التیام به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت سوم :
به بهشت زهرا رسیدیم. وسایل را از روی صندلی عقب برداشتم و همراه خانجون سمت قطعهای که پدرم و مهین دفن بودند، راه افتادیم.
- ببخشید خانجون... اذیت شدین تو این گرما!
خانجون آهسته قدم بر میداشت. یک دستش ظرف حلوا و با دست دیگر چادرش را گرفته بود. لبخند مهربان همیشگیاش رنگ گرفت و گفت:
- نه مادرجون... چه زحمتی؟ من از روی تو شرمندهام که امسال هیچکدوم از بچهها نیومدن. تو رو خدا به دل نگیری... هاشم و عاطفه خیلی دوست داشتن بیان ولی خب اگر نمیرفتن اصفهان، باز خانوادهی شوهر منیژه بهش سرکوفت میزدن.
- میدونم خانجون... اصلا ناراحت نیستم. عاطیجون و آقاجون همیشه برام سنگ تموم گذاشتن. امسال هم واقعا شرایطش رو نداشتن.
به ردیف قبرها رسیدیم. نگاهم که به عکس پدرم روی سنگ قبر افتاد، دلم گرفت. دوستش داشتم، اما دلگیر هم بودم. کاش وقتی مادرم مریض شده بود، کمی صبوری میکرد و مجدد ازدواج نمیکرد. گاهی هم میگفتم من جای او نبودهام، شاید...
با آه سنگینی که از سینه بیرون دادم، افکار و قضاوتهایم را پس زدم و کنار سنگ قبر نشستم. پدرم هر چه بود، خوب یا بد، سایهی سر و پناهم بود. بعد از رفتنش تازه فهمیدم خانه، امنیت، پدر و خانواده چیست؟ همانطور که با آب و گلاب، غبار از سنگ قبر میشستم یاد آن وقتهایی افتادم که من و سوگل از سر اجبار و تنهایی، به خانهی عمومالک پناه برده بودیم...
ساعت از دوازده نیمهشب گذشته بود و من اما هنوز بیدار بودم. به پهلو غلتیدم و نگاهم خیره به ساعت کوچک رومیزی بود که زیر نور کمرنگ آباژور آهسته تیک تاک میکرد. صدای سوگل با پچپچک به گوشم رسید:
- بیداری سوگند؟
نگاهی به تخت رو به رو و سوگل انداختم:
- هوم... تو چرا نخوابیدی؟
سوگل آهسته لب زد:
- خوابم نمیبره. فکرم مشغوله!
لبخند کجی کنج لبم نشست و پرسیدم:
- مشغولِ چی؟
- تا کی میخوایم اینجا باشیم؟ برای همیشه؟
- اینجا رو دوست نداری؟
سوگل بغض کرد و لبهایش جمع شد:
- از ادریس خوشم نمیاد. نگاهش هیزه، چندشه! تازه زنعمو هنوز هیچی نشده منت میذاره سرمون واسه خرج و مخارج.
سکوت کردم و مغموم به فکر فرو رفتم. با اندک تعللی گفتم:
- نگران نباش. زیاد اینجا نمیمونیم. از همین فردا میگردم دنبال کار و خرج خودمون رو در میارم. فعلا یه مدت مجبوریم اینجا باشیم.
چشمکی با لبخند تحویلش دادم تا دلش گرم شود.
- فکرش رو نکن، بخواب. شب بخیر...
به ظاهر پلک بستم و خوابیدم اما ذهن آشفتهام آرام نمیگرفت و دلنگران بودم. خوب میدانستم پیدا کردن کار با شرایط و حقوق مناسب به هیچوجه کار راحتی نیست. از آن بدتر... خودم خیلی بیشتر از سوگل بابت شرایط پیش آمده و حضور ادریس در خانه ناراحت بودم. نفهمیدم چقدر گذشت که خوابم برد و نگرانیها جای خود را به کابوس و خوابهای آشفته دادند.
چند روزی گذشته بود. زندگی در خانهی عمومالک همه چیزش خوب بود الا وجود ادریس! تنها پسر عمو که عزیزدردانهی مادرش بود و پسری سر به هوا، بیمسئولیت و خوش گذران! بیشتر اوقاتی که ادریس خانه بود را در اتاقم سر میکردم و خودم را از مقابل چشمچرانیهای او پنهان میکردم.
