بی محابا به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت یک :
- خانم مهرپرور؟
با شنیدن صدایی که توی گوشم پیچید، به خودم اومدم.
- بدجوری توی افکارت غرق شدی؟
سر بلند کردم و لبخند سردی تحویلش دادم.
- بههرحال تو نمیتونی من و نجات بدی!...
جا خوردن رو برای چند ثانیه توی چشمهاش دیدم اما خیلی زود به خودش اومد و با زدن لبخندی که باید دوستانه به نظر میرسید گرهٔ بین ابروهاش و باز کرد.
- اگه این فکر و میکنی چرا نوبت گرفتی؟
شونهای بالا انداختم و با بیپروایی کوسن نرم روی کاناپه رو توی بغلم جا کردم.
- نیومدم کمکم کنی، اومدم به حرفهام گوش کنی.
نگاهش رو با حالتی متعجب به چشمهام دوخت و در بین تحیر نفسی تازه کرد و با مهربونی گفت: اگه اینطور میخوای جلسه اول رو با درد و دل تو شروع میکنیم، راحت باش.
جوش و خروشی درون مردمک دریایی چشمهام به وجود اومد و نگاهم رنگی از اندوه و شاید هم دلتنگی گرفت.
مدتها بود که با کسی حرف نزده بودم.
دکتر با دیدن قیافهٔ سرگردون و نگاه بیاعتمادم از پشت میزش بلند شد و روی صندلی چرم تک نفرهٔ جلوم جا گرفت؛ عینکش و روی چشمهاش گذاشت و با حالتی بهم نگاه کرد که پوزخند روی لبهام اومد.
میخواست بهم نشون بده که توجه کاملش رو دارم و راحت باشم یا نمیتونست چشم از ظاهر به هم ریخته و خیسی لباسهام روی کاناپهاش برداره؟!
یه تای ابروم و بالا انداختم و با تردید پرسیدم: صدام و که ضبط نمیکنی؟
با همون لبخند دوستانه و لحن مطمئنی جواب داد: ما به حریم خصوصی مراجعه کنندههامون احترام میذاریم. پس با خیال راحت روی چیزی که میخوای بگی تمرکز کن.
سری به نشونهٔ فهمیدم تکون دادم اما در واقع برای رفع سردردم بود.
نفسم و طولانی و آه مانند بیرون دادم، لبهام تکون خوردن اما حرفی ازشون خارج نشد.
کلمات ناامیدانه ازم فرار میکردن و خاطرات مصممانه به مغزم هجوم میآوردن.
- قهوه میخوری؟
- نه، از قهوه متنفرم.
برای راحتی بیشتر پای چپم و روی پای راستم انداختم و در حالیکه کوسن و محکمتر توی آغوشم میفشردم، طرههای آویزون موهام و زیر شالم فرو بردم.
دستم و زیرچونم فرو بردم و به سمتش چرخیدم.
- ببخشید اسمتون؟
از شنیدن سوال نا به جام جا خورد اما خیلی سریع جوابم و داد.
- شایان خرسند هستم.
سری به نشون فهمیدن تکون دادم و انگشتم و بیهدف توی هوا تکون دادم.
- میدونی آقای خرسند، من آدم پولداریم.
ابروهاش با حالتی متعجب در هم گره خوردن؛ با هر حرفی که میزدم چند ثانیه توی شوک فرو میرفت.
احتمالا اوایل فکر میکرد میتونه با یه نگاه روانشناسانه به سرتاپام تیپ شخصیت و گروه خونی و همه چیزم و حدس بزنه، اما اشتباه میکرد...
- اما هیچی ندارم...
همزمان با زدن این حرف، پردهٔ اشکی که جلوی چشمهام و گرفته بود محکمتر و بیرحمانهتر دیدم و تار کرد.
- نمیدونم از کجا شروع کنم اما احساس میکنم به یه جایی رسیدم که هیچجا نیست...
نمیتونم خط شروعم و ببینم یا اینکه خط پایانم و حدس بزنم؛ اما هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه و حتی الان خیلی درد میکشم.
- خانم مهرپرور...
اجازه ندادم حرفش و تموم کنه.
- قرار شد من حرف بزنم.
دستم و ناامیدانه و نوازشوار روی صورتم کشیدم و با بغض سنگینی که توی گلوم بود، ادامه دادم: من مسیر اشتباهی رو به اشتباه طی کردم و بدجور زمین خوردم.
با یادآوری چیزی بین اشکهام لبخند زدم و مستقیم بهش نگاه کردم.
