دشمن بی نقص به قلم فاطمه سیاوشی
پارت سوم :
صدامو کمی بالا اوردم و در حالی که اشکهایم بند نمی امدند گفتم :تو منو ول کردی رفتی پیش اون زن ،بااین که میدونستی میری خواستی لباس عروس بپوشم اخه تو چقدر پستی ....چرا از من ،از احساساتم سو استفاده کردی ،برسام من دختر غریبه نبودم دختر عموت بودم چرا با من اینکارو کردی ؟
تکانی خورد،چشمانش غمگین بود اما حرفی برای گفتن نداشت .با تمام توانم دویدم واز پله ها بالا رفتم و خودم را روی تختم پرت کردم و از ته دل زار زدم برای این عشقی که تو قلبم خونه کرده بود و قصد رفتن نداشت ...
چقدر ظالمانه همه چیز را در سرم کوبانده بود .
*****************
_جانم ساره
_ستوده کجایی امروز میای اینجا؟
_نه ابجی دارم میرم بیمارستان
_عه مشغول به کار شدی؟
_اره عزیزم از طرف جمشیدی دارم میرم ...فک کنم تا شب بیمارستان باشم .
_فردا چی؟فردا میای؟
_بهت خبر میدم عزیزم
بعد از قطع کردن تماسم ،سوار اتبوس شدم .
دیدن ادمهایی که هر کدوم سمت کاری میرفتن مرا سر شوق می اورد .
از بچگی دوسداشتم پرستار شوم .......از این که هر شب شیفت وایسم و مراقب مریض ها باشم راضی بودم ...کارم را دوست داشتم و علاقمند به کارم .
..من خدمت به ادمهارو واقعا دوسداشتم...وقتی روی زخم هایشان مرحم میگذارم یا حتی مسکنی که میزنم تا شاید دردهایشان تسکین بیابد ارام میشدم ،با این که این زخمها بیشتر روی قلب ادمهاس ....اما حتی اگر کمی هم مفید هستم این مرا راضی نگه میدارد.
بعد از چند بار خط عوض کردن به بیمارستان رسیدم .
روپوش سفیدم را پوشیدم .و بعد از اعلام حضور کردن
وارد بخش شدم .پرستاری کنارم امد و توضیح داد که باید چه کارهایی انجام دهم ومن با دقت به حرفهایش گوش میکردم .
یکی یکی به مریض ها سر زدم و حالشان را پرسیدم ...
امپول های اتاق شماره ۲۲را اماده کردم و سراغ مریض رفتم .
پیرزن خوش اخلاقی که بخاطر عمل رحم روی تخت بیمارستان بود .
_سلام مادر
_سلام دخترم
_خوبین انشالله درد ندارین ؟
_چی بگم دخترم اصلا حالم خوب نیست .
_طبیعی هست بخاطر عمل سختی بوده که داشتین ،براتون مسکن میزنم کمی اروم بشین
_خیر ببینی عزیزم
وقتی تو بیمارستان به بقیه کمک میکنم گذر زمان را حس نمیکنم بقول استادم که همیشه میگه:یه پرستار متعهد و موفق باید اونقدر دور بیمار باشه که احساس تنهایی نکنه...
گزارش مریض ها رو ریز به ریز نوشتم و روی میز گذاشتم ...به شراره مریض ها رو سپردم .
کشو قوسی به بدنم دادم و به طرف بوفه بیمارستان رفتم و بعد از خرید قهوه روی صندلی داخل حیاط نشستم ...
تلفنم زنگ خورد اوفی گفتم و دکمه اتصالو زدم ...
_بله مامان
_سلام دخترم خوبی یه سلامم به مادرت نمیکنی
خندیدمو گفتم :شرمنده عزیزم جانم بگو
_عموت فردا شب مهمونی داده ....انگار برسام دوهفته دیگه بر میگرده انگلیس.
اهی از ته دل کشیدم و نفسمو حبس کردم ...
_خب شما برید.
_نه دخترم من بدون تو جایی نمیرم...میخوای دوباره عمت یه چیزی بارم کنه ..
_وای مامان اخه چقدر حرفای عمه برات مهمه چرا منو درک نمیکنید؟
_درکت نمیکنم ستوده ،گفتم میای باید بیای ...
بعدم گوشی رو قطع کرد و نزاشت هیچ حرفی بزنم ..
یاد حرفای برسام می افتم که چطور اون زرد انبو و به من ترجیح داد ،تازه میگفت از من قشنگ ترهه..والا من قشنگی ندیدم ...کاش میشد دوتا چشماشو در بیارم ...
بیفتم رو سرش و اون موهای طلایی خوشرنگشو از ریشه بکشم ...دختره نچسب ....
یاد اون صورت سفیدش میفتم وای چقدر خوب میشد که با همین دوتا دستام مشت میکوبیدم روصورتش ...انقدر میزدم که صورتش با رنگ لبو یکی بشه....
سرمو تکون میدم و از افکار مالیخویم بیرون میام ....مگه جنگه اخه ...حالا اگه ساره بود میگفت یبار میگی قشنگه ...یبارم میگی زرد انبو....
