دوست داشتی؟
رمان داستان کوتاه عاطفه اثر حمید درکی

داستان کوتاه عاطفه

  • زبان فارسی
  • 8.7K 👁
  • 54 ❤️
  • 23 💬

خلاصه رمان داستان کوتاه عاطفه

درمورد دخترافغانی هست پدرش مریضه برادرش پاهاش شکسته مادرش سرطان داره عاطفه مجبور میشه برای کمک خرج زندگی لباس پسرانه بپوشه واتفاق بدی میفته...

قسمتی از متن رمان داستان کوتاه عاطفه

دونستی میرم بازار؟ فاطمه : آره دخترم همون شب اول
جواد به من گفت وقسمم داد به روی تونزنم، وبه کسی
چیزی نگم. منم برات دعا کردم دخترگلم ، بزودی حال
علی خوب می شه ومی تونه بره سرکار. فقط مواظب
خودت باش دخترم، آنروز عاطفه مادرش روبوسید واز
خونه بیرون زد وبه بازاررفت، یکی ازحجره داران باری
به اوجهت جا به جائی سپرد وآدرس را برای اونوشت.
عاطفه مسیر را گم کرد ودریک لحظه با ازدحام جمعیت
مواجه شد . دائم با صدای کلفت داد می زد؛ خبر، خبر،
خبر( یعنی بروید کنار) سپس یک پسریکی ازکیسه های
او را برداشت وبسرعت داخل کوچه های فرعی بازارشد
ودرمیان شلوغی مردم ناپدید شد. عاطفه که نمی توانست
تمام باررا رها کند، مدتی مردد وگریان ایستاد وبار را
دوباره به حجره داربرگرداند. که با اوقات تلخی شدید آن
مرد مواجه شد وبه عاطفه گفت: ببین پسرجون یا پول
بارو همین الان می دی یا زنگ می زنم پلیس ۱۱۰ بیاد
ببره تورو، عاطفه اشک ریزان گفت: چقدرپولش می شه
مرد گفت : هیچ می دونی تواون کیسه چی بود؟ خودت
رو زدی به خریت وبرداشتی، اومدی سرمن بازاری رو
که خودم سرخدا روهم کلاه می زارم ، گول بزنی پسر.
عاطفه که دید نمی تونه اونوراضی کنه دوباره پرسید:
پولش چقدرمی شه آقا؟ مرد بازاری : ۵ کیلومغزبادام
شورمی شه ۲میلیون تومن. با شنیدن رقم پول، عاطفه
خشکش زد. جواد بسرعت خود را به عاطفه رساند واز
ماجرا باخبرشد وروبه مرد بازاری گفت : آقا این پسر
عموی من رسول هست ، برادرکوچیکه همون علی که
براتون بارمی آورد. مرد گفت : به من چه کیه ، پول
منو میده یا زنگ می زنم الان. جواد گفت : ببین من الان
۳۰۰ تومن دارم، اینوبگیروروبه عاطفه گفت: رسول
چقدرامروزکارکردی؟ عاطفه: ۶۰ تومن جواد: بده به من
وبعد پول ها را طرف مرد بازاری گرفت : آقا بیا این
پول روبگیر، منم که اینجا زیاد دیدی خودم تا فردا ظهر
همه پول رو که ۱/۶۴۰/۰۰۰ تومن میشه بهت پس می
دم. مرد که بسیارعصبانی بود گفت : پول به رخ من
می کشی پسرافغانی. همین ماه قبل ۲کیسه ازمغازه من
مغزپسته دزدیدند. اونم می دونم کارشماهاست ، جواد:
آقا دزدی کدومه ، این طفل معصوم خودش قربانی دزدید
ما به خوشنامی معروفیم . مرد بازاری : ریختند توی این
شهر، هیچ معلوم نیست کی هستید وازکجا آمدید، همینه
دیگر. مملکت که به شماها سخت نگیره این میشه . ما
داریم اینجا کاسبی می کنیم. داری الان پولم روبده
نداری تو بروپی کارت گمشو، بعد مرد بازاری به پلیس
زنگ زد وبسرعت آنان آمدند وعاطفه را باخود بردند،
وهرچه جواد التماس وخواهش کرد، پلیس او راهم تهدید
به بازداشت کردند . طولی نکشید که عاطفه خود را داخل
ماشین پلیس دید که پشت چراغ قرمزچهارراه پرازترافیک
درانتظارعبوربودند. عاطفه سخت گریست وهق هق کنان
به آنان گفت: بخدا پول اون آقاهه رومی دم ، من کیسه رو
داشتم براش می بردم به آدرس را داده بود، یهوع یه
پسراومد یکی برداشت وفرارکرد وفت . یکی از پلیس ها
به او گفت : به ما مربوط نیست پسرجون، بابا داری،
بگوشمارش چیه؟ زنگ بزنم بیاد ، یجورپول طرف رو
بده والا شما افغانی هستید وبراتون بد می شه ومجبور
می کنند ازایران برید، افغانستان‌. عاطفه که دید هیچ
طوری نمی تواند پای خانواده خود را وسط بکشد،
گریه کنان ومعصومانه رازخود را به آنان گفت : من
دخترم ! بخدا داشتم بجای برادرم کارمی کردم، برید .
خونمون ببیندیش ، پاهاش شکسته. مادرم مریضه ،
پدرم کمرش درد می کنه وپول کم بهش می دن ، ۲ تا