یک روز که هوا به شدت گرم و سوزان بود، کلافه از گرمای شدید و عرقریزان با قدمهای سست سمت خانه آمدم. کلید را از توی کیف برداشتم و در را باز کردم. پنجمین روزی بود که به دنبال کار، روزم را به غروب رسانده بودم، اما بینتیجه! کنار حوض گرد وسط حیاط نشستم و شیر آب را باز کردم. صورتم را جلو بردم و شلنگ را مقابل صورتم گرفتم. چشم بستم و نفس حبس کردم؛ اجازه دادم تا آب، حرارت تنم را کم کند. معمولا این ساعت از روز کسی جز زنعمو و سوگل خانه نبود. سر و صورتم را که حسابی خیس کردم، دست مرطوبم را زیر مقنعه بردم و روی گردن کشیدم. از جا برخاستم که صداهایی شنیدم:
- نمیخوام... مگه من نوکرتم. حق نداری باهام اینجوری حرف بزنی!
ابروهایم در هم رفت و با شنیدن صدای سوگل، قلبم هری فرو ریخت. دوان دوان طول حیاط را طی کردم و وارد خانه شدم. وارد شدنم به خانه همراه بود با صدای جیغ سوگل و سیلیای که ادریس روی گونهی او نشانده بود. چشمهایم از فرط تعجب و هراس گرد شده بود و تشر زدم:
- چه غلطی کردی تو؟ چرا زدیش وحشی؟
سوگل دستش را روی گونه گذاشته بود و با چشمهایی اشکآلود لب به اعتراض باز کرد:
- عوضی اومده خونه انگار من نوکر باباشم، میگه واسم چای بیار اتاقم، نیمرو بیار، کوفت بیار، درد بیار!
سوگند حرفی نزده بود که ادریس صورتش را مچاله کرد و با اکراه گفت:
- نه اینکه نیستی؟ مفتخورای مزاحم. باباتون هیچی نذاشت واسهمون جز دو تا نونخور اضافی و کلی بدهی!
لب و دندانم بر هم فشرده شد و رگ پیشانیام از شدت عصبانیت نبض میزد و نفسهایم تند شده بود:
- خفهشو... ببند دهنت رو ادریس! حق نداری راجع به پدرم اینجوری حرف بزنی.
- سر من داد نزنآ!
ادریس این را گفت و با قدمی بلند سمتم حملهور شد. حریف دستهای تنومند ادریس نبودم و با ضربهی دست او به تخت سینهام، مثل پر کاهی به گوشهی سالن پرت شدم. بازویم که به لبهی مبل خورده بود به شدت درد گرفت. ادریس عقب گرد کرد تا از خانه بیرون برود. آنقدر عصبانی بودم که کنترلی روی رفتارم نداشتم. با غیظ گلدان کریستال روی میز را برداشتم و سمتش پرت کردم. بیآنکه بخواهم، گلدان مستقیم به سرش خورد. صدای شکستن گلدان و فریاد دردمند ادریس، خانه را پر کرد!
طولی نکشید که ادریس کف سالن افتاد؛ خون از پشت سرش راه گرفت و فرش اتاق را سرخ کرد. هر دوی ما هراسان و رنگ پریده نگاهمان بین هم میچرخید و سوگل وحشتزده لب زد:
- کُ... کُش... کُشتیش! کشتیش سوگند!
دانههای عرق روی صورتم مثل شبنمهای ریز و درشت نشسته بودند و تنم میلرزید. با ترس آب دهانم را قورت دادم و آهسته از جا برخاستم. وحشتزده و لرزان قدم برداشتم و کنار ادریس زانو زدم:
- ادریس... ادریس!
هیچ واکنشی از ادریس نمیدیدم. سوگل جلو آمد و کنارم نشست؛ هولناک زمزمه کرد:
- نفس نمیکشه سوگند... نفس نمیکشه!
گونههایم از اشک خیس بود و لبهایم روی هم فشرده میشد. دستم را جلو بردم و روی شاهرگ ادریس گذاشتم. سر انگشتانم پوست سرد ادریس را که لمس کرد، به سرعت دستم را عقب کشیدم. قلبم دیوانهوار در سینه میکوبید. تصور مرگ ادریس و قاتل شدنم، چهار ستون بدنم را میلرزاند. دستپاچه اطراف را نگاهی انداختم و از جا بلند شدم:
- پاشو... پاشو سوگل... باید بریم!
سوگل گیج و گنگ نگاه میکرد:
- کجا آبجی؟
سمت اتاق قدم تند کردم و صدایم را بالا بردم:
- الان یکی میرسه... پاشو دختر!
مانتوی سوگل را برداشتم و سمتش پرت کردم. تنها چیزی که به ذهنم میرسید بردارم، کیف بود و با برداشتنش فورا سمت حیاط دویدم. سوگل همانطور که مانتوی آبی رنگ را روی لباسهای راحتی میپوشید، دنبالم قدم تند کرد:
- کجا میری سوگند... وایسا...
بیهدف و تند قدم بر میداشتم و از خانه بیرون رفتم. سوگل در را بست و دنبالم راه افتاد. نفس نفس زنان خودش را به من رساند:
- سوگند کجا میری؟ زنگ میزدی به یکی...!
هق هق میزدم و با صدایی مرتعش گفتم:
- تنش یخ بود. نفس نمیکشید سوگل... حالا چکار کنم؟
کمی بعد به کوچهای خلوت رسیدیم. صورتم را با دستها پوشاندم و کنار دیوار سُر خوردم. سوگل با درماندگی مقابلم ایستاده بود و اشک میریخت.
- حالا چکار میکنی سوگند؟
نگاهم را بالا گرفتم و نفس حبس شدهام را بیرون دادم. سرم را به طرفین جنباندم:
- نمیدونم... نمیدونم سوگل...
در خانهای با صدای تیک باز شد و نگاه هراسان هر دوی ما سمت در کرمی رنگ خانه چرخید. آرام از جا برخاستم؛ آب دهانم را فرو بردم و با دیدن پیرزنی که زنبیل به دست از حیاط خانه بیرون میآمد، دست سوگل را گرفتم:
- راه بیفت... راه بیفت بریم سوگل.
سر به زیر انداختم و قدم تند کردیم. حس میکردم تمام مردم از کاری که کردهام خبر دارند و نگاههایشان سنگینی میکرد. دلم آشوبی بپا بود و هیچ راه چارهای به ذهنم نمیرسید. نفهمیدم چقدر زمان گذشته و ما بیهدف کوچههای ناآشنا را بالا و پایین میرفتیم. گرما و گرسنگی، سوگل را کلافه کرده بود و یکدفعه ایستاد. پا روی زمین کوفت و نق زد:
- خسته شدم سوگند... گشنمه! اصلا معلوم هست کجا میری؟ میخوای کجا بری؟ تا شب میخوای فقط راه بریم؟
ناچار ایستادم. با استیصال به سوگل نگاه کردم و شانههایم فرو افتاد. درمانده و آشفته لب باز کردم:
- تو بگو... خودت بگو چکار کنیم؟ حتما تا الان زنعمو اومده خونه و لابد دارن همه جا رو دنبال ما میگردن. میترسم سوگل... خیلی میترسم.
سوگل بیحرف نگاهم میکرد و راه چارهای به ذهنش نمیرسید. او هم مثل من از رو به رو شدن با عمو مالک و زنعمو هراس داشت. دستش را روی دلش فشرد و چینی به دماغش انداخت:
- خیلی گرسنمه!
نگاهی به کیف روی دوشم انداختم و زیپش را باز کردم. یک سکه و دو بلیت اتوبوس بیشتر همراهم نبود. با تنها سکهای که داشتم میتوانستم یک نان بخرم. لحظهای فکر کردم و نگاهم را سمت سوگل چرخاندم.
- بریم یه نون بخریم، بعدش هم بریم خونهی دوستم!
سوگل ابرو کج کرد و معترض گفت:
- فقط یه نون خالی؟
- چکار کنم؟ همینقدر دارم.
