پارت دوم :

لباس‌هایش خاک آلود و کمی خون از کنار شقیقه‌اش تا نزدیکی گونه راه گرفته بود. چشم‌هایش از اشک سرخ بود و لب‌هایش به سفیدی می‌زد.
تا خودم را از لا به لای جمعیت به سوگل برسانم، چند نفری طعنه‌ام زده و تعادلم را بر هم زدند. مقابل خواهرم ایستادم و دل‌نگران صورت رنگ پریده‌اش را با دست‌ها قاب گرفتم.
- سوگل... خوبی خواهری؟ پیشونی‌ت خونی شده!
هق هق گریه‌اش بلند شد و خودش را در آغوشم جای داد. تنها صدای سوگل نبود که روح را می‌خراشید، از هر گوشه و کنار محله صدای جیغ و گریه و فریاد به گوش می‌رسید.
- جانم... گریه نکن عزیزم، خوبی؟ جاییت درد نداره؟
سرش را به طرفین تکان داد و لب فشرد. میان ازدحام و همهمه دستش را گرفتم و لنگ لنگان راه افتادیم. سوگل با صدایی مرتعش و بغض‌آلود لب زد:
- خونه‌ی ما هم خراب شده مگه نه؟!
بغضم را فرو خوردم و با لبخند کج و مصنوعی جواب دادم:
- آره حتما، اما خدا رو شکر کسی خونه نبود.
- مامان و بابا اگه باخبر بشن، خیلی نگران میشن!
جوابی ندادم و نگاهم حیران هیاهویی بود که می‌دیدم. لحظاتی همان‌جا ایستادیم. نیروهای انتظامی و کمیته و مردمی که تقلا داشتند به زخمی‌ها کمک کنند. چند عکاس و خبرنگار هم در اطراف دیده می‌شدند. با کمتر شدن غبار و دود، پراکنده شدن جمعیت، آهسته جلوتر رفتیم. یکباره چشمم به کوچه خشک شد و قلبم هُری فرو ریخت. خیره به انتهای کوچه با آشفتگی و تته پته کنان گفتم:
- س... سو... سوگل!
سوگل حواسش پی مردم بود و جوابی نداد. باز زمزمه کردم:
- او... اون... اون ماشین بابا نیست؟!
این بار متوجه حرفم شد و نگاهش را به انتهای کوچه دوخت. پیکان کرمی رنگ زیر تلی از خاک و با چند جای فرو رفتگی و شیشه‌های شکسته، مقابل ساختمان نیمه‌ خراب خانه‌مان به چشم می‌خورد!
- سوگند مواظب باش...!
با صدای بلند خانجون از عالم خیال بیرون آمدم و نگاهم به جاده‌ی رو به رو خیره شد که ماشین درست مقابل ما در حال جلو آمدن بود. فورا فرمان را چرخاندم و ماشین با صدای بوق بلند و معترض از کنارمان عبور کرد. تنم از عرق خیس بود و قلبم تند می‌تپید. ماشین را کنار جاده متوقف کردم و سر روی فرمان گذاشتم. عمیق و هراسان نفس می‌زدم و خانجون ملامتم می‌کرد:
- معلوم هست حواست کجاست مادر؟ الان هم خودت رو بدبخت می‌کردی هم اون راننده‌ی بخت برگشته‌ی دیگه رو!
پلک بر هم فشردم و با تأسف جواب دادم:
- ببخشید خانجون... تمام فکر و خیالم رفته بود به اون روز لعنتی. هنوز اون صدای مهیب و جیغ و داد مردم تو گوشم میپیچه. هنوز بدن‌های تیکه تیکه جلو چشامه... هر سال، همین موقع همه چیز برام زنده می‌شه!
اشک‌های گرم روی گونه‌های سردم راه گرفتند و دست خانجون روی شانه‌ام نشست:
- حق داری مادر... ده سال که چیزی نیست، صد سال دیگه هم بگذره باز فراموش نمی‌شه. روز سخت و وحشتناکی بوده اما چه می‌شه کرد؟ مرور خاطرات تلخ فقط پاشیدن نمک رو زخمه...
سرم را از روی فرمان برداشتم. نفسی عمیق کشیدم و همراه با باز کردن پلک‌هایم گفتم:
- کاش اون روز، بر نمیگشتن خونه! کاش سند رو جا نذاشته بودن. تو مراسم چهلم‌شون بود که یکی از همسایه‌ها گفت موقع برگشت دیده‌شون و باهاشون حرف زده. گفتن سند جا گذاشتیم و برگشتیم. فقط ده دقیقه اگر دیرتر می‌رسیدن اینجوری نمی‌شد.
اندکی سکوت حاکم شد و دو مرتبه استارت زدم و راه افتادم. از مراسم چهلم گفتم و باز ذهن سرگردانم به گذشته پر کشید...
صدای اذان ظهر از مسجد محله به گوش می‌رسید. کنار پنجره به تماشا ایستاده بودم. وانت سفید رنگ، جلوی در مسجد متوقف شد. عمومالک و پسرش ادریس، دیگ‌های غذا را با کمک چند نفر دیگر از بار وانت برداشتند و داخل حیاط آوردند. زیر تابش شدید نور خورشید تابستان، عرق از سر و رویشان می‌ریخت؛ چشم‌ ریز کرده بودند و اخم به چهره داشتند.
مسجد شلوغ و پر رفت و آمد بود. بوی قیمه پلو در حیاط پیچیده بود و زن‌های فامیل و همسایه مشغول آماده کردن ظرف و ظروف بودند تا بعد از برپایی نماز، سفره‌ی ناهار را پهن کنند.
از پنجره فاصله گرفتم. به صف نماز پیوستم. نماز را به جماعت خواندیم و مشغول گرداندن تسبیح بودم که خاله فخری چادرش را روی سر پیش کشید و سرش را نزدیک گوشم آورد. پچ زد:
- سوگندجان، خدا رحمت کنه پدرت رو. چند وقت خونه‌ی عموت بودی، اما از امروز به بعد درِ خونه‌ی من و دایی‌ت به روت بازه. بیا و یا با من یا با دایی فریدون زندگی کن.
لبخند ملیحی زدم و جواب دادم:
- ممنون. خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه، اما من تنها که نیستم. سوگل هم هست.
خاله‌فخری سر تکان داد و گفت:
- خودت می‌دونی که مهین با زندگی خواهرم چکار کرد! به خدا که منو فریدون نمی‌تونیم سوگل رو ببینیم! شکل مادرش هم که هست انگار قاتل خواهرمون جلو چشممونه. تو فرق داری، تو دختر خواهرمی، بوی اون رو میدی، یادگار فروغ خودمونی.
با تلخندی لب باز کردم:
- می‌دونم خاله جون، منم دل خوشی از مهین نداشتم اما سوگل که گناهی نداره. اون که نباید تاوان کار مادرش رو بده. خیلی هم به من وابسته‌اس و طفلی جز من کسی رو نداره. چطور دلم بیاد تنهاش بذارم؟ از مادر جداییم، اما خون‌مون از یه مرد و از یه پدره! سینا منو تنها گذاشت، برام برادری نکرد. من نمی‌خوام سوگل رو تنها بذارم.
فخری با تأسف سر تکان داد و آهی کشید.
- چی بگم؟! اختیارت دست خودته، ما رو هم درک کن که تحمل سوگل رو نداریم. اگه اومدی که قدمت روی چشم.
زن‌ها یکی یکی از جا برخاستند و کنار دیوار به ردیف نشستند. از جا بلند شدیم و مقابل هم ایستادیم. سفره‌ی ناهار را پهن می‌کردند. خاله‌فخری نگاهش دور تا دور مسجد و روی جمعیت گشت. رو به من گفت:
- دل خوشی از این جماعت و خانواده ندارم. فقط به خاطر تو اومدم تا بهت بگم می‌تونی بیای خونه‌ی من یا دایی فریدون. حالا که نمیای، پس من برم. پشت و پناهت به خدا.
- ناهار بمون خاله‌جون.
این را خواهشمندانه رو به او گفتم و جواب داد:
- ممنون، بچه‌ها خونه تنهان. من دیگه باید برم، خداحافظ.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی نگار جونم ❤️😍موضوع متفاوت و جالبی داره مرسی عزیزم 💋💋

