دوست داشتی؟
رمان داستان کوتاه گیتی اثر پرستو مهاجر (پرستو عبدالهیان)

داستان کوتاه گیتی

  • زبان فارسی
  • 9.4K 👁
  • 39 ❤️
  • 29 💬

خلاصه رمان :

داستان درمورد زن خیاطی هست که براثر آتیش سوزی مغازش آتیش میگیره. این وسط وکیل کارکشته ایکه بعدها همکلاسی گیتی هست پرونده در دست میگیره و اتفاقی می افته.

قسمتی از متن رمان داستان کوتاه گیتی

خدای من …. گیتی! پدرم فریاد کمک می زد، آتش نشانی
آمده بود… من بیهوش وسط آتیش افتاده بودم، که دیگه
نفهمیدم چی شد، بعد ازماجرای آتش سوزی بیمارستان
بستری بودم ، حالم خراب و وخیم بود، دوست نداشتم
هیچکسی ببینم، تا به امروزکه توپریچهرجان آمدی چی
بگم! این ازماجرای آتش سوزی کارگاه. با نگاهی تاسف
به گیتی گفتم: گیتی عزیزم مقصرآتش سوزی پیدا شد؟
چرا پرونده را مختومه اعلام کردند؟ والا چی بگم!
پریچهرجان پدرم طفلک خیلی دوندگی کرد ولی نتوانست
کاری ازپیش ببره ماموران کلانتری هم کاری ازپیش
نبردن، وپرونده مختومه اعلام شد. دیگه هیچ خبری از
سارقین نشد، حالا بگو ببینم! چرا یاد پرونده من افتادی
چی شده مگه؟ والا همینطوری پرسیدم امروز که پرونده
تو! توی دادسرا دیدم کنجکاوشدم ببینم چی شده؟ وقضیه
چی هست؟ مشکوک شدم خواستم بیام اینجا ماجرا اززبان
خودت بشنوم، راستی گیتی بعد ازاین که ازبیمارستان ،
مرخص شدی دوباره به کارگاه رفتی، وسری آن جا زدی
گیتی گفت: نه اصلا رغبت نمی کنم وپاموآنجا بزارم چون
همه چی سوخته وجزغاله شده چیز بدرد بخوری نیست،
یهوع گفتم : میشه منوآنجا ببری یه نگاهی بندازم؟ گیتی
با این که مشکوک نگاهم می کرد باشه ای گفت ورفت
که حاضربشه باهم به کارگاه رفتیم، نزدیک کارگاه که
شدیم دوباره بغضش ترکید وشروع کرد به گریه کردن .
بعد ازاین که آرام شد باهم به داخل کارگاه رفتیم گیتی
راست گفته بود همه چی سوخته ، اما یه حسی بهم
می گفت: دزد کارگاه گیتی آشناست وبه زودی پیداش
می کنم، همه چی با دقت بررسی کردم تا این که یهوع
یک سرنخی پیدا کردم، آن هم چی؟ یک موبایل شکسته
وسوخته به نظرم آمد که سالمه، به گیتی موبایل نشون
دادم او هم با هیجان خاصی نگاهش کرد، گیتی گفت:
خب پریچهرجون حالا چی کارکنیم؟ چطورمی توانیم
صاحبش وپیدا کنیم؟ لبخندی بهش زدم وگفتم: تا من
هستم غمت نباشه رفیق خیالت تخت، گیتی خنده ای کرد
وگفت: آتیش پاره بگو ببینم چی توی اون مغزت می گذره
یالا زود باش بگو، چشمکی بهش زدم وگفتم : بعدا
میفهمی، تلفن همرامو درآوردم شماره همسرم، تیرداد
گرفتم. یک بوق … دوبوق … جانم بله ! سلام عزیزم
خسته نباشی ، سلام به به خانم وکیل پریچهرخانم چی
شد یاد شوهرجان افتادی، توتوی این وقت روز هیچ
وقت بهم زنگ نمی زدی چی شده؟ آفتاب از کدوم
طرف دراومده مهربون شدی بانو؟ خنده ای کردم و
گفتم: خبه خبه تیرداد پرونشو، لوس بی مزه، راستش
یک کاری باهات داشتم ، تیرداد با خنده پشت تلفن گفت:
شما جون بخواه اطاعت امر، جریان گیتی ومختصراز
پشت تلفن برای تیرداد توضیح دادم حتی قضیه موبایل و
بهش گفتم، بعد ازاین که حرفام تموم شد گفت : حتی
موبایل و همراه خودم بیارم، گیتی هاج وواج نگاهم کرد
بعد ازاین که تلفنم تموم شد، رو کرد بهم وگفت: پریچهر
جان با چه کسی حرف می زدی؟ قضیه چیه ؟ چی شده
چیکارمی خوای انجام بدی؟ لبخندی زدم، گفتم : جای
نگرانی نیست، عزیزم این که دیدی زنگ زدم ، تیرداد
شوهرم بود که توی پزشک قانونی کارمی کنه ، ویه
جورایی پزشک محسوب میشه، جریان بهش گفتم
گفت که موبایل و همراه خودم ببرم به نظرم اگرخدا بخواد
دزد کارگاهت به زودی پیدا می شه عزیزم ، گیتی گفت:
پریچهرجون خدا اززبونت بشنوه توکل برخدا ، بعد از
خداحافظی کردن با گیتی به دادگاه رفتم وپرونده گیتی
دوباره به جریان انداختم، تیرداد ازروی موبایل سرنخ
هایی بدست آورد که نشان می داد شهروزمتهم اصلی