- تا چند سال پیش من یه آدم دیگه بودم.
هر هفته رژیم میگرفتم و به فکر سالاد کردن خیار روی پوستم بودم، بعضی شبها تا دیروقت اضافهکاری میکردم و سر ماه با حقوقم مانتوهای گرون قیمت میخریدم؛ دنبال یه مرد خوشتیپ و پولدار میگشتم تا باهاش ازدواج کنم.
در حالیکه اشکهام و پاک میکردم، لبخندم و با حالتی تلخ وسعت بخشدم.
- هر شب سرم به بالش نرسیده خوابم میبرد، انقدر الکی خوش بودم و میخندیدم که عضلات صوزتم درد میگرفت، اصلا گریه نمیکردم.
بعد از اتمام این قسمت از حرفم، لبخندم به خندهٔ هیستریکی تبدیل شد.
- ولی الان شبا تا صبح بیدارم، انقدر گریه میکنم که چشمهام درد میگیره، یه نگاهی به قیافم بنداز!خیلی وقته موهام و رنگ نکردم، از آخرین باری که آرایش کردم و لباسهای مرتب پوشیدم پنج سال میگذره... کلی پول دارم اما هیچ لذتی ازشون نمیبرم.
به دستش که به سمتم دراز شده بود و چند تا دستمال و روبروم گرفته بود، نگاه کردم.
- خیلی وقته هیچکس دست کمک به سمتم دراز نکرده؛ خیلی وقته هیچکس به حرفهام گوش نداده.
صدای مهربونش با تناژ آرومی توی گوشم نواخته شد.
- چند دقیقه استراحت کن بعد ادامه میدیم.
دستمال و از دستش گرفتم و روی اشکهام کشیدم، انقدر محکم و بیرحمانه که پوست صورتم شروع به سوختن کرد.
- من یه بچه دارم...
صدام از بغض لرزید و نگاهم میخ گوشهای ناآشنا از اتاق شد.
- ولی حتی نمیدونم جنسیتش چیه، اسمش چیه یا اینکه چه شکلیه...
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نمیدانم اطلاعی ندارم
1تازه شروعش کردم امیدوارم زیبا باشه🫠✨️
۳ ماه پیشShadii
3کاش تصویر داشت
۲ سال پیشفری
4پشمام چقد نظر مثبت دارع تازع میخام شروع کنم امیدوارم قشنگ باشع
۵ سال پیشعاطفه
25میشه عکس شخصیت ها رو بزاری
۶ سال پیشایسان
8ی سوال این رمان ادامه خیانتکاره عاشقه درسته دیگه؟چون من هنوز نخوندم منتظرم پارتا بیشتر شه و میخواستم بدونستم رویا هم تو این رمان نقش داره؟
۶ سال پیشdala
5نویسنده هاشون یکین ولی نه این یه رمان دیگه است با شخصیت های جدید
۶ سال پیشZahra
5میشه عکس شخصیت ها رو بزارین ممنون میشم
۵ سال پیشزلزله
2میخوام تازه این رمان رو شروع کنم به خوندن.چند پارت شو خوندم بنظرم قشنگه ولی خدایی چقدر وقت میبره بقیه پارتا رو بخونم🤕🤨؟
۶ سال پیشنازنین
13تا اینجا که خوب بود ولی خواهشا مشخصات کامل اون کسی داره تعریف میکنه رو بگید
۶ سال پیشمدیا
16پناه بر خدا خیلی بخوای جون بکنی 2 دقیقه ای تموم میشه پارتش ادمو چرا تا این حددددد ت خماری میزارید؟ منمممم مه تو اینجور مسائل فضووووول لطفا بیشترش کنید
۶ سال پیشهورا
9خوبه هیجان انگیز به نظر میرسه
۶ سال پیشسوگند
10تا اینجا که قشنگ بود
۶ سال پیشساناز
11دو خط اخرش ادم رو وادار به کنجکاوی میکنه
۶ سال پیشMelo
12شروع خوبی داشت ممنون از نویسنده عزیز😍
۶ سال پیشالنا
4خوبه
۶ سال پیشنازنین زینب زبیدی
10بسیار رمان زیبایی است فقد اگه میشه یکم پارت های اولی را زیاد تر کنید
۶ سال پیششیلا
10به نظرم باید پارت های اولو طولانی تر بزارین اینشکلی کسیو جذب نمیکنه....تنکس
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Gola
1شروعش که فوق العاده زیبا و دلنشین بود مرسی نویسنده❤️