شد و سینا با حولهی آبیرنگ که دور تنش پیچیده بود؛ بیرون آمد. سوگند مقابلش ایستاد و با دیدن چهرهی زخمی او، لب به دندان گرفت. - سینا...! خدا مرگم بده. چی شده؟ این چه سر و صورتی تو داری؟ قطرات آب از موهای خیس و...
بروزرسانی در : ۱۲۹۴ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 44
روی کاناپه لم داد. پلکهایش را بست و با صدایی آمیخته به نفرت با خودش زمزمه کرد: - میبینی مامان...؟ میبینی چه زندگی گ*و*هی برام ساختی؟ من باید چوب هوو بودن تو رو بخورم. پلکهایش داغ شد و چشمهی اشکش جوشید. پلک باز نکرد و ادامه داد: - نمیبخشمت... بابت تمام سختیهایی که کشیدم، نمیبخشمت! چشم ...
بروزرسانی در : ۱۲۹۲ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 45
این را گفت و از در بیرون رفت. با رفتنش سوگل سراغ ساک رفت تا لباسهایی که سوگند آورده بود را ببیند. از بین لباسها، یک پیراهن نخی تابستانه که دامن چیندار و رنگارنگی داشت را انتخاب کرد. آستینهای پفی کوتاهش، مناسب دست شکستهاش بود و با احتیاط و البته با کمی سختی، لباس عوض کرد. حالا از ظاهرش نسبتا ...
بروزرسانی در : ۱۲۸۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 46
سینا صندلی را عقب کشید و مقابل اژدر نشست. لبخند کجی زد و گفت: - حافظهی خوبی داری! اژدر چین به دماغش انداخت و با غیظ گفت: - معلومه قیافهی آدم لاشی که اون همه پول رو دودره میکنه و میره رو خوب یادم میمونه. خیلی جیگر داشتی که باز برگشتی! بهم گفته بودن کارت رو تموم کردن، اگر میدونستم زندهای ...
بروزرسانی در : ۱۲۸۵ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 47
سوگند با صدای سوگل، سمت حمام رفتم. از خودم بیزارم بودم که اینهمه دلنگران خواهر و برادرم بودم. که اینهمه دلسوز بودم. چرا آزار و اذیت سوگل، توپ و تشر سینا، باعث نمیشد که لال شوم و بچسبم به زندگی خودم؟! چرا بارها به خودم میگفتم این بار آخر است که دل میسوزانم و نگران میشوم اما باز هم حماقتم ر...
بروزرسانی در : ۱۲۸۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 48
پاهایم به زمین قفل شده بود. دیگر حتی صدای منصور را نمیشنیدم. گوشهایم سوت میکشید و زبانم بند آمده بود. قدمی به عقب برداشتم. قدمی که جانم را به لب رساند. اشک بود یا سرب داغ که روی گونهام میغلتید؟! همانطور که به عقب قدم برمیداشتم، نگاهم به در اتاق خیره بود. گردن خشکیدهام، ثابت مانده بود و تو...
بروزرسانی در : ۱۲۷۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 49
بیقرار بودم. بیقرار برای رفتن، برای پناه بردن به جایی که منصور نباشد، نبینم، نشنوم، فکر نکنم... شمارهی منزل سینا را به پرستار دادم. خواهش کردم، اشک ریختم و التماس کردم. زن بود. دردم را میفهمید. تنهاییام را درک میکرد. قول گرفت سینا با منصور درگیر نشود و من خاک مادرم را قسم خوردم. مادرم... را...
بروزرسانی در : ۱۲۷۳ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 50
وارد محوطه بیمارستان شدیم. برگهای رنگارنگ درختان زیرپا خشخش میکردند و صدای قار قار کلاغ به گوش میرسید. چه پاییز بیمهری بود! چطور دلش آمد آنهمه خاطرات عاشقانه را نابود کند. حالا پاییز هم نفرتانگیز بود. صدای جیغ و فریاد از سمت اورژانس به گوش رسید. خانوادهای برای از دست دادن عزیزشان ضجه می...
بروزرسانی در : ۱۲۷۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 51
حرفی نزدم. دست سینا روی بازویم نشست و پرسید: - نفهمیدی کی پشت خط بود؟ سرم را به نشانهی نه تکان دادم. - نه... فقط فهمیدم اون، جا زده بود و منصور میگفت یعنی چی که پشیمون شدی؟ حالا که میخوام سوگند رو طلاق بدم؟ لیوان آبی که سوگل آورده بود را مقابلم گرفت. - یه کم آب بخور حالت جا بیاد. دستهای...
