التیام به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت ششم :
حتی فکر رو به رو شدن با سینا هم قلبم را به تپش میانداخت و نفس را توی سینهام حبس میکرد، چه برسد به اینکه از جا بلند شوم و سمت سالن بروم. مردد و درمانده با چشمهای خیس از اشک به خانجون خیره بودم که صدای زمخت و مردانهای تنم را لرزاند.
- سوگند ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
مادمازل
1مرد واقعا اینقدر بی وفا بودی 😕 زن ات زنده بود سرش هوو آوردی ،بچه ات و بیرون کردی 😐 حالا سوگول و چرا کسی چشم نداره ببینه دیگه گناه که نکرده مامانش اون زنه