لیست کلیه پارتهای رمان التیام : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 124
-
رمان التیام - پارت 101
سکوت کرده بود. نگاهش روی صورتم چرخید و گفت: - فرداصبح در موردش حرف میزنیم. بلادرنگ گفتم: - پس ربط داشته! و او مصرانه جواب داد: - فرداصبح حرف میزنیم! صدایم کمی بالا رفت و حرصی شدم. - پیمان کشتهش؟ دندان سایید. - صداتو بیار پایین! هردو سکوت کرده بودیم. نگاهم به اشک نشسته بود و رگههای س...
بروزرسانی در : ۱۰۵۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 102
دانای کل ماهان با دلنگرانی میان اتاق قدم میزد و مهتاب گوشی را روی تلفن نارنجیرنگ گذاشت. - جواب نداد؟ - نه...! - کجا رفته آخه؟ اتفاقی واسهش نیفتاده باشه! مهتاب دست زیر چانهاش گذاشت و با بیخیالی گفت: - بیخود نگرانی... گفتم که دیشب دیدم با مهدی تو حیاط حرف میزد. صبح زودم که با بچه رفته...
بروزرسانی در : ۱۰۵۶ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 103
سوگند سردرگم نگاهش کرد و آهسته سرش را به دو طرف تکان داد. - نه... نه من همچین انتظاری ازت ندارم. پول کمی که نیست، پول یه پروژهی کامل کاریه! از کجا میخوای بیاری؟ یا اصلا... من چجوری برگردونم؟ - نگران نباش. دوست و رفیق زیاد دارم. بعدشم تو نمیخواد برگردونی که... از خودِ منصور میگیریم. من از ط...
بروزرسانی در : ۱۰۵۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 104
ابروهای مهتاب بالا پرید و متعجب گفت: - دیوونه شدی سوگند؟ - بابا شما چرا یه ذره به فکر داداشتون نیستین؟ خب لابد نمیخواد الان حقیقت رو بگه. اون عمهخانمی که من دیدم، اگه بفهمه کلی مهدی رو سرزنش میکنه، تو سرش میزنه! شما تحقیر شدن مهدی رو میخواین؟! میگن فامیل گوشت همو بخورن، استخون همو دور نمی...
بروزرسانی در : ۱۰۴۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 105
برای پذیرایی از مهمانانش سمت آشپزخانه رفت؛ کتری را از آب پر میکرد که با صدای سوگند توجهاش جلب شد. - من از ماهان و مهتاب خواستم باهام بیان اینجا! با اخم کمرنگی، بیحرف نگاهش میکرد و منتظر بود که سوگند ادامه داد: - بهخاطر حرفای صبح، ازت معذرت میخوام. عصبانی بودم، پرتوپلا گفتم! مهدی رو گر...
بروزرسانی در : ۱۰۴۴ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 106
سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود و لبخند محو و کجی روی لب ماهان نشست. ناامید و گلایهمند لب باز کرد: - باشه، هرطور صلاح میدونی! چشم گرداند و در حالی که لبهایش از زور حرص بر هم فشرده میشدند، از آشپزخانه بیرون رفت. سوگند با درماندگی مهتاب را نگاه میکرد و دخترک گفت: - دمت گرم سوگندجون، خوب ماهان ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۲ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 107
ماهان بیآنکه نگاهش کند زیر لب گفت: - چرتوپرت نگو مهتاب! مهتاب کمی صافتر روی صندلی نشست و جواب داد: - موندم برای چی منکر علاقهت میشی؟ خر که نیستم میفهمم، گلوت پیشش گیر کرده دیگه! مشت ماهان دور فرمان محکم شد و فکش منقبض، مهتاب که سکوتش را دید ادامه داد: - ولی از من میشنوی بیخیال شو! س...
بروزرسانی در : ۱۰۳۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 108
قلبش تند میتپید و گاهی از سر شوق اشک میریخت و گاهی نگاهش خیره میماند که مبادا بعد از هوشیاری مشکلی برایش پیش آمده باشد. تمام مسیر از فرط استرس، کنج لبش را جوید و ناخن به کف دست فشرد. مهتاب هم همراهشان آمده بود. مقابل بیمارستان که رسیدند، برای لحظهای ایستاد و دستهای مهتاب را محکم فشرد. پاهایش...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 109
سوگند دو روز دیگر گذشت و سینا به تشخیص پزشک بیمارستان مانده بود و امروز مرخص میشد. از مهدی خبری نبود و ماهان میگفت، مأموریت رفته است. در این دو روز، هربار دیدن سینا رفتم، نتوانستم حرفی از اتفاقاتی که افتاده بزنم. ضعیف شده بود و مدام بیحال بود. نیاز به استراحت داشت. همراه ماهان و مهتاب بیمارس...
بروزرسانی در : ۱۰۳۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 110
دستپاچه شده بودم. زبان روی لب کشیدم و منمن کردم. - م... م... اوم... خب... خب من میترسیدم از اونجا! رفتم خونهی مهتاب اینا! - واسه چی بترسی؟ لب گزیدم و دنبال جوابی میگشتم که سینا را خیلی شوکه نکند اما مهتاب زودتر از من دستبه کار شد و به پشتسر نگاه کرد. رو به سینا گفت: - ببین سینا... این م...