    ۱ سال پیش
  • امنه

    1

    سلام نگار جان ساعت چه پارت بعدی میذارین؟

    ۴ سال پیش
  • مهدیا

    0

    به به چه زیبا 🥰غمگین 😥ممنونم نگارزیباباقلمی توانا💕💚

    ۴ سال پیش
  • (؛) ویرگول

    7

    چقدر دنیای رمان تغییر کرده توی این 7 ماه ک نبودم کلی رمان جدید اومد🥺

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    5

    چقدر اول پارت غمگین رود 😔 ولی ب نظرم خیلی باید جذاب و متفاوت باشه مرسی نویسنده جون 🙏

    ۴ سال پیش
  • !اسید میقولی؟

    5

    توروخدا دیر ب دیر نذار خب🥺💔

    ۴ سال پیش
  • زهرا

    7

    خیلی دوست دارم ربطش به رمان تاوان عمر بدونم شاید

    ۴ سال پیش
  • Maryam

    5

    میدین حالا ما کع نع *** داریم نع *** چیکار کنیم🥺😐💔

    ۴ سال پیش
  • Maryam

    5

    اممم سلام نویسنده جان میگم شما ی رمان دیگع تو این برنامه پارت گزاری میکنین (خاموشی اوا)ی پارتشو داده بودین گفتع بودین اگع میخوایین بقیه پارتاشو بخونین تو *** یا *** بع شما پیام بدیم بعد ی کد

    ۴ سال پیش
  • تی تی

    11

    رمانش با اینکه قسمت دوم هست آدمو کنجکاو میکنه ببینه بقیش چی میشه

    ۴ سال پیش
  • پرواز

    9

    فک میکنم ک داستان جذابی داشته باش اما اینو بعدا بهتر میفهمیم ممنون سادات جان🤍

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!