التیام به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت چهارم :
زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا من آن روز بد بیاورم. منصور گفت خانوادهاش مسافرت رفتهاند و کسی خانه نیست! با یادآوری آن شب سیاه و پر حادثه، پلکهایم روی هم فشرده شد و اشک، گونههایم را خیس کرد. اولین شبی که من با سوگل ده_یازده ساله در خیابان ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...
مادمازل
1آخی عزیزم 😍 ❤️ چه حیف بچه ندارن 😕 ☹️ این رمان آخرش خوشه؟ غمگین نباشه 😕