لیست کلیه پارتهای رمان التیام : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 124
-
رمان التیام - پارت 61
از عمارت سلطان بیرون آمد. غم مثل غدهی سرطانی رو به رشد در سینهاش حجیم و حجیمتر میشد؛ انگار میخواست قلبش را بترکاند، سینهاش را بِدَراند و بیرون بزند. سرش را بالا گرفت. آسمان کبود و گرفته بود. قطرههای گرم اشک از گوشهی چشمهایش راه گرفت. خاطرات مقابل نگاهش قد علم کردند. همهچیز تکرار شد؛ از...
بروزرسانی در : ۱۲۲۴ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 62
- سلام، خستهنباشی! کاپشناش را روی جالباسی کنار در آویزان کرد. در این مدت لاغرتر شده بود. ریش و سبیلش بلند شده بود و دیگر مثل قبل، لبخند روی لب نداشت. - سلام، سلامتباشی. نگاهم نکرد و سمت توالت رفت. دیدن چهرهی اندوهگیناش، بر سنگینی غمهای میافزود. آه کشیدم و از جا بلند شدم. سمت آشپزخانه ...
بروزرسانی در : ۱۲۲۲ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 63
هولناک و ناباور نگاهش میکردم. سینا بود؟ سینای من؟ که اینطور با نگاه سرخفام و خشمگین، دندان میسائید و یقهام را میکشید؟! لبهایم لرزید و تتهپتهکنان گفتم: - من... من فقط... نگرانتم! با صدایی خفه که سعی داشت به گوش کسی از اهالی آن خانههای کوچک و چفتدر چفت نرسد، نهیب زد: - تو غلط میکنی... ...
بروزرسانی در : ۱۲۱۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 64
بیصدا اشک میریختم و صورت زیبای سوگل مقابل نگاهم بود. باز هم عذابوجدانی که در این مدت یقهام را چسبیده بود، حلقهی دستهایش را دور گلویم تنگتر کرد و در گوشم پچ زد:《 تو باعث رفتنش شدی... تو باعث مرگش شدی... سوگل را تو به کشتن دادی》صدای بغضدار سینا، مرا از آن ورطهی هولناک بیرون کشید. - تور...
بروزرسانی در : ۱۲۱۵ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 65
جوابش را با یک لبخند دادم تا خاطرش آسوده شود که پیشنهادش را پذیرفتهام. سینا به خیال خودش بازیگر خوبی بود و وانمود میکرد حالش بهتر شده است اما من بهخوبی متوجه تمام رفتارهایش بودم. گاهی وقتی سرگرم کاری بود بیآنکه خودم متوجه رفتارم باشم، نگاه غمبارم به او خیره میماند و نگرانی از آن چکه میکرد و...
بروزرسانی در : ۱۲۱۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 66
قلبم دیگر تحمل اینحجم از غم و رنج را نداشت. زیر پاهایم انگار خالی شده بود و حس بیوزنی میکردم. خنکای آب روی گونههای داغم، شوک به تنم وارد کرد و نفسم آزاد شد. اشکهای گرم، قطرات خنک آب را در آغوش کشید و گونههایم را خیستر از قبل کرد. با کمک منشی، کمی آب نوشیدم و تپشهای قلبم اندکی منظمتر شد. ...
بروزرسانی در : ۱۲۰۵ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 67
دخترک متبسم و با همان شیرینزبانی گفت: - قربون شما، منم همینطور. مراحمید. مهندسآریا نیز با خوشرویی در ادامهی حرف خواهرش لب باز کرد: - امیدوارم هرچه زودتر حالتون خوب بشه و تشریف بیارید برای مصاحبه. راستی...! دستش را داخل جیب کتش فرو برد و کارت مشکی کوچکی سمتم گرفت. - این کارتویزیت بندهس،...
بروزرسانی در : ۱۲۰۳ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 68
آهسته خندیدم و گفتم: - خیلی مردستیزی ها! چجوری با داداشت کنار میای؟ خندید؛ سرخوش و بلند... - از دستم عاصیِ، کلافهس، بیچارهش کردم. همین جمله کافی بود تا خاطرات و شیطنتهایش را بگوید. تمام حرفهایش حسرت روی دلم مینشاند که ای کاش من هم سینا را از کودکی تا جوانی، کنارم داشتم و همیناندازه سرب...
بروزرسانی در : ۱۱۹۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 69
چشمش که به در نیمهباز خانه افتاد، لحظهای با تردید ایستاد. نگاهی گذرا به پشتسر انداخت. به روبهرو خیره شد و صدا زد: - سوگند! سوگندجان؟ ناگهان با صدای مهیب برهم خوردن در،《هیع》کشید و ضربان قلبش بالا رفت. آب دهانش را فرو برد و به دنبال آن صدا، چند پلهی باقیمانده را با اضطراب بالا رفت. روبهرو...
بروزرسانی در : ۱۱۹۶ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 70
*** سوگند پلکهایم سنگین بود و هنوز احساس گیجی و خوابآلودگی داشتم. نگاهم به پنجره افتاد که پردهی سفیدرنگش کمی کنار زده شدهبود و تاریکی شب پیدا بود. آهسته سرم را سمت دیگر چرخاندم. کسی در اتاق نبود. دستم را لبهی تخت گرفتم تا بنشینم که ضربهی آرام و کوتاهی به در خورد و در آهسته باز شد. انتظا...
