لیست کلیه پارتهای رمان التیام : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 124
-
رمان التیام - پارت 21
منصور هیچ شباهتی به منصور گذشته نداشت. کمصبر، تندخو و کمحرف شده بود. هرچقدر تلاش میکردم رابطهمان را گرمتر کنم و مثل سابق باشیم بیشتر از هم فاصله میگرفتیم. گاهی حس میکردم تمام اینها بهانهای هستند برای جدایی و درد اصلی منصور نداشتن بچه است. شاید حالا که هیچ امیدی به بچهدار شدنمان نیست، م...
بروزرسانی در : ۱۳۷۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 22
- منیره... منصور... نمیخواین بیاین؟ صدای بلند عاطیخانم، از حیاط به گوش رسید. منصور انگشت اشارهاش را مقابل صورت منیره تکان داد و گفت: - هر کاری دلت میخواد بکن، منم هرجور دلم بخواد زندگی میکنم. با قهر رو گرداند و سمت حیاط رفت. چهرهی غمگین سوگند و اخمهای در هم منصور به همه این اطمینان را م...
بروزرسانی در : ۱۳۷۶ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 23
یک روسری همراه تکه کاغذی که یادداشت سوگند بود، داخل کادو به چشم میخورد. کاغذ را برداشت:« آبجی عزیزم سلام...» پوزخندی کنج لبش نشست و ادامهاش را خواند: - میدونم ازم ناراحتی، میدونم متین رو دوست داشتی و دوری ازش اذیتت میکنه. من خودم عاشقم و میدونم دوری و نبودن کسی که مثل جون، دوسش داری چقدر س...
بروزرسانی در : ۱۳۷۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 24
تقهای به در اتاق خورد. مشرجب با سینیای که در دست داشت، وارد اتاق شد. لیوانهای شربت و ظرف کوچک شیرینی را روی میز گذاشت. با رفتنش، منصور نفسی بیرون داد و گفت: - از شما بعید بود این قضاوت عجولانه! نامه رو سوگند برای سوگل فرستاده بود، نه من. اخم عاطیخانم با لرزش ابروهایش از هم باز شد و شرمنده...
بروزرسانی در : ۱۳۶۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 25
سوگل لب ورچید و زانوهایش را بغل گرفت. برهنگی پاهایش توی چشم میزد و منصور نگاهش را سمت دیگری چرخاند. صدای مرتعش دخترک، سکوت اتاق را در هم شکست: - تو چیزی از من نمیدونی پس الکی قضاوتم نکن. من اشتباه نمیکنم و حق دارم از سوگند شاکی باشم. منصور سری به طرفین تکان داد و از جا برخاست. بیآنکه نگاهش...
بروزرسانی در : ۱۳۶۴ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 26
بیحوصله و پکر بود. قدمهایش را آهسته برمیداشت و نگاهش را دوخته بود به موزاییکهای حیاط. - سلام... سوگل خوب بود؟ انگار از عالمی دیگر جدا شد و تازه متوجه من شده بود. - سلام. نخوابیدی هنوز؟ - نه منتظر تو بودم. نگفتی...؟ حالش خوب بود؟ همراه هم وارد خانه شدیم. بازدمش را بیرون داد و سری جنباند....
بروزرسانی در : ۱۳۵۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 27
سوگل لبخند ملایمی زد و گفت: - این یعنی... به پیشنهادم فکر میکنی؟ منصور سری به طرفین تکان داد. - این یعنی نمیخوام تنها باشی و تو هم همه چیز رو فراموش کن. سوگل حرصی لب جوید و رو گرداند. سمت اتاق برگشت که تلفن زنگ خورد. منصور پوفی کشید و زیر لب غرولند کرد: - پاک یادم رفت به سوگند زنگ بزنم! ...
بروزرسانی در : ۱۳۵۵ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 28
سوگند کمی از شربت نوشید و با مکث کوتاهی گفت: - نه چیزی نیست. لحظاتی به سکوت گذشت و سینا همانطور که جرعه جرعه از شربت مینوشید با کمی تأمل، لب باز کرد و پرسید: - یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ سوگند به نشانهی نه، سر تکان داد و سینا ادامه داد: - چرا بعد از این همه سال، شما بچه ندارین؟ سوگند لبخ...
بروزرسانی در : ۱۳۵۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 29
با اخمهای در هم تنیده نگاهم میکرد. با کمی تأمل گفت: - سوگند نمیخوام سرزنش کنم، اما قبول کن رفتارهای خیلی اشتباهی... میان حرفش پریدم و دستپاچه گفتم: - آره... آره میدونم. الان دارم سعی میکنم خیلی از رفتارامو تغییر بدم. رفتارم با منصور خیلی عوض شده، به سوگل هم دیگه کاری ندارم. - نه سوگند......
بروزرسانی در : ۱۳۴۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 30
*** دانای کل صدای بلند منصور در فضای اتاق پیچیده بود و با خشمی آشکار میگفت: - آقای محترم، طرف حساب شما منم نه حاجآقا موحد... پس اینقدر نگید حاجآقا اینو گفت، حاجآقا اونو گفت. ایشون رفتن، منبعد هم هر چی من بگم همونه. الانم دارم میگم من این شرایط قرارداد رو قبول ندارم. پس روی شرایط، تجدید...