بروزرسانی در : ۱۰۲۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 111
ماهان و مهتاب رفتند. من ماندم با دلی آشوب و سینایی که اخمهایش در هم بود و روی ویلچر کنارِ پنجرهی سالن نشسته و بیرون را تماشا میکرد. پارسا را به هر زحمتی که بود خواباندم. کمی کمپوت گیلاس داخل ظرفی ریختم و سمت سینا رفتم. کمی با فاصله کنارش ایستادم. سکوت بینمان باید شکسته میشد. زبان روی لب کش...
بروزرسانی در : ۱۰۲۳ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 112
عصبانی بود. کنج لبش را زیر دندان گرفت و با حرص سر تکان داد، لب باز کرد: - باشه... اصلا تو اختیار خودت رو داری. تو بمون ولی من الان آژانس میگیرم میرم. چشمهایم از تعجب گرد شد. سینا بود که اینقدر لجباز و یکدنده شده بود؟ اینقدر عصبی و گوشتتلخ؟ با قدمهای بلند سمتش رفتم. - چته سینا؟ چرا لجبازی...
بروزرسانی در : ۱۰۲۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 113
سوگند ماتو مبهوت مانده بود. فکرش را هم نمیکرد که ماهان اینقدر زود همهچیز را ردیف کند. - و... ولی... ولی چجوری تو این مدت کم... ماهان تا انتهای حرفش را خواند و گفت: - قرار نیست که همهی پول الان آماده بشه! من فقط تضمین گرفتم و یه مقداری هم برای شروع به ساخت اولیه دستمون هست. کارهای مهم و ا...
بروزرسانی در : ۱۰۰۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 114
تحمل بیشتر از این ماندن در شرکت را نداشت. کیفش را برداشت و بدون آنکه از ماهان یا مهتاب خداحافظی کند، از شرکت بیرون رفت. فکر میکرد بعد از این قرار، احساس سبکی داشته باشد. آب سردی ریخته شود بر حرارت قلبش و آرام بگیرد اما نه... همهچیز بدتر شد. زخمهای روحش التیام نیافت که هیچ... بلکه دوباره چون د...
بروزرسانی در : ۱۰۰۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 115
مهدی از جا برخاست و سمت آشپزخانه رفت. سوگند بغض کرده بود. نگاهش به پارسا بود و نجواگونه با خودش حرف زد: - ولی من تازه میخواستم راه رفتن، حرف زدن یادش بدم! پلک زد و اشکش روی گونهی پارسا چکید. لبش را محکم به دندان گرفت تا گریه نکند و صدایش را بالا برد: - صبری خانم وسایل پارسا رو آماده کن تا بب...
بروزرسانی در : ۱۰۰۳ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 116
مهتاب اخمآلود و سربهزیر با صدایی آهسته جواب داد: - من به خون تو تشنه نیستم مهدی... فقط... فقط زیادی ازت دلخور بودم. صدایش آشکارا میلرزید و مهدی تای ابرویش را بالا پرانده، با نگاهی متعجب خیره به دختری بود که هرگز به یاد نداشت اینطور آرام و مظلوم مقابلش نشسته باشد! - شاید انتخاب من اشتباه بو...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 117
حوالی غروب بود و عطر خوش غذا در فضای خانه پیچیده بود. مهدی یاللهگویان وارد خانه شد. به محض ورودش به سالن، دختری به سن و سال مهتاب را که چهرهی ظریف و زیبایی داشت، دید. دخترک ایستاده بود و محترمانه سلام کرد. چهرهاش آشنا بود اما درست بهخاطر نمیآورد. احوالپرسی کوتاهی کرد. همان لحظه مادرش وارد س...
بروزرسانی در : ۱۰۰۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 118
مهتاب لبخند زد و گفت: - خوبه... حالا امشب برو پارسا رو بیار تا بعد ببینیم چی میشه! مهدی پلک بر هم زد و با تکان دادن سر، تأیید کرد. از اتاق بیرون رفت. مهتاب مقابل آینه ایستاد. گونههایش گل انداخته بود. نگاهی به لباسش انداخت و دستهایش را دوطرف بلوزش برد. لباس را از تنش بیرون آورد تا لباس مناسبت...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 119
مهتاب کنار دیوار، میان راهروی اتاقها گوش ایستاده بود و تمام حرفها را شنید. همین که مهدی از جا برخاست، فورا به اتاق برگشت و در را آهسته بست. ساعت از دوازده شب گذشته بود و ماهان برنگشته بود. میان اتاق قدم میزد و منتظرش بود. با تلفن همراهش تماس میگرفت اما خبری نبود و تماس بیپاسخ میماند. از ات...
بروزرسانی در : ۹۸۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 120
صدای نقو نوق پارسا از آشپزخانه به گوش میرسید و فاطمهخانم قربانصدقهاش میرفت. مهتاب خوابآلود و خمیازهکشان وارد آشپزخانه شد. همگی دور میز نشسته بودند. - چهخبرتونه اول صبحی؟ نذاشتین بخوابم که...! - بهتر که بیدار شدی... من میخوام برم خونه راضیهخانم برای کمک. امروز آش پشتِ پای پسرشه. تو پ...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش