خلاصه رمان داستان کوتاه داستان کوتاه رمینور
داستان درمورد ویولونی هست که مال پیرمردی به اسم سف الله هست که بهش عمو سیفی می گفتند. عموسیفی درخیابان ویولون می زنه ، یک روز که درخیابان اجرا داشته ناگهان می بینه رمینور یعنی ویولونش دزدیدن و ادامه ماجرا...
قسمتی از متن رمان داستان کوتاه رمینور
Ryhoon
0واقعا داستان کوتاه جالبی بود ولی بنظرم بهتر بود یکم سناریو اضافه میکردی به وسطاش که به هم هیجانی بشه هم به عنوان رمان پخشش کنی بازم واقعا قشنگ بود
۱۰ ماه پیشالهه
1حیف وقتی که برای خوندن این گذاشتم
۱۱ ماه پیشمیترا
0فقط مرسی...مثل همه داستاناتون زیبا و پر هیجان.
۱۱ ماه پیشلیلا
2رمان قشنگی بود اما به نظر من یکم باید بیشتر خلاصه باشه وقتی تموم کردم حس کردم بیشتر به درد انشاءمیخوره تا داستان کوتاه ولی درکل خوب بود ممنون از نویسنده
۱۲ ماه پیشnazi
0واقعا ممنون خیلی رمان خوبی بود
۱ سال پیشمنوچهر
1عالی،عالی،مرسی...خوب بود.
۲ سال پیشاسما
1خیلی رمان قشنگی بود و آموزنده وقتی به جایی رسیدم که کمال شهریار رو زد میخواستم از رمان بیام بیرون چون به نظرم بی رحمی بود که بزننش چون اون برای مادرش این کارو کرده بود اما ادامش دادم پایان قشنگی داشت
۲ سال پیشمریم
1چه داستان خوبی ،خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
۲ سال پیشرحیمی
1قشنگ آموزنده بود
۳ سال پیشبانو
5خیلی مسخره بود اصلا خوشم نیومد
۳ سال پیشپری
4عالی و جذاب بود من واقعالذت بردم ممنون بخاطرهمچین رمان خوبتون🌸🌸🌷🌷
۳ سال پیشهما
4چه داستان جالب و مهیجی دست نویسنده درد نکنه ،چقدر شیوه داستان نویسی شما برام جالبه لذت بردم.
۴ سال پیشرضا
4بسیار خوش تکنیک، عالی و قوی و تاثیرگذار، از نویسنده متشکرم.
۴ سال پیشالهه
3کوتاه وجالب
۴ سال پیش

اسما
0من خوشم اومد مرسی از نویسنده