بروزرسانی در : ۱۳۴۳ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 31
سوگل لبهایش لرزید و سعی داشت خودش را از دستهای سینا خلاص کند. - تو غلط میکنی دست روی من بلند کنی! دست سینا برای سیلی به دخترک بالا رفت که مچ دستش اسیر پنجهی قوی منصور شد. کنار گوشش پچ زد: - تو شرکت من جای این شارلاتان بازیا نیست آقا سینا؛ حد خودت رو بدون! دست سینا را رها کرد. رو به آبدار...
بروزرسانی در : ۱۳۴۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 32
*** هوای گرم تابستان بود و هرم داغ خورشید، آدم را ذله میکرد. سوگل زیر باد کولر، روی کاناپه دراز کشیده بود و بلوز شلوار راحتی شکلاتی رنگ تن داشت. پلک روی هم گذاشته بود و لحظات جر و بحثش با سوگند توی شرکت، لحظهای از مقابل نگاهش دور نمیشد. هرچقدر میگذشت، نفرتش از سوگند بیشتر میشد و خصوصاً حالا...
بروزرسانی در : ۱۳۳۶ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 33
*** حوالی غروب بود که منصور آراسته و مرتب، مقابل آینهی اتاق ایستاد. کت شلوار آبی کاربنی به تن داشت و پیراهن مشکی؛ کراواتش را میبست که سوگند وارد اتاق شد. نگاهی به سر تا پای منصور انداخت و لبهایش از ناراحتی و نارضایتی کج بود. آهسته لب زد: - تولد کدوم دوستته؟ منصور کراوات را بست و دستی به لبه...
بروزرسانی در : ۱۳۳۴ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 34
دو طرف مسیر نسبتا باریک و سنگفرش، چراغهای رنگارنگ روشن بود و عطر گلهای رز و لالهعباسی و بنفشه در هوا پراکنده بود. روی میزها انواع میوه، شیرینی و نوشیدنیها به چشم میخورد. از داخل ساختمان ویلا، صدای آهنگ به گوش میرسید. سوگل، مسیرش را سمت آلاچیق کج کرد و بازوی منصور را به آرامی فشرد. با اشا...
بروزرسانی در : ۱۳۲۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 35
ثانیهها، دقایق و ساعتها گذشتند و خبری از منصور نشد. نفهمیدم چقدر خوابیدم؟ اصلا خواب بودم یا بیدار؟ کابوس میدیدم یا فکرهای پریشانم بود که توی سرم غوغا بپا کرده و خواب را بر من حرام کرده بود. نور آفتاب که اتاق را روشن کرد، سر از روی بالشت برداشتم. چقدر سرم درد میکرد! پلکهایم میسوخت و به زحمت ...
بروزرسانی در : ۱۳۲۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 36
منصور حق به جانب نگاهش کرد و پرسید: - زنم مگه کجا بوده؟ گوشه خیابون خوابیده؟ تو خونهی خودش، تو اتاق خودش بوده؛ تو برو کلاهت رو بالاتر بذار که خواهرت معلوم نیست کجا واسه خودش میگرده؟ به منه شوهرخواهر، بر میخوره دختری که یه رگش به زن من وصله، بره هرز بپره برای خودش، اونوقت تو ککت هم نمیگزه. س...
بروزرسانی در : ۱۳۲۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 37
بخار، از لبهی استکان پافیلی روی میز بالا میرفت و عطر چای هلدار در مشام میپیچید. سینا یک دستش را لبهی میز تکیه داده و سر به زیر لب باز کرد: - زنبابام یه دختر داره. از یه پدریم، اما خب... اندکی مکث کرد و نگاهش را بالا گرفت: - نه اینکه فتوکپی قیافهی مادرشه، چشم دیدنش رو ندارم. مادرش هم که ...
بروزرسانی در : ۱۳۱۵ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 38
سوگل با قهر رو گرداند و گفت: - گفتم که... من با تو قبرستونم نمیام. سینا لحظاتی نگاهش کرد. هوفی کشید و از اتاق بیرون رفت. باجهی تلفن عمومی در حیاط بود. سمت باجهی زردرنگ رفت و با انداختن سکه، شمارهی منزل سوگند را گرفت. چند بوق خورد که صدای منصور در گوشی پیچید. - بله؟ - سلام آقامنصور. سینام! ...
بروزرسانی در : ۱۳۱۳ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 39
کمی بعد، سینا وارد اتاق شد. سوگل رو گردانده و نگاهش را به پنجره دوخته بود. سینا کنار تخت ایستاد و دستهایش روی سینه گره شد. - خب...! حالا میخوای چکار کنی؟ همراهم میای یا نه؟ سوگل نگاهش کرد. با غیظ گفت: - میام... ولی فقط تا وقتی که خوب بشم. بعدش دوباره میخوام مستقل زندگی کنم. من حوصلهی آقاب...
بروزرسانی در : ۱۳۰۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 40
نور خورشید کنج حیاط جمع شده بود و آرام آرام خودش را از دیوار بالا میکشید. آسمان ترکیبی از زرد و نارنجی و سرخ بود. دو قمری روی شاخهی درخت توت نشسته و قبل از آنکه هوا تاریک شود، جای خواب امنی برای خود پیدا کردند. سوگل کنار پنجره نشسته و بیصدا اشک میریخت. نگاهش را از حیاط سوت و کور خانه گرفت و...
بروزرسانی در : ۱۳۰۶ روز پیش