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 39 رای
5 ★
100%
4 ★
0%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات داستان کوتاه گیتی

  • Mobina

    0

    رمان قشنگ و جالبی بود دیالوگ های قشنگی داشت اما از صحبت های گیتی میشد حدس زد که مضنون همون شهروزه

    ۶ ماه پیش
  • پرپری

    0

    عالی بود موفق باشی خانوم وکیل

    ۶ ماه پیش
  • Sarina

    1

    بد نبود ساده بود

    ۷ ماه پیش
  • مریم

    0

    دلم برای گیتی خیلی سوخت😢

    ۸ ماه پیش
  • فریبا

    1

    این رمان خوب بود از نویسنده اش متشکرم😍😍😍😍😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • م.ه

    4

    خیلی ساده بود درست مثل اینکه صفحه حوادث رو خوندی موفق باشی🙏🏽

    ۱ سال پیش
  • حمیرا

    2

    از شخصیت گیتی خوشم اومد...دیالوگها خوب نوشته شدند

    ۱ سال پیش
  • دریا

    1

    کوتاه و خوب بود دوست داشتم.

    ۱ سال پیش
  • الی

    1

    سلام اسم این رمانه چی بوذ که چندتا دخترت میرن رستوران ولی پول نمیدن فرار میکنن بعد یکیشون گیر صاحب رستوران میوفته میشه اسم رمان و بگید

    ۱ سال پیش
  • شیوا

    1

    رمان خیلی خوبی بود مرسی از نویسنده عزیز و پرسنل برنامه😍❤

    ۲ سال پیش
  • ناهید

    1

    خیلی خوشم اومد کاملا حرفه ای نوشته شده..لطفا بازم بنویسید و منتشر کنید.مرسی

    ۲ سال پیش
  • ناهید

    1

    تاثیرگذار و جذاب ،مثل همه داستان های نویسنده ..موضوعات بکر و غیرتکراری انتخاب شدند،متشکرم.

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر

    3

    خوب بود.ولی چرا اسم ها رو درست انتخاب نکرده؟اسم پدر و پسر اسم پدر شهروز و نوشته،بعد زمان معرفی پدرش اسم پدر شهروز رو چیز دیگه نوشته

    ۲ سال پیش
  • فائزه

    1

    جالب بود

    ۲ سال پیش
  • SHiNA

    1

    رمان قشنگی بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️