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
❤️🌼
۵ سال پیشچشانا
13اععع چه نویسنده باحالی😍😍خیلی خوبه که جواب کامنتارو میدیدنویسنده،این نشون میده که به خواننده ها همیت میدین👍🏻من میخواستم نظرات وبخونم ببینم رمان خوبه ولی دیدم شماجواب کامنتارو میدین می خوام بخونمش💃
۵ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
جان جانان😘😍
۵ سال پیشچشانا
3نویسنده جون من سه تا پارت و خودم و چیزی که توجه ام و جلب کرد این بود که معلوم نیست دختره عامیانه صحبت می کنه یا کتابی درسته گفت و گو ها زبان عامیانه است ولی صحبت های ستوده با خودش معلوم نیست مثلاً
۵ سال پیشچشانا
2مثلاً بیشتر جمله ها کتابیه ولی یهو یه جمله کوچیک یا یه کلمه عامیانه میشه ، به نظرم این چند تا کلمه هم کتابی بشه بهتره☺️و نمی خواستم یه وقت توهین کنم این نظر کنه و گفتم امیدوارم سو تعبیر نشه🥺
۵ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
عزیزم من به زبان عامیانه و ادبی نوشتم رمان کامل نیست و وقتی کامل بشه حتما ویراستاری میشه .و من فک نمیکنم اذیت کننده باشه چون رمان هم میتونه ادبی باشه هم عامیانه
۵ سال پیشمهدیس
1نویسنده جون میشه جواب بدید چجور رمان رو داخل رمان های انلاین پارت گذاری کنیم لطفااا جواب بدید😢😢
۵ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
عزیزم باید طبق قانون برنامه به خود سازنده پیام بدین
۵ سال پیشبنده خدا
4خیلی از نویسنده خوشم اومد که به نظرات جواب داده و خانم نعیمی هم سر رمان چمروش همینجور بودومعلومه به نظرات اهمیت میدن .خواهشن با برسام نباشه ویکی بیاد به جای این برسام که قشنگ جر بخورهپسره نکبت😅😅😅
۵ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
😍❤️🌼🙏
۵ سال پیشفرشته
6امیدوارم برسام اخرش با ستوده ازدواج نکنه یعنی یه شخصیت دیکه بیاد بهتره 😊
۵ سال پیشHim
4چرا هیچی بهش نمیگه😐 من بودم هرچی از دهنم در میومد بهش میگفتم تا جرواجرش نمیکردم اروم نمیشدم😂😐 جواب اون عمشم اصولا باید با خونسردی بدی وگرنه کارساز نیست خدا منو دیده نویسنده نشدم😐
۵ سال پیشفرس
3نویسنده جان میگم از رمان قبلی هم داخلشع که گفتین از ادماش داخل رمان بعدی میزارم
۵ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
اگه دوسداشته باشین چرا که نه 😘😍حتما میزارم
۵ سال پیشM
9رمان داستان جالبی داره و مشتاقم ادامشو بخونم،فقط اینکه خانم سیاوشی بعضی از قسمت ها به زبان عامیانه و بعضی قسمت ها ادبی هستش به نظرم به زبان عامیانه باشه راحت تر حسش به ما منتقل میشه🌸💫موفق باشید💕
۵ سال پیشکیمیا
9فاطمه خاتون نمیشه روزای پارت گذاری رو بیشتر کنید چون اولای رمانه به نظرم نیازه که حداقل در هفته سه تا پارت گذاشته بشه و خیلی خوبه که پارتا طولانین و رمان زیباییه امیدوارم همینطوری خوب پیش بره
۵ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
عزیزم رمانم کامل نیست و من هر چی رو که مینویسم رو براتون میزارم .اولش هفته ایی یک پارت بود بخاطر شما دو پارت گذاشتم که اذیت نشین
۵ سال پیشستا
6شما خودت نویسنده هستی و کلی موضع های ایده های جالب داری این یه درخواست بود
۵ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
باشه عزیزم تمام سعیمو میکنم که راضی باشین😘😍🌼دخترای من
۵ سال پیشسیتا
3همچین دختر هایی زیادن که کسی ازشون نمیدونه شاید با رمان شما یه زره وقتی میخونن بفهمن که هنوز دیر نشده میشه ادامه داد شاید اتفاق های خوبی بیفته ممنون میشم ازتون اگه بنوسید البته ببخشید همچین حرفی زدم
۵ سال پیشسیتا
5وقتی حرف نظر بهاره رو خوندم خیلی ناراحت شدم اینطوری خیلی سخته ادامه دادن اگه این حرف رو میزنم دلم نمیخواد کسی دل سوزی کنه یا بگه مظلوم نمایی میکنه فقط یه زره راجبع این ها هم بدونن که هنوز هم وجود دارن
۵ سال پیشسیتا
1نویسنده یه خواهش داشتم شما نویسنده هستن یه رمان درباره زندگی دختر هایی روستایی نبوسیده که به بنا به دلیل روستایی بودنشون و نبود امکانات لازم و یه سریع حرف ها نتونستن ادامه تحصیل بدن مثل بهاره مثل خودم
۵ سال پیشShaniya
4رمانت عالیه با همین فرمون پیش برو فقط تورو خدا حتی اگه تو اینده برسام از ترک کردن ستوده پشیمون شد نبدیل نشه به رقیب عشقی اصلی کارکتر اصلی و رقیبش افراد متفاوتی باشن
۵ سال پیشارزو
9نویسنده جان خوشم اومد ازت که به نظرات اهمیت میدی و جوابشون رو میدی موفق باشی همیشه لطفاً عکس شخصیت ها رو هم بزار❤️❤️🌹🌹🌹💐💐
۵ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
فدات عزیزم .چشم میزارم .صبر کنید قرارعه ادمای جدیدی بیان تو رمان .باعکس اونا یهویی میزارم ❤️🙏
۵ سال پیشنام
3سلام. گذاشتن
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهراقنبری
0خیلی خوشم اومدبه نظرات خواننده هات اهمیت میدی ومیشینی وتمام نظرات رامیخونی درتوانمندی قلمت هیچ شکی نیست برایت موفقیت آرزومیکنم