بروزرسانی در : ۱۱۹۱ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 71
متوجه سینا بودم که سعی داشت لبخندش را پشت لبها پنهان کند اما چشمهایش میخندید و گفت: - سلام. ببخشید که همهی زحمتها گردن شما و جنابمهندس افتاد. میدونم چندساعت اینجا بودین و کلافه شدین، امیداورم بتونم جبران کنم براتون! نگاه مهتاب خصمانه بود و من خوب میدانستم بهخاطر نفرتی است که از مردها ...
بروزرسانی در : ۱۱۸۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 72
جوابش را با لبخند ملایمی دادم و وارد اتاق شدم. - ممنون. سمت ردیف صندلیها میرفتم که به میز کوچک جلوی پنجره اشاره کرد و گفت: - بفرمایید پشت میز، میز کار شما اینجاست. ابروهایم بالا پرید و متعجب پرسیدم: - اینجا؟! - آره خب...! اشکالی داره؟ من سرم خیلی شلوغه، شما یهجورایی بهعنوان همکار من ت...
بروزرسانی در : ۱۱۸۴ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 73
به خودم آمدم، سرم را به دوطرف تکان دادم و گفتم: - نه... نه اصلا؛ بهاندازهی کافی به زحمت انداختمتون این چندروز! - چهزحمتی؟ انجاموظیفهس. - شما لطف دارین! سکوت کرد انگار برای گفتن ادامهی حرفش مردد بود. منمن کرد و ادامه داد: - راستش نمیدونم چطور سینا میتونه اجازه بده شما بازم تنها باشی...
بروزرسانی در : ۱۱۸۲ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 74
به بهشتزهرا که رسیدیم، تا کنار قبر آقاجون همراهیام کرد و بعد تنهایم گذاشت تا راحت باشم. در فاصلهای دور ایستاده بود و تماشاگر گریهها و عزاداریهایم بود. باورم نمیشد روزی مثل بیگانهها و در تنهایی کنار قبرش باشم! محبتهای پدرانهاش مدام در ذهنم مرور میشد و دلتنگشم بودم. *** دانای کل چراغ...
بروزرسانی در : ۱۱۷۰ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 75
کمی ظاهر آشفتهاش را مرتب کرد. از درمانگاه بیرون آمد. نگاهی به اطراف انداخت. مرد عابری که همراهش آمدهبود جلو آمد و متبسم گفت: - چیشد داداش؟ همهچی حله؟ خودت میتونی بری دیگه؟ حالا سینا مطمئن بود او یک عابر معمولی نیست و از خودشان هست؛ نگاهشان با هم حرف میزد. لبخند کجی زد و به طعنه گفت: - حل...
بروزرسانی در : ۱۱۶۸ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 76
*** مهدی با گامهای بلند و استوار راهروی آگاهی را طی کرد و وارد اتاق شد. مثل همیشه اخم به چهره داشت و نگاهش جدی و خشک بود. ستوانشهوردی از جا برخاست و با ادای احترام نظامی نگاهش را به مهدی دوخت. مهدی سری به معنای آزادباش تکان داد و پرسید: - چهخبر از سینا؟ به کجا رسیده؟ ستوان کمی دستپاچه شد....
بروزرسانی در : ۱۱۵۶ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 77
مهدی پشت میزش نشست. استرس زیاد و افکار پیچیده، شقیقهاش را به درد آورده بود. سرانگشتان دستش آهسته روی پیشانی کشیده میشد و گاهی پلکهایش را میفشرد. احتمال اینکه سلطان بعد از رسیدن به خواستهاش، جان سینا را بگیرد زیاد بود و او باید تا رسیدن گرگین این بازی را ادامه میداد! دنبال راه چاره بود و اضط...
بروزرسانی در : ۱۱۵۴ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 78
سوگند به وضوح دیدم که مرد جوان یکهای خورد اما خیلیزود خودش را جمعوجور کرد و گفت: - نه، اشتباه گرفتین! لبهایم از زور حرص روی هم فشرده شد و دوباره شمارهاش را گرفتم. موبایلش شروع به زنگخوردن کرد. صندلی مقابلش را عقب کشیدم و نشستم. با تحکم گفتم: - ولی این موبایل تویه که داره زنگ میخوره! یع...
بروزرسانی در : ۱۱۴۹ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 79
از کلانتری بیرون رفتم. باز هم تماسهای ناموفق و دلشورهی من... سوار تاکسی شدم که مهتاب زنگ زد. بیحوصله و کلافه بودم. - الو؟ - چکار کردی با این پلیسبازیات؟ تونستی کاری هم پیش ببری؟ - نهبابا... بدتر شد! پلیس میگه دلایل کافی ندارم که پیگیری کنه. حالا دیگه از سینا هم بیخبرم، حتی پیگیر اونم نم...
بروزرسانی در : ۱۱۴۷ روز پیش
-
رمان التیام - پارت 80
درد در تمام سرم میپیچید. پلکهایم سنگین بود و از هم باز نمیشد. هرچقدر تلاش میکردم لبهایم نمیجنبید که حتی بتوانم ناله کنم یا کمک بخواهم. تمام تنم از سرما میلرزید و بدنم خشک شده بود. در تقلا بودم چشم باز کنم، حرف بزنم یا حرکتی کنم که یکدفعه حجمی از آب سرد روی سرم خالی شد و شوک حاصل از آن پل...
بروزرسانی در : ۱۱۴۲ روز پیش