دست سوگل را گرفتم و سمت خیابان راه افتادیم. دقایقی بعد به نانوایی رسیدیم. سکه را به سوگل دادم و کنار دیوار ایستادم. سرم را تا آنجا که ممکن بود پایین انداخته بودم و از دیدن یک آشنا یا فامیل هراس داشتم. بند کیف را توی دست میفشردم و با استرس، هر از گاهی زیر چشمی سوگل را در صف نان، میپاییدم تا زودتر بیاید. از استشمام بوی نان داغ و تازه دلم مالش میرفت و گرسنگیام بیشتر میشد. دقایقی بعد سوگل با نان بربری داغی که توی دست مدام جا به جا میکرد تا پوست نازک دستش را کمتر بسوزاند جلو آمد. نگاهم به سوگل بود و حواسم پی منیره... تنها دوستی که میتوانستم سراغش بروم و خیالم راحت باشد که مورد اطمینان است.
ساعتی بعد مقابل در بزرگ و سبز رنگ خانهای ایستاده بودیم که تاکهای انگور از سر دیوار روی در، آویز شده ودانههای درشت انگور از لا به لای برگهایش پیدا بود. مردد به زنگ سفیدرنگ و مربع شکل روی دیوار آجری نگاه میکردم و سوگل گفت:
- چرا معطلی؟ زنگ بزن دیگه!
زبان روی لب کشیدم و تردید را کنار گذاشتم. زنگ را فشردم و نفسی بیرون دادم. منتظر ایستاده بودیم که صدای بم و مردانهای از پشت سر به گوشم رسید:
- بفرمایید خانوما... با کی کار دارین؟
هر دو روی پاشنهی پا چرخیدیم و به پشت سر نگاه کردیم. منصور را همان جا و برای اولین بار دیدم. پسر جوان و قد بلندی که موهای لخت و قهوهای رنگش را یک طرف ریخته و بلندی موها گردنش را پوشانده بود. خط ریش چکمهای داشت و شلوار دمپا گشادی همراه پیراهن جذب آستین کوتاه تن داشت.
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zarnaz
1عالی مرسی نگار جونم، 😍❤️دلم برای سوگند سوخت چقدر گناه داره🥺❤️کاشکی منیره بزاره به مونن خونشون🥺
۱ سال پیشسارا
0خوبه
۲ سال پیشناشناس
6این سوگل دیگه کیه هنوز توی اون شرایط همش به فکر شکمشه اصلا حس خوبی بهش ندارم کاش سوگند فرار نمیکرد
۴ سال پیشآنا
3آره والا در به در تو خیابونن این میگه فقط یه نون خالی؟ نه پس الان برات پیتزا سفارش میدن
۴ سال پیشدخترای من
2وای چرا خوب فرار کردید 😔🤔 البته ترسیدن خوب 🤔 عالی مرسی نگار بانو 👌🙏
۴ سال پیش◇
4خب بدک نیست ولی هم رفتار سوگند خیلی الکی بود و هم سوگل. رمانهای نگار همیشه به واقعیت خیلی نزدیکه ولی این رمان خیلی اینطور نیست.
۴ سال پیش«~قشنگتر از پریا~»
8از موقعی ک خلاصه داستان خوندم حس خوبی ب سوگل ندارم😑💔
۴ سال پیشآنا
4وای آره خیلی رو اعصابه... فک کن یکی زده کشته اون یکی مرده این هنوز به فکر شکمشه
۴ سال پیش?
5حالاچش بود این سوگند که گلدون روپرت کرد بدم اومدازش پسرمردم روکشت 😐
۴ سال پیشژینا
3قشنگه بچه ها ؟ ارزش خوندن داره مثل یک عمر تاوان هست؟
۴ سال پیشم
1گلم همه رمان های نگارقشنگن وباارزش تجربه ثابت کرده به نظرمن کسل کننده نیس ومهیج هست ومتفاوت
۴ سال پیشم
2واااای خدا پسرمردم مرد 😭
۴ سال پیشمهدیه
3رمان هم زمان جنگ (5سال از آغاز جنگ گذشته) رو داره میگه هم 10سال بعد رو جوری که خودش گفته
۴ سال پیشمهدیه
2پس زمان حال میشه دهه هفتاد
۴ سال پیشM
0من درست متوجه نشدم این رمان از زمان قدیم نوشته شده یا نه
۴ سال پیش.
2احساس میکنم سوگل مامان ریماس😐
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...
مادمازل
2ای وای کاش فرار نمیکرد... 😕 الان بدتر مجرم به حساب میاد. شاید زنده باشه.