بروزرسانی در : ۱۲۵۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 52
تکیهام به مبل بود و بیآنکه نگاهشان کنم زیر لب گفتم: - سوگل باید از این خونه بره! سینا متعجب لب زد: - چی میگی سوگند؟ کجا بره؟ نگاه پر از نفرتم را به سوگل دوختم و با انزجار لب باز کردم: - مگه تو از من بیزار نبودی؟ مگه تو نبودی که مدام برای من رو ترش میکردی و میگفتی نمیخوای منو ببینی؟ حا...
بروزرسانی در : ۱۲۵۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 53
گره ابروهایش بیشتر شد. از جا برخاست و سمت اتاق رفت. نگاهم سمت ساعت دیواری کشیده شد. ساعت یک بعدازظهر بود! سینا دلنگران از اتاق بیرون آمد و کاغذی در دست داشت. ناامیدانه لب زد: - رفته! بیتفاوت بودم. خبری از آن همه دلنگرانی برای نزدیکانم در وجودم نبود. چیزی درونم مرده بود، یا بهتر است بگویم احس...
بروزرسانی در : ۱۲۵۲ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 54
ماتزده نگاه میکردم به روبهرو! یک ماه میشود که سینا سر کار نمیرود؟! با کمی مکث، مردد گفتم: - نمیدونم حشمتخان، من همین دیشب اومدم اینجا و اصلا خبر نداشتم که سرِ کار نمیاد! از صبح که نبود، گمون میکردم اومده... میان حرفم پرید و با دلخوری گفت: - نه باباجان... سر کار نمیاد. از من نشنیده بگی...
بروزرسانی در : ۱۲۵۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 55
با راهنماییِ یک سربازِ کوتاهقد وارد اتاقی شدیم. مردِ جوانی که چهار ستارهی روی شانهاش نشان میداد سروان است پشت میز نشسته بود. ابروهای پرپشت و بلندش در هم گره خورده و اخم غلیظی داشت. با نیمنگاهی به من و پیمان اشاره کرد. - بفرمایید بشینید. عبوس و گوشتتلخ بود. سرش با پروندهای گرم بود و هراز...
بروزرسانی در : ۱۲۴۵ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 56
ساعتی بعد در نشیمن نیمهتاریک خانه، بیحرف و اخمآلود مقابل سینا نشسته بودم. نفسش را پرصدا بیرون داد و غرولندکنان سمت آشپزخانه رفت: - من میخوام پدرِ این مرتیکه الدنگ رو در بیارم، بعد تویِ... حرفش را کامل نکرد و زیر لب بدوبیراه گفت. از وقتی شرطی که برای رضایت منصور گذاشته بودم را فهمیده بود مثل...
بروزرسانی در : ۱۲۴۳ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 57
سرانگشتان سردِ باد گونههایم را نوازش میداد. اشکهایم خشکیده بود و تنم میلرزید؛ نه از فرطِ سرما که به خاطر ترس بود. ترس از آیندهای نامعلوم، آیندهای در تنهایی و بدونِ منصور! صبحانه را با اصرارهای سینا فقط چند لقمهای خورده بودم و جز چند کلمهی کوتاه و مختصر، حرفی نزده بودم. سوار ماشین شدیم و ن...
بروزرسانی در : ۱۲۳۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 58
سرگردان و درمانده، سمت کاپشن سیاهرنگش که از جالباسی آویزان بود رفت. از داخل جیب، تکه کاغذی را بیرون آورد. فورا سمت تلفن برگشت و شمارهی یادداشت شده روی کاغذ را شمارهگیری کرد. پنجهی پایش روی گلِقالی ضرب گرفته بود و با اضطراب لب میجوید. - بله؟ صدای زمخت مردی به گوش رسید و سینا دستپاچه گفت: ...
بروزرسانی در : ۱۲۳۶ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 59
دورتادور خانه آتش بود و شعلهها زبانه میکشیدند. حلقهی آتش هرلحظه به دورم تنگتر میشد. نفسم بالا نمیآمد. تمام تنم از وحشت میلرزید. کمک میخواستم اما دندانهایم بر هم قفل شده بود و هرچه تلاش میکردم لبهایم از هم باز نمیشد. دودی سیاه و غلیظ از دل آتش بیرون آمد و همراه آن صدایی رعبانگیز که ق...
بروزرسانی در : ۱۲۳۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 60
سلطان پلهها را پایین میآمد و ابروهایش گره افتاده بود. مچبند چرمی دست چپش را لمس میکرد و با زمختی گفت: - این جفتکانداختن و بشکنبشکنی که راه انداختی رو میذارم پای اینکه داغداری و حالیت نیست داری چه گوهی میخوری! و این حرفت که اومدی چون و چرای مردن خواهرت رو از ما میپرسی! روبهروی سینا ا...
بروزرسانی در : ۱۲۲۹ روز پیش