بیشتر بخوانید

نظرات داستان کوتاه عاطفه

  • نرگس عظیمی

    1

    داستان خیلی از غمگین ترین دختران دنیا یعنی دختران افغان همین است که مجبورن به خاطر امرار معاش لباس مردان بر تن کننده به کار بروند خدا هم دختران افغان را به دست فراموشی سپرده 😭🥺🇦🇫🇦🇫❤️

    ۵ ماه پیش
  • نسیم

    0

    ضمن سلام خدمت نویسنده گرامی.اول ممنون که غرور و غیرت دختران رو به قلم کشیدین صرف نظر از اینکه برای هر قوم و ملیتی باشند.دوم ازینکه با نظر یکی از دوستان موافقم که تنها افغان ها نیستند که این مسائل رو تجربه میکنند.و سوم اینکه جسارتا اگه یخورده محاوره ای تر مینوشتین جذابتر میشد. در کل خیلی خوب بود ممنو

    ۱۱ ماه پیش
  • خزاعل

    0

    عالی بود عاطفه خیلی دختره شجاعیه خسته نباشید نویسنده ولی اگه از زبان خود عاطفه مینوشتی بهتر میشد..

    ۱۲ ماه پیش
  • ل

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • Mahsa

    0

    من این رمان رو خوندم و خیلی خوشم اومد

    ۲ سال پیش
  • ک

    1

    این دیگه چی بود🤨☹️ بیشتر شبیه یه خاطره بود

    ۲ سال پیش
  • انا

    0

    واقعا عالی بود

    ۳ سال پیش
  • Aliakbar

    2

    اولش خوب بود ولی آخرش بی مزه تموم شد

    ۳ سال پیش
  • آوینا

    1

    به نام خدا سلام بازم از افغان ها رمان بگذاربد ممنون نویسنده بابت این رمان زیبا کاملاً عالی بود دستتون درد نکنه روز و شب خوش

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    2

    پایانش جالب نبود. لحنش هم مدام تغییر میکرد.

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    3

    قشنگ بود

    ۴ سال پیش
  • یمنا

    3

    رمانش واقعا عالیه

    ۴ سال پیش
  • سحر

    3

    بسیار زیبا و پر درد.فقط افغانها نیستند.بسیاری از هموطنان خودمون هم این زندگی پر درد رو دارن و هیچکی به دادشون نمیرسه.هه

    ۴ سال پیش
  • یسنا

    3

    🤔🤔🤔🤔

    ۴ سال پیش
  • سلام آقای غلامی عزیز

    2

    سلام خدمت غلامی عزیز لطفاً رمانهایبزارید تو برنامه که ما افراد میانسال بتوانیم بخوانیم ممنونمتو رده 35تا40سال

